ویرایشها
/* زندگی مشترک */
== خاطرات ==
=== زندگی مشترک ===
* برای من از روستای دیگری هم خواستگاری آمده بودند. وقتی پدر شهید برونسی فهمیده بود که به خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده و شبانه به روستای دیگر رفتند و خبر دادند که بین فامیل وصلت کرده ایم. با چند بزرگتر به خواستگاری آمدند. پدرم گفتند: جایی که ایشان باشند چرا ما به جای دیگری که نمی شناسیم دختر بدهیم. پدرم _ خدا رحمتشان کند _ می گفتند: این برونسی نماز شبش به دنیا ارزش دارد، باشد هیچ چیز نداشته باشد. ما هیچی نمی خواهیم. پدرم چون روحانی مسجد بودند با من صحبت کردند که: بابا وقتی من به مسجد می روم می بینم هیچ کس مسجد نیست. اما ایشان نماز شب می خوانند و این نماز شب به دنیا ارزش دارد. بعد از چند روز مراسم عقد انجام شد و هشت ماه عقد بودیم. <ref name="m1">[http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41694 خراسان در دفاع مقدس]، روایتی از معصومه سبک خیز</ref>
* قبل از شب عمليات یک گلوله به بازوی سردار شهید برونسی خورديک ميدان مين رسيديم. برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شديک گردان منتظر دستور من بود. او فقط ميخواست گشتيم تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار شايد بتوانیم معبر عراقي ها را پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به او بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شددانم چند دقيقه گذشت. مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج و گشايشي در كارش بدهنديک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، در يک حال گريه خوابش برداز خود بي خودي دستور برپا دادم. شايد بعد هم بين خواب دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند به طرف او بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي آيند. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي از گفت: آن بيرون آورده و فرمودند: «بلند شو، دستت خوب شدهشب حتي يک مين هم عمل نكرد. » چند روز بعد كه سه نفر از اين خواب هرچه برونسی بچه ها گذرشان به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و همان ميدان مين افتاده بود ، اولين نفر كه پا به او می گفت :بايد عكس بگيرم. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را به شما می گویم. وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن دیده نمی میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد و پايش قطع شد . دكترها ! بچه ها با گريه او سنگ و كلاه بقيه مين ها را از بیمارستان بدرقه كردند. امتحان كردند، همه منفجر شدند!<br />منبع:سایت نویدشاهد<br />راوی: شهید عبدالحسین برونسی
* قبل از عمليات یک گلوله به بازوی سردار شهید برونسی خورد. برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شد. او فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار را به او نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شد. مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج و گشايشي در كارش بدهند. در حال گريه خوابش برد. شايد هم بين خواب و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند به طرف او مي آيند. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي از آن بيرون آورده و فرمودند: «بلند شو، دستت خوب شده. » بعد از اين خواب هرچه برونسی به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و به او می گفت :بايد عكس بگيرم. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را به شما می گویم. وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن دیده نمی شد . دكترها با گريه او را از بیمارستان بدرقه كردند.<br />منبع:سایت نویدشاهد * لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روز که در طواف، كفشهايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي، شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم» گفتم: «خودت چي؟» لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟» بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!»<br />منبع:سایت نویدشاهد
== آثار ==