ویرایشها
==زندگینامه==
پانزده شهید، [[شهید]]، بدون پلاک، [[پلاک]]، صورت های متلاش شده، مانده بودند پنچاه متری خط [[عراق]]. از روزهای اول [[جنگ ]] بودند. بعضی ها وسط میدان مین، [[مین]]، بعضی ها گوشه و کنار [[سیم خاردارهاخاردار]]ها. شناسایی تمام شده بود. مصطفی منطقه را دیده بود. برای عملیات آماده بودیم. قبول نمی کرد. میگفت« تا شهید هایی که تو خط موندن روعقب نیاریم، از عملیات خبری نیست. » بیست روزی طول کشید. جمعشان کردیم، فرستادیم عقب .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 49
موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا
موضوع : اخلاقی ، حلالیت
دژبان بود، اما هنوز ریشش در نیامده بود. لباس سپاه به تنش زار می زد. از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو. [[اسلحه ]] اش را گرفت سمت مصطفی. پیاده شد، زد تو گوشش. زنجیر را انداخت. ایستاد کنار. مصطفی دستش را روی شانه اش گذاشت. گفت« دردت اومد؟» بغض کرد، سرش را برگرداند. گفت« نه آقا! طوری نیست. » بغلش کرد. دست کشید به سرش. بوسیدش. نشست روی زانوهایش، تا هم قد او شد. گفت « بزن تو گوشم تا برم»
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 74
موضوع : اخلاقی ، حلالیت
موضوع : اخلاقی ، صبر
چشم هایش را چسبانده بود به دوربین. زل زده بود تو آتش. از پشت شعله ها عراقی بود که جلو می آمد با کلی [[پی ام پی ]] و [[تانک ]] و [[آر پی جی]]. رفت بالا ی سر بچه ها و یکی یکی بیدارشان کرد. چند ساعت بیش تر طول نکشید. با کلی [[اسیر ]] و غنیمت برگشتند. بار اول بود که از نزدیک عراقی می دیدند. شب که شد، سنگر به سنگر سراغ بچه ها رفت. – یه وقت غرور نگیردتون. فکر نکنید جنگ همینه. عراقی ها باز هم می آن. از این به بعد با حواس جمع تر و توکل بیش تر .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 29
موضوع : اخلاقی ، غرور
دور هم گرد نشسته بودیم. مصطفی بغل دست آیت الله بهجت نشسته بود. دانه دانه بچه ها را معرفی می کرد. ازعملیات [[فتح المبین ]] گزارش می داد « رزمنده های غیور اسلام، باب فتح الفتوح را گشودند. ماسربازهای [[امام خمینی، خمینی]]، صدام و صدامیان را نابود می کنیم. » حاج آقا سرش پایین بود و گوش می داد. حرف های مصطفی که تمام شد، دستش را زد پشت مصطفی وگفت« مصطفی ! هر کدوم ما یه صدامیم. یه وقت غرور نگیردمون. »
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 72
موضوع : اخلاقی ، غرور
نگاهش را دوخته بود یک گوشه، چشم بر نمی داشت. مثل این که تو دنیا نبود. آب می ریخت روی سرش، ولی انگار نه انگار. تکان نمی خورد. حمام [[پیران شهر ]] نزدیک منطقه بود. دوتایی رفته بودیم که زود هم برگردیم. مانده بود زیر دوش آب. بیرون هم نمی آمد. یک هو برگشت طرفم، گفت« از خدا خواسته م جنازه ام گم بشه. نه عراقی ها پیدایش کنند، نه ایرانی ها. »
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 23
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
موضوع : اعتقادی ، امام زمان
آسمان را ابر گرفته بود. نم نم بارون روی رمل ها نشسته بود. رمل ها آن قدر سفت شده بودکه بشود رویش راه رفت. توی هوای ابری دم غروب، عراقی ها دیدشان کم شده بود. اصلا گمان نمی بردند توی آن هوا عملیاتی بشود. افتاده بود به سجده. صورتش را گذاشته بود روی رمل ها و گریه می کرد و شکر می گفت. نیم ساعت تمام سرش را از روی زمین بلند نکرد. بلند که شد، بچه ها را بغل کرد. گفت«دیدید به تون گفتم خدا ملکش را می فرستد برای کمک؟ این بارون به اندازه ی یک [[لشکر ]] کمک شماست. »
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 31
موضوع : اعتقادی ، توکل
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا
یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، [[مسجد جمکران]]. یک کارت برای [[حضرت معصومه، معصومه]]، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. » حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 84
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا