ویرایشها
اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.»
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:24</ref>
نوجوانی شهيد رضا عامري
مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26</ref>
موضوع : عبادی ، وضو
نوجوانی شهيد رضا عامري
مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26</ref>
موضوع : اجتماعی ، تحصیل
موضوع : متفرقه ، نوجوانی
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم صفحه:24</ref>