تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : فرد = محمدرضا محل تولد رنجیر طزرقی |تصویر = رنجبرطزرقی.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[سبزوار]]نام خانوادگی : رنجبرطزرقی تاریخ |شهادت : 1365 = [[۱۳۶۵/10۱۰/30۳۰]]نام پدر : ابراهیم مکان شهادت : |وفات = تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : |مرگ = شغل : یگان خدمتی : |محل دفن = بهشت شهداگروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.|مفقود = نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاونفرماندهگروهان ـ |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = معاون فرمانده گروهان _ ادواتگلزار : بهشتشهدا|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = |تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر[[ابراهیم]]}}
==خاطرات==
* بعد از اینکه محمدرضا به شهادت رسید وتقریباً هفت روز ازشهادتش نمی گذشت. یک شب خوابش را دیدم که توی حیاط ایستاده و دوتا اسلحه دستش بود که یکی ازاسلحه ها را به دخترکوچکم اعظم ویکی دیگر را به علیرضا برادرش داده. من به اونزدیک شدم و ازاو پرسیدم: پسرم. تو ازآن زمان کجا بودی؟ دیدم خودش را به بالای پشت بام ( حاجیه خانم فاطمه) که همسایه دیواربه دیوارما بود رفت وگفت: من ازهمان زمان روی بام بودم و شما را نظاره می کردم. * یک شب خواب دیدم که پسرم محمدرضا با همان لباسهای پلنگی که درجبهه پوشیده کلاه قهوه ای رنگ به سرداشت با یک عدد نان وارد خانه شد. به اوگفتم: مادرجان بیا خانه بنشین تا کمی با هم صحبت کنیم چون دلم برایت تنگ شده درجوابم گفت: مادروقت ندارم دیرشده است باید برگردم وکلاه قهوه ای که به سرداشت را به من داد وگفت: هرزمان به دستشوئی می روی این کلاه را سرت بگذارکه هم سرت پوشیده باشد وهم ثواب دارد. همین که کلاه را از دستش گرفتم یک دفعه ازخواب بیدارشدم. * یکی ازهمرزمان محمدرضا خاطره ای را اینگونه برایم تعریف می کند: از دریاچه با لباس غواسی برمی گشتیم دو ساعت استراحت داشتیم. با عجله به طرف حمام رفتیم ولیفی زدیم و بعد نماز خواندیم و برای استراحت رفتیم. اما محمد رضا لباسهایش را درآورد و تمیزکرد و بعد شروع به خواندن نمازشب وبا خدای خود راز و نیازمی کرد و بعداً می خوابید. یکدفعه به او گفتم: مگر خسته نمی شوی و نمی خوای استراحت کنی چون صبح زود عملیات داریم. گفت: مگرکاری که برای خدا باشد خستگی در بدن اثرمی کند؟ * به یاد دارم محمدرضا با مخفی شدن زیرصندلی قطارعازم جبهه های جنگ می شود تا بلکه بتواند با نیروهای تازه نفس درجنگ شرکت کند. اما وقتی که به منطقه می رود فرمانده گردان او را به لحاظ سن کمی که داشت منع می کند و او را به طرف شهر سبزوار برمی گرداند و محمدرضا با ناراحتی و گریه به خانه می آید * همرزمان برادرم محمدرضا نقل می کردند که: محمدرضا درهوای گرم با دهان روزه نگهبانی می داد. به نحوی که عرق ازسروصورتش سرازیرمی شد وقتی به ایشان می گفتیم روزه نگیر وبیا روزه ات را بازکن می گفت: اگرروزه گرفته ام برای خودم وانجان وظیفه است. هرکاری می کنم برای خداست وهرکاری که برای خدا باشد خستگی ندارد. * من کلاس اول ابتدائی بودم. در راه برگشت ازمدرسه به خانه یک کمی بازی گوشی کردم ودیربه خانه آمدم. برادرم محمدرضا ناراحت شد ومختصری من را تنبیه کرد. بعد ازگذشت چند ساعتی دیدم خیلی ناراحت نشسته و دارد گریه می کند وقتی به اونزدیک شدم وعلتش را پرسیدم مرا درآغوش گرفت وپرسید ازاینکه مرا تنبیه کرده بود معذرت خواهی کرد. من با آن سن کمی که داشتم تعجب کردم که برادرم با آن هیبت وعظمتی که داشت ازمن بچه سال معذرت خواهی کرد. * دفعه اولی که برادرم محمدرضا برای رفتن به جبهه می خواست ثبت نام کند آمد و ازپدر و مادرم اجازه گرفت. ولی به خاطرسن کمی که داشت او را نبردند.برای سری دوم خودش شناسنامه اش را دستکاری کرد وچند سالی بزرگتر کرد و بدون خبر به جبهه رفت و بعد از مدتی خودش نامه ای نوشت و از والدین بخشش وعذر خواهی کرد که بدون اطلاع به جبهه رفته و نیزمقداری پول هم برداشته بود که مال خودش بود وگفته بود آن مقدار پول را برای سفرم برداشته ام نگران نباشید. * آن زمان من در دوره راهنمایی تدریس می کردم. یادم هست یک سری کتابهای رمان مرسوم شده بود که بخوانند. یک روز من از دوستانم یک کتاب رمان گرفتم و برادرم محمدرضا دید که من این کتاب را می خوانم. گفت: اشکالی ندارد ولی سعی کن جنبه مثبت کتاب را در نظربگیری تا درس عبرتی باشد نه اینکه خدای نکرده جنبه منفی اش را. اگرمی خواهی اینجوری باشد بهتر نخوانی. * یکی از همرزمان برادرم که با هم درجبهه بودند اینگونه نقل می کرد: درعملیات کربلای 4 درحالی که هدف امواج رگبارهای دشمن قرارمی گیرند همراه برادر شهیدم محمدرضا وفرمانده گردان تعدادی نیروها را جمع کرده وبه سمت جزیره هایی که هدف گروهان است می روند. درکنارجزیره دونفری اقدام به بازکردن معبر می کنند وبعد ازبازکردن معبربه سمت سنگرکمین سنگر کمین دشمن می روند که مورد هدف رگبارهای سنگین کمین دشمن قرارمی گیرند ودراصابت و در اصابت ترکش های زیاد به بدنش به دیدارمعشوق ومعبود دیدار معشوق و معبود خود می شتابد وتا و تا سال 77 مفقودالاثربود مفقودالاثر بود که بعد ازخشک شدن آب دریاچه وپیدا و پیدا شدن جسدش ایشان را تشییع و به خاک سپرده می شود. * پسرم محمدرضا درعملیات بدربه عنوان آرپیجی زن شرکت کرده بود که دریکی ازعملیات از عملیات ها مجروح می شود که اینگونه همرزمش برایم نقل می کرد: چند ساعت ازعملیات از عملیات نگذشته بود که من ومحمد و محمد برای انهدام تانکهای دشمن پشت خاکریز بودیم وتانکها و تانکها را یکی پس ازدیگری از دیگری ازبین می بردیم که ناگهان یک خمپاره 60 درپشت در پشت محمد منفجرمی منفجر می شود وچند و چند ترکش به بدنش اصابت می کند ازجمله از جمله کمرش را مجروح می کند که دیگرتوان دیگر توان مقاومت را ازدست از دست او خارج می کند وبیهوش و بیهوش روی زمین می افتد. مجموعاً 12 ترکش به کمرش اصابت می کند که یکی ازترکش از ترکش ها بین ستون فرات ومهره و مهره های کمرش جای می گیرد ودر و در حین زمان دشمن اقدام به بمباران شیمیائی منطقه می کند ومن و من محمد را کشان کشان درحالی در حالی که بیهوش بود به عقب جبهه می آورم. چند روزدربیمارستان روز در بیمارستان تحت مداوا ومعالجه قرارمی و معالجه قرار می گیرد وهمه و همه ترکش را ازبدنش از بدنش بیرون می کنند به جزترکشی جزء ترکشی که بین ستون مهره های فقرات گیرکرده گیر کرده بود ودر اثرآمپولهایی و در اثر آمپولهایی که به بدن ایشان تزریق کردند آب می شود وبعد ازبهبودی و بعد از بهبودی دوباره به جبهه برگشته ودر و در واحد تخریب به عنوان تخریب چی به رزم خود ادامه می دهد. * به یاد دارم که یکبارمحمدرضا ازناحیه یکبار محمدرضا از ناحیه دست وپا و پا خمپاره خورده بود ودربیمارستان و در بیمارستان تهران بستری بود ودرخواست و در خواست کرده بود تا اورا او را به بیمارستان امداد مشهد انتقال دهند. چند مدتی که دربیمارستان در بیمارستان بستری بود یک هم اتاقی داشت که مجروحیتش ازخودش بدتربوداز خودش بدتر بود. عصایش را به اومی او می دهد وخودش و خودش لنگان لنگان به خانه می آید ومدت و مدت 7 الی 8 روزی که درخانه در خانه بستری بود با همان حالش بازما باز ما را درکارهای در کارهای خانه کمک می کرد.یک مدتی محمد رضا سرکار نجاری می رفت. یک روزدیدم روز دیدم محمد دیگرمثل دیگر مثل قبلاً علاقه ای به کارنجاری کار نجاری ندارد و سرکار نمی رود. از او پرسیدم: مادرجان مادر جان چرا سرکارنمی سرکار نمی روی؟ گفت: آخه مادرجان درآنجا مادر جان در آنجا هم سیگارمی سیگار می کشند وهم و هم مشروبات الکلی می خورند و چون من خوشم نمی آید و هرچه هر چه قدر آنها را از این کار منع می کنم گوش نمی کنند. بخاطراینکه بخاطر اینکه بچه ام و سن و سالی ندارم به حرفهایم اعتنا نمی کنند پس اگراجازه اگر اجازه بدهید به آلومینیوم سازی بروم. هم آلومینیوم سازی آینده دارد. من گفتم: پسرم عیبی ندارد.