شهید اسد الله ببر خان زاده: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
| (۵ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
|نام فرد = اسدالله ببرخان زاده | |نام فرد = اسدالله ببرخان زاده | ||
| − | |تصویر = | + | |تصویر = |
|توضیح تصویر = | |توضیح تصویر = | ||
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| سطر ۳۲: | سطر ۳۲: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | در | + | در روزهائی که اسد الله به [[شهادت]] رسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر اسبی سفید است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم مجروح است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به شهادت رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند راوی زینب ببرخان زاده.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41350 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41350 | + | ==پانویس== |
| + | <references /> | ||
| + | |||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:شهید اسد الله ببر خان زاده.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: اسدالله_ببرخان_زاده}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان شمالی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان شیروان]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۱
| اسدالله ببرخان زاده | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | شیروان |
| شهادت | ۱۳۶۵/۸/۷ |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر قدرت الله |
محتویات
خاطرات
در روزهائی که اسد الله به شهادت رسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر اسبی سفید است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم مجروح است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به شهادت رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند راوی زینب ببرخان زاده.[۱]