ویرایشها
==خاطرات==
هنگامی که برادرم می خواست به جبهه اعزام شود من کلاس پنجم بودم جهت بدرقه او به کنار اتوبوسی که عازم مشهد بود رفتم در آنجا در میان برادران اعزامی مرا بغل کرد بوسید و گفت: حسن جان اگر می خواهی من از تو راضی و خوشحال باشم درسهایت را به پایان برسان. منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10217سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />