ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید قنبر حمزه ای گوارشک

۴۰ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۴
پانویس
من سه سال از شهید بزرگتر بودم ، در دوران کودکی یک روز باهمدیگر بازی می کردیم ، ایشان روی پشت بام سنگر گرفته بود و تا من از خانه بیرون می آمدم سنگ و چوب به طرف من پرتاب کرد و سرم شکست آن شب شهید جرات نکرد به خانه بیاید و با انکه پدرم او را خیلی دوست داشت ودعوایش نمی کرد بازهم شب پشب خانه روی درخت خوابیده بود و بعد سردش شده بود و داخل خرمن کاه خوابیده بود وساعت حدود 10 صبح به خانه آمد و ما هم که شب گذشته ، همه جا را دنبال ایشان گشته بودیم خیلی ناراحت و نگران شده بودیم .
علا قه ایشان به روحانیت و انقلاب زیاد بود ، حتی یک روز در یک بنگاه که چند نفر نشسته بودیم ، یک نفر راجع به جبهه و جنگ صحبت می کرد که ایشان هم با آن فرد درگیر شد ، البته فرد مخالف ، بعداً اعلام شد ، به علت اینکه مشخص شد که کمونیست بوده است .
ایشان یک بار برای من تعریف می کرد: من توی سنگر خوابیده بودم که در خواب دیدم که امام خمینی (ره) آمدند و گفتند: قنبر! پاشو راه برویم. من بلند شدم و چند قدمی که رفتیم، امام خمینی (ره) از جیب قبایشان یک کلیدی درآوردند و در را باز کردند و رفتند توی باغ خیلی بزرگی که آنجا بود، داخل باغ هم یک قصر خیلی بزرگ بود که همه شیشه بود. داخل قصر حرکت می کردیم و هر جا می رفتیم در پشت سرمان بسته می شد و من دیدم که پدرم و همسرم و بچه هایم پشت در شیشه ای در می زنند. من برگشتم تا در را باز کنم، امام فرمود: کجا؟ گفتم: پدرم حاج آقا! گفتند: پدرت حق ندارد بیاید داخل، باز دومرتبه که برگشتم امام به تندی فرمودند: برگرد، حق نداری در را باز کنی، من برگشتم و ایشان هم رفت داخل ساختمان و من از قصر و از باغ خارج شدم. این خواب را ایشان داخل بیمارستان الوند برای من تعریف کرد و گفت: اگر من از آن باغ بیرون نمی آمدم، شهید می شدم ولی حالا مجروح شده ام. آن وقت اواخر سال64 هم ایشان مفقود شد.سایت یاران رضا <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7514سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قنبر_حمزه ای_گوارشک}}
۲۷۳
ویرایش