==زندگینامه==
سیداسماعیل روز 20 بهمن 1338 از سلالهی پاک رسول اللّه (9) درخانهی گلی سیدعباس حسینی ثانی دیده به جهان گشود و با قدومش بوی گلمحمدی فضای خانه را عطرآگین ساخت. پدر و مادر بیاد ذبیح ابراهیم(7) کهبر تیغ محبت دوست حلقوم نازک فرزند را هدیه کرد، نامگذاری کردند. پدر درگوش جانش زمزمهی توحید را نجوا و اذان و اقامهی یکتاپرستی را القا نمود.مادر از شیر محبت به خاندان عصمت او را نوشانید تا منش و خوی او با سیرهیاهل بیت پیوند خورد و تعالی یابد روستای معدن نیز هوای پاک خود را مأموررشد او کرد و خود به نظارهی جست و خیزهای کودکانهی اسماعیل نشست و هرروز شاهد شکوفایی این گل بود. سیداسماعیل نزد پدر بزرگ، آیات روحبخشالهی را آموخت و روح و جان خویش را مصفّا به صفای قرآن [[قرآن]] ساخت. شوقفراوان او به آموختن او را در شمار بهترین دانشآموزان مدرسه قرار داد.علاقهی وافری به رشتهی پزشکی داشت. دورهی ابتداییش را در معدن بهپایان رساند و با چند نفر از دوستانش برای ادامهی تحصیل راهی نیشابور شد.بسیار سختکوش بود. شبها که آنها میخوابیدند او زیر نور کم سوی چراغ درسمیخواند تا آیندهی روشنی برای خود و دیگران رقم زند. با شدت یافتن مبارزاتمردمی، اسماعیل که همچون دیگران زخم خوردهی شمشیر استبدادی طاغوتبود، آرام ننشست. درس را رها کرد و به روستا بازگشت و مبارزات خود را آغازنمود. وی در توزیع و پخش اعلامیه، روشنگری مردم روستا، دعوت به اجتماعاتو تظاهرات فعالیت بسیار داشت. او نیز طعم تلخ آزار و اذیت دست نشاندههایرژیم را چندین بار چشید و تحت تعقیب آنان بود. با پیروزی انقلاب اسلامی درادامهی فعالیتهایش به کارهای فرهنگی از قبیل تشکیل انجمنهای دانش آموزیو کارگری، تقویت بنیهی معنوی و روحی افراد، انگیزش انقلابی جوانان و...پرداخت. مدتی سید اسماعیل در داروخانهای در نیشابور مشغول بود و امرارمعاش میکرد. پس از مدتی با اصرار خانواده با دختر داییاش ازدواج نمود،حاصل این پیوند خجسته فرزندی به نام سمیّه به یادگار مانده است تا رهرو راهپدر و سفیر خون او گردد. سیدحامد فرزند دیگر سید، مدتی پس از شهادت پدر درهمان کودکی دیده بربست و به دیدار پدر شتافت. شهید بزرگوار بهشتیسیداسماعیل بر محمل شهادت [[شهادت]] سوار و مهیّای رزم [[جهاد ]] گردید. او مرید امام وشهید بهشتی بود. با ورود به نهاد مقدّس سپاه پاسداران، دورهی مقدماتی وتجربی را در داروخانههای سپاه سپری کرد و در بیست و یکمین بهار عمرشبرای نخستین بار از نیشابور راهی جبههی غرب، دیار کردستان [[کردستان]] شد. مدتی بهعنوان پاسدار رزمنده در بهداری کردستان به امداد رسانی مشغول بود. بادرخشش سریع و چشمگیرش، دیری نپایید که مسؤولیت شبکهی درمانی سقّزبه او محوّل گردید. در سال 1362 راهی [[اهواز ]] شد و در تیپ 21 امام رضا(7)به عنوان جانشین واحد بهداری در عملیات متعدد شرکت جست. فردی شجاع وجسور بود. مکرر با کموله دمکرات، منافقان و قاچاقچیان درگیر شد. او جهاد رامختص به خط مقدم نمیدانست. در تمام نبردها مجاهدی نستوه و بیباک بود.