ویرایشها
متن کامل خاطره
مرتبه آخری که می خواست به جبهه برود دستش را روی سر همسرش گذاشته بود و گفته بود که خدا به شما صبر بدهد. بعدا این موضوع را عروسم برایم تعریف کرد که محمد هادی چنین کاری کرد . من به ایشان گفتم : می خواستی به من بگوئی . بعد عروسم گفت : می خواستی چه کار کنی . مثل اینکه به هادی الهام شده بود که این سری که برود شهید می شود .منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14373سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمدهادی عباسی مقدم}}