ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید کاظم حبیب

۵۱ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۰
متن کامل خاطره
زمانی که برادرم کاظم شهید شده بود من یک بلوز و شرت برای پسرش حسین خریدم و برای او بردم مادرم نیز مقداری برنج برای بچه های کاظم برد . شب خواب دیدم که برادرم آمد . دست به گردن او انداختم و او را بوسدیم گفتم : کاظم جان تو کجا هستی ؟ گفت : جای خیلی خوبی هستم . گفت : عزت دستت درد نکند که زحمت کشیدی و برای حسین لباس بردی لباسش خیلی قشنگ است . دست مامان هم درد نکند که برای بچه ها برنج آورد من نمی دانستم که مامانم برای بچه ها برنج برده وقتی سرخاکم آمدی حرفهای دلت را برایم بگو . هر ناراحتی داری ابراز کن بعد از خواب بیدار شدم . صبح به منزل مادرمان رفتم و خوابم را برای مادرم تعریف کردم و گفتم : شما برای بچه ها برنج بردی ؟ مادرم گفت: بله و سپس شروع به گریه کرد .منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6526سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:6526.jpg]]
</gallery>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:کاظم حبیب}}
۶٬۷۳۸
ویرایش