قبل ازشهادتش از شهادتش آخرین باری که مجروح شده بود تمام بدنش ترکش خمپاره اصابت کرده بود و اصلاً نمی توانست راه برود. دربیمارستانی در بیمارستانی که درتهران بود بستری بود یک هم اتاقی داشت که حالش وخیم تربود عصایش را به او می دهد وخودش و خودش با همان حالت مجروحیتش به خانه می آید. یک روز 3 ،4 نفری ازدوستانش از دوستانش توی هال نشسته بودند مثل اینکه بچه های مشهد بودند یک دستمال پراز پول آورده بودند وبهش و بهش داده بودند. ولی محمدرضا حتی یک ریال هم ازپول از پول ها را قبول نکرده بود. بعداً که آنها ازخانه رفتند مادرش به من گفت: دوستان محمد پول برای خرج مریضی اش آورده بودند. چون محمد می خواست درتهران در تهران بستری شود ولی دوام نیاورده بود وبه و به خانه آمده واینجا و اینجا بستری شده آمده اند تا پول پرستاری اش را به من بدهند اما محمد حتی یک ریالش را قبول نکرد. پسرم محمدرضا دروصیت در وصیت نامه اش نیزگفته بود هرچی هر چی مال که متعلق به بیت المال است را باید تحویل بدهید. *یکبار که پسرم محمدرضا از جبهه به مرخصی آمده بود ونزدیکی و نزدیکی های عید هم می شد ما غذا درست نکرده بودیم ومجبورشدیم و مجبور شدیم که سرسفره نان وماست و ماست بخوریم. او ازسرسفره از سرسفره بلند شد و شروع کرد به دویدن دور سفره. وقتی علتش را پرسیدم گفت: شاید این آخرین دیدارما دیدار ما باشد. من ناراحت شدم وگفتمو گفتم: مادرتو اینقدربه مادر تو اینقدر به جبهه می روی چرا فکردرست فکر درست نیستی ودرس نمی خوانی؟ گفت: حالا که مادراین قدرکوشش مادر این قدر کوشش داری تا من درس بخوانم برو وپرونده هایم را ازمدرسه از مدرسه بگیرتا من درجبهه هم درسم را بخوانم وهم و هم بتوانم از خاک میهن دفاع کنم. محمد درجبهه سیکلش را گرفت ودردوره و در دوره متوسطه بود که خبرشهادتش خبر شهادتش را برایمان آوردند. * دفعه اولی که محمدرضا رفته بود برای جبهه ثبت نام کرده بود. پدرش به اواجازه او اجازه نداده بود تا به جبهه برود که محمد فرارمی فرار می کند وخودش و خودش را از روی پشت بام روی نیروهایی که برای رفتن به جبهه سوارکامیون سوار کامیون شده بودند انداخت وباعث شد که جفت پاهایش از بند دربیاد ونتواند و نتواند به جبهه برود بعد ازیک از یک ماه که حالش خوب شد. شناسنامه اش را دستکاری می کند تا دوباره بتواند به جبهه برود و وقتی پدرش علاقه او را می بیند به اواجازه او اجازه می دهد تا به جبهه برود. * یک روزمحمد روز محمد بدون اجازه بیمارستان یک پیراهن سبز، الآن الان درتن پسرمان است گرفته بود وتوانسته و توانسته بود ازطریق از طریق آبدارخانه بیمارستان فرارکند فرار کند و خودش را با آن حال خرابش به خانه برساند. وقتی که به خانه آمد وبهش و بهش گفتم: تو چرا بدون اجازه ازبیمارستان دررفتی از بیمارستان در رفتی وبه خانه آمدی گفت: من نمی خواستم برای دولت خرج بتراشم یعنی اگرمن دربیمارستان باشم چقدرخرج چقدر خرج برمی دارد ومن و من به خاطرهمین خاطر همین آمده ام تا ازجیب از جیب خودمان مخارج بیمارستان وعکس ها را بدهیم وگفتو گفت:این عکسها را به بنیاد شهید ببروتحویل ببر و تحویل بده وقتی به بنیاد شهید رفتم یکی ازهمسایه از همسایه ها را دیدم که برای سهمیه آبنبات دارد دعوا می کند با خودم گفتم: کاش قسمتم نمی شد تا به بنیاد شهید بیایم.بعد ازچند مدتی یک آقایی آمد دفترودستک دفتر و دستک به دستش گفت: اینجا را امضا کن وپول و پول زیادی هم برای خرج مداوای بچه تان که درجبهه در جبهه بوده است را به من داد ومن و من گفتم: اجازه ندارم این پولها را بگیرم چون پسرم اجازه نداده است که پولی بگیرم. وقتی محمد به خانه آمد ماجرا را برایش تعریف کردم و اوگفت: خوب کاری کردی که پول ها را قبول نکردی چون اگرمن می خواستم خرج برای دولت بتراشم درهمان بیمارستان می ماندم. الحمدا... الحمدالله ما به همان چیزی که داریم قانع هستیم ومن هدفم خدمت به جبهه وکشورم است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10484 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:رنجبرطزرقی.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض: محمدرضا_رنجبر_طزرقی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]