ویرایشها
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتقاسم
==وصیت نامه :==بسم الله الرحمن الرحيم به نام الله آفريدگار رحمان ، جبار و پرتوان وشکر وسپاس او را که مرا آفريد روزيم دادبزرگم نمود وتا اين لحظه ا زنعمت حيات برخوردارم نمود واما وصيت مي کنم اين بنده سرتا پا تقصير به همه دوستان و آشنايان واقوام وخويشان ودبيراني که مدتي در خدمت ايشان بوده ايم کسانيکه به نحوي حقي برگردنم دارند که مرا حلال کنند وبه بزرگي خود ببخشايند وبه مادرم که زحمت فراوان براي بزرگ نمودنم متحمل شدند توصيه ام رضايت از بنده بدان جهت که فرزند خوبي براي ايشان نبوده ام و دعوت برصبر وبردباري است اميدوارم اگر خواستيد برفقدان من در ميان خود گريه کنيد برغريبي وتنهايي قاسم واصغر وفرزندان حسين گريه کنيد دوستان وبرادران را همه سفارش مي کنم به تقوي وخودسازي نموده واز همگي تقاضادارم دستورات وفرامين امام را به دقت گوش داده وعمل نمايند خلاصه اکنون که تاريخ ديگر بار تکرار شد ودوباره حکومت اسلامي علي ع از سوي نوادگان ابوسفيان تهديد مي شود نکند که ديگر بار نبرنگهاي عمر وعاص ما را بفرماييد برادران ا زتجربه هاي تلخ گذشته در س بگيريد و فريب عمر وعاص وعاص هاي اين زمانه رانخوريد وبه قول امام نفسهاي آخر متجاوزين را بگيريد پدر ومادر حدود 2 ماه روزه ويک سال نماز قرض دارم که براي آن اقدام کنيد مقداري پول دارم که را صدقه يا به هر خيري که صلاح دانستيد بدهيد==خاطرات:==
یک سری که فرزندم از جبه آمده بود دست در گردنش انداختم و گریه ام گرفت . ایشان پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفتم : چیزی نیست . بعد به ایشان گفتم چند روزی است که از سپاه تلفن می زنند و می گویند علی آقا کی از جبهه می آید می خواهیم پاداشش را به ایشان بدهیم . روز بعد رفت سپاه و آمد از ایشان سئوال کردم چی گرفتی؟ یک برگ کاغذ را به من داد و گفتم این که سکه نیست . گفت : سکه را گرفتم و به جبهه دادم . پرسیدم چرا به خانه نیاوردی ؟ گفت : ترسیدم که اگر آن را بیاورم شیطان فریبم بده و بگوید آن را به شما بدهم آن وقت من هم نتوانم بدهم .
یادم می آید یک شبی به اتفاق علی خاکپور در حالی که سوار دوچرخه اش بودیم از اتحادیه بر می گشتیم . در طی مسیر مرا نصیحت می کرد و می گفت : آینده مملکت دست شماست . شما درس بخوانید که آیندها ی مملکت به شما نگاه می کند من به شوخی به ایشان گفتم : علی آقا شما رشته ی تجربی هستید و با رشته ی انسانی آینده ای مملکت باید دست شما باشد . در همین حین از جلوی مسجدی رد شدیم که ایشان پیشنهاد داد برویم داخل مسجد و نماز بخوانیم .
در آخرین خداحافظی که برادرم علی با مادرم کرده بود مادرم می گفت : علی اول یک نگاه عمیقی به خانه انداخت و با یک شوق و ذوق وصف ناپذیری مانند یک پرنده ی سبک بال گفت : گریه نکنید من زود بر می گردم .
یکی از هم رزمان برادرم علی خاکپور نقل می کرد که در عملیات کربلای 10 شرکت داشتیم هنگام بازداشت از خط مقدم به ما اعلام کردند کسانی که تمایل دارند در خط بمانند می توانند با شنیدن این حرف آقای خاکپور ساکش را برداشت و گفت : من می مانم و ایشان ماند و در حالی که سنگرهای کمین را به رزمنده ها نشان می داد که باید در آنها مستقر شوند در حین خرج از سنگر یک ترکش به بصل النخاع او اصابت کرد وقتی ایشان را روی برانکارد گذاشتند بدون این که آه و ناله کند دراز کشیده بود یکی از دوستانش به ایشان گفت : علی بلند شو درهمین حین علی آقا چشمانش را باز کرد و گفت : یاحسین ( ع ) و شهید شد .
یک دفعه قبل از شهادت برادرم علی خاکپور خواب دیدم از یکی از دوستانش سوال کردم محل کجاست ؟ ایشان گفت : علی شهید شده است در همین حال برادرم را دیدم در تابوتی گذاشته اند تا به شهرستان بیاورند . من خیلی ناراحت شدم و چون شنیده بودم که خواب را برای کسی نقل نباید کرد صدقه دادم اما چند روز بعد خواب را برای یک روحانی تعریف کردم تا برایم تعبیر کند و آن روحانی گفت : برادرتان زجر می کشد و تا مرز شهادت می رود اما شهید نمی شود و به آغوش گرم خانواده باز خواهد گشت و همین طور هم شد و 9 ماه پس از اعزام به کردستان در حالی که خیلی ضعیف و لاغر شده بود به خانه بازگشت.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7745 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>