ویرایشها
متن کامل خاطره
در زمستان سال65 که برف زیادی آمده بود، من از مدرسه به طرف منزل می رفتم. در حال رفتن به خانه بودم که مشاهده کردم فردی بالای پشت بام مسجد محله است. و مشغول پاک کردن برفهای پشت بام مسجد است. به بالای پشت بام رفتم. دیدم هاشم است. گفتم: چی کار می کنی؟ گفت:" من چند ساعت وقت داشتم، گفتم به خادم مسجد کمک کنم و برفها را پارو کنم." در حالی که ارتفاع پشت بام زیاد، و هوا خیلی سرد بود به کمک خادم مسجد رفته بود.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6376سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />