ویرایشها
نام پدر :
محل تولد: پرز ی تون پرزیتون فارس
[[تاریخ تولد: ۵۷/۶/۲۵]]
[[تاریخ شهادت: ۹۲/۶/۲۵]]
محل شهادت: حلب، سور ی هسوریه
محل دفن: پرز ی تون پرزیتون فارس
وصعبت تاهل: متاهل
==زندگینامه==
به دل ی ل دلیل بعد مسافت جهرم تا محل زندگ ی زندگی خانواده، ا ی شان ایشان فقط روز ها ی تعط ی ل م ی های تعطیل می توانست در کنار خانواده حضور داشته باشد .
از ا ی ن شه ی د این شهید بزرگوار سه فرزند به ی ادگار یادگار مانده است.۲ دختر و ۱پسر .
در ا ی ن روزها ی این روزهای خوب شه ی د شهید با همسر خود صحبت کرد که با رضا ی ت رضایت شما م ی می خواهم به سور ی ه سوریه بروم تا از حرم حضرت ز ی نب زینب سلام الله عل ی ها علیها دفاع کنم .
همسر شه ی د حرف ی شهید حرفی نداشت و م ی می گفت ان شا اله شاءالله هر چه خدا بخواهد. شه ی د شهید بالاخره تصم ی م تصمیم خود را گرفت که به سور ی ه سوریه برود و از همسر خود خواست که فرزندان را طور ی ترب ی ت طوری تربیت کند که در راه د ی ن دین خدا باشند و اسلام وقرآن را به پا دارند و از راه حضرت ز ی نب کبر ی زینب کبری را پ ی رو ی پیروی کنند .
سرانجام در تار ی خ تاریخ ۲۵/۶/۹۲ به آرزو ی د ی ر ی نه آرزوی دیرینه اش رس ی د رسید .
جهانپور شر ی ف ی شریفی ۲۵ شهر ی ور شهریور سال ۹۲ در روز تولدش در حال دفاع از حرم مطهر ز ی نب کبر ی زینب کبری در کشور سور ی ه سوریه به دست تکف ی ر ی تکفیری ها به شهادت رس ی د رسید . پ ی کر ا ی ن شه ی د پیکر این شهید در جهرم تش یی ع تشییع و در زادگاهش روستا ی پر ز ی تون م ی مند روستای پرزیتون میمند به خاک سپرده شد.
==خاطرات==
خاطره ا ی ای از زبان دختر شه ی د شهید :
به ی اد م ی یاد می آورم : هنگام ی هنگامی که م ی می خواستم به کلاس قرآن بروم، فراموش کرده بودم پدرم تا چند دق ی قه د ی گر م ی دقیقه دیگر می خواهد برود؛ و فقط خدا حافظ ی حافظی کردم .
داشتم کفشم را م ی پوش ی دم می پوشیدم که پدر گفت: زهرا جان، عز ی ز عزیز بابا، بابا من که نبوس ی دمت، نبوسیدمت، دارم م ی رم مامور ی ت میرم ماموریت .
گفتم : ببخش ی د ی ببخشیدی ادم رفته بود که شما م ی خوا ی د بر ی د مامور ی ت می خواید برید ماموریت .
من را در آغوش گرفت و بوس ی د بوسید .
در آن لحظه اشک شوق پدرم را د ی دم دیدم ؛
شوق به [[شهادت]] ،
انگار م ی می دانست که شهادتش نزد ی ک نزدیک است و خود را برا ی برای شهادت در راه خدا آماده کرده است .
در آن هفته ، از روز تماس بابا دو سه روزگذشت …
به مادر گفتم: چرا بابا تماس نم ی گ ی ره؟نمیگیره؟
مادر که خودش هم چند روز بود سخت درگ ی ر ا ی ن درگیر این موضوع بود ب ی شتر بیشتر ناراحت شد ول ی ولی ما را آرام کرد .
همان روز دا یی دایی من به جهرم آمد و ما را به هر بهانه ا ی ای بود به روستا ی پر ز ی تون روستای پرزیتون بردند .
آنجا که رفت ی م رفتیم کم کم خبر [[شهادت]] پدر را به ما دادند . آر ی بابا ی عز ی زم به آرزو ی ش رس ی د . …
آری بابای عزیزم به آرزویش رسید.<ref>[http://www.takrimeshahid.ir/2016/12/19/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C/ سایت تکریم شهدای مدافع حرم]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
</gallery>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:جهانپور_شریفی}}