سید در جهاد با نفس کوشاتر و پیروزتر از جهاد اصغر گام برمیداشت. خلوصنیت داشت و رضای حق را پاداش خویش میخواست. صمیمی با خدا شبها دوراز دیدگان همرزمان سجادهی نیازش را میگستراند و خدا را در دل زخمخوردهاش التماس میکرد. آنقدر مناجاتهای او حزین و دلنشین بود که اطرافیانگاهی به طمع درک نگاه آسمانی او به تماشای دلبریش با معشوق مینشستند وهمراه با او اشک میریختند. سیدامیر داشت در زمرهی یاران و اصحاب جدّشحسین(7) محسوب و محشور گردد. میگفت: «اگر نبودیم تا در قیام یاریحسین کنیم، این زمان خوبی برای پیروی از سلالهی ایشان است.» سید مریدخمینی بود. نفس قدسی امام را راهنمای طریق برگزید و لبّیک گوی فرمان پیر ومراد خویش گردید. دلش تاب ماندن نداشت. گاه آمدن به مرخصی، زیاد ماندن راتحمل نمیکرد. دل او آرام و قرار نمیشناختم. حلاوت شهادت را معرفت یافته ورفتن را انتخاب کرده بود. مادر دلسوخته او چه زیبا شوق رفتن فرزند را به تصویرمیکشد که روی قلب او نوشته بود باید برود. اما سیداسماعیل رفتن را تنها برایخود نمیخواست، او تمام جوانان روستا را به جهاد فی سبیلاللّه دعوت میکرد وشوق شهادت را در دل آنها برمیانگیخت. همگان به او عشق میورزیدند ونصایح او چون در یتیم در گنجینهی دل پنهان میکردند. سید چون اجداد معصومو گرامیش با مستمندان مأنوس و قرین و از سرمایه داران بیدین دنیادار، گریزانو بیزار بود. دلش برای برآوردن حاجات مؤمنان محروم میتپید. او بسیار مهربانو خوش برخورد بود. کمتر عصبانی میشد. خشمش را با خواندن قرآن فرومینشاند. در کارها جدی و کوشا بود و همیشه از کارهای سخت و پرخطراستقبال میکرد. و در شکل دهی و انسجام یگانها، نیروهای زبده و کارآمد راشناسایی و به خدمت میطلبید. در احداث پستهای امداد و اورژانس،بیمارستانهای صحرایی، سرویس دهی به مجروحان در مناطق مختلف، سعی اوبینظیر بود، گرچه حرفه تخصّصی او بهداری بود، در [[عملیات بدر، بدر]]، وقتی نیروهادر محاصره بودند، تلاش چشمگیری نمود و خونسردی و روحیهی قوی او ازسویی و ابتکار عمل و تدابیر خاص از سوی دیگر باعث شد محاصره شکستهشود و منطقه از سقوط حتمی نجات یابد.در عملیات مختلف چندین بار جراحت سطحی برداشت اما هیچکدام آنهامانع ادامهی تلاش او نگردید، حتی خانوادهاش پی به مجروحیت او نبردند. درآخرین اعزام، به سیّد الهام شده بود که به شهادت خواهد رسید. حال او دروداعش با امام رضا(7) منقلب بود. در حرم اتّصالش با معشوق برقرار شد. ازحرم گذشت و در حریم قدس ربوبی محرم گردید. چهرهاش ملکوتی و نگاهشآسمانی. سید بیخود از خویش، حکایت نیاز را با امام راز در میان نهاد، آنگاهدستان التماسش را تا عرش بالا برد و دعای فرج دل را زمزمه نمود و از جد خودخواست که مرغ آمین را به یاری فرا خواند تا این بار مجیب گردد. پس از راز ونیاز در خلوت انسش، با امام(7) وداع گفت و راهی جبههی مریوان [[مریوان]] شد. سیددر [[عملیات والفجر 9 ]] در تیپ ویژهی شهدا به عنوان قائم مقام واحد بهداری بهخط مقدم رفت، تلاش بسیاری نمود؛ در حین انجام مأموریت با آمبولانس زیرباران آتش دشمن در تردّد بود که ترکش خمپارهای [[ترکش]] [[خمپاره]]ای او را و مرکب آهنینش رانشان گرفت تا سید اسماعیل را از ادامهی تاختن باز دارد. سیداسماعیل، آغشتهدر خون خود بر خاک گرم صحرا افتاد و او که مخمور جام وصال بود، با گرفتنپیمانهی شهادت از دست مبارک [[امام حسینحسین]](7) شربت شهادت را در تاریخ4 اسفند 1364 نوشید و روحش را از حصار تن رهانید و به سوی مأوای اصلیخود، بهشت عدن الهی پر و بال گشود و لالهی پرپر پیکرش جهت تسلّای دلخانواده به روستای معدن منتقل گردید تا با رویش دوبارهی او در خاک پاکمعدن، لالههای جوان و شاداب از خاک سربرآورند و به آبیاری شهیدان با خوندل قیام کنند.
روحش شاد و راهش پر رهرو
==خاطرات==