شهید اسماعیل حسینی ثانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو


سید اسماعیل حسینی ثانی
شهید سید اسماعیل.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
تولد نیشابور-1338/11/20
شهادت مریوان-1364/12/04
محل دفن بهشت فضل
یگانهای خدمت سپاه پاسداران
درجه فرماندهان درجه دو
سمت‌ها بهداری
تحصیلات دیپلم
شغل پاسدار انقلاب اسلامی
خانواده پدر:سید عباس




زندگینامه

سیداسماعیل‌ روز 20 بهمن‌ 1338 از سلاله‌ی‌ پاک‌ رسول‌ اللّه‌ (9) درخانه‌ی‌ گلی‌ سیدعباس‌ حسینی‌ ثانی‌ دیده‌ به‌ جهان‌ گشود و با قدومش‌ بوی‌ گل‌محمدی‌ فضای‌ خانه‌ را عطرآگین‌ ساخت‌. پدر و مادر بیاد ذبیح‌ ابراهیم‌(7) که‌بر تیغ‌ محبت‌ دوست‌ حلقوم‌ نازک‌ فرزند را هدیه‌ کرد، نام‌گذاری‌ کردند. پدر درگوش‌ جانش‌ زمزمه‌ی‌ توحید را نجوا و اذان‌ و اقامه‌ی‌ یکتاپرستی‌ را القا نمود.مادر از شیر محبت‌ به‌ خاندان‌ عصمت‌ او را نوشانید تا منش‌ و خوی‌ او با سیره‌ی‌اهل‌ بیت‌ پیوند خورد و تعالی‌ یابد روستای‌ معدن‌ نیز هوای‌ پاک‌ خود را مأموررشد او کرد و خود به‌ نظاره‌ی‌ جست‌ و خیزهای‌ کودکانه‌ی‌ اسماعیل‌ نشست‌ و هرروز شاهد شکوفایی‌ این‌ گل‌ بود. سیداسماعیل‌ نزد پدر بزرگ‌، آیات‌ روحبخش‌الهی‌ را آموخت‌ و روح‌ و جان‌ خویش‌ را مصفّا به‌ صفای‌ قرآن‌ ساخت‌. شوق‌فراوان‌ او به‌ آموختن‌ او را در شمار بهترین‌ دانش‌آموزان‌ مدرسه‌ قرار داد. علاقه‌ی‌ وافری‌ به‌ رشته‌ی‌ پزشکی‌ داشت‌. دوره‌ی‌ ابتداییش‌ را در معدن‌ به‌پایان‌ رساند و با چند نفر از دوستانش‌ برای‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ راهی‌ نیشابور شد.بسیار سخت‌کوش‌ بود. شبها که‌ آنها می‌خوابیدند او زیر نور کم‌ سوی‌ چراغ‌ درس‌می‌خواند تا آینده‌ی‌ روشنی‌ برای‌ خود و دیگران‌ رقم‌ زند. با شدت‌ یافتن‌ مبارزات‌مردمی‌، اسماعیل‌ که‌ همچون‌ دیگران‌ زخم‌ خورده‌ی‌ شمشیر استبدادی‌ طاغوت‌بود، آرام‌ ننشست‌. درس‌ را رها کرد و به‌ روستا بازگشت‌ و مبارزات‌ خود را آغازنمود. وی‌ در توزیع‌ و پخش‌ اعلامیه‌، روشنگری‌ مردم‌ روستا، دعوت‌ به‌ اجتماعات‌و تظاهرات‌ فعالیت‌ بسیار داشت‌. او نیز طعم‌ تلخ‌ آزار و اذیت‌ دست‌ نشانده‌های‌رژیم‌ را چندین‌ بار چشید و تحت‌ تعقیب‌ آنان‌ بود. با پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ درادامه‌ی‌ فعالیتهایش‌ به‌ کارهای‌ فرهنگی‌ از قبیل‌ تشکیل‌ انجمنهای‌ دانش‌ آموزی‌و کارگری‌، تقویت‌ بنیه‌ی‌ معنوی‌ و روحی‌ افراد، انگیزش‌ انقلابی‌ جوانان‌ و...پرداخت‌. مدتی‌ سید اسماعیل‌ در داروخانه‌ای‌ در نیشابور مشغول‌ بود و امرارمعاش‌ می‌کرد. پس‌ از مدتی‌ با اصرار خانواده‌ با دختر دایی‌اش‌ ازدواج‌ نمود،حاصل‌ این‌ پیوند خجسته‌ فرزندی‌ به‌ نام‌ سمیّه‌ به‌ یادگار مانده‌ است‌ تا رهرو راه‌پدر و سفیر خون‌ او گردد. سیدحامد فرزند دیگر سید، مدتی‌ پس‌ از شهادت‌ پدر درهمان‌ کودکی‌ دیده‌ بربست‌ و به‌ دیدار پدر شتافت‌. شهید بزرگوار بهشتی‌سیداسماعیل‌ بر محمل‌ شهادت‌ سوار و مهیّای‌ رزم‌ جهاد گردید. او مرید امام‌ وشهید بهشتی‌ بود. با ورود به‌ نهاد مقدّس‌ سپاه‌ پاسداران‌، دوره‌ی‌ مقدماتی‌ وتجربی‌ را در داروخانه‌های‌ سپاه‌ سپری‌ کرد و در بیست‌ و یکمین‌ بهار عمرش‌برای‌ نخستین‌ بار از نیشابور راهی‌ جبهه‌ی‌ غرب‌، دیار کردستان‌ شد. مدتی‌ به‌عنوان‌ پاسدار رزمنده‌ در بهداری‌ کردستان‌ به‌ امداد رسانی‌ مشغول‌ بود. بادرخشش‌ سریع‌ و چشمگیرش‌، دیری‌ نپایید که‌ مسؤولیت‌ شبکه‌ی‌ درمانی‌ سقّزبه‌ او محوّل‌ گردید. در سال‌ 1362 راهی‌ اهواز شد و در تیپ‌ 21 امام‌ رضا(7)به‌ عنوان‌ جانشین‌ واحد بهداری‌ در عملیات‌ متعدد شرکت‌ جست‌. فردی‌ شجاع‌ وجسور بود. مکرر با کموله‌ دمکرات‌، منافقان‌ و قاچاقچیان‌ درگیر شد. او جهاد رامختص‌ به‌ خط‌ مقدم‌ نمی‌دانست‌. در تمام‌ نبردها مجاهدی‌ نستوه‌ و بی‌باک‌ بود.سید در جهاد با نفس‌ کوشاتر و پیروزتر از جهاد اصغر گام‌ برمی‌داشت‌. خلوص‌نیت‌ داشت‌ و رضای‌ حق‌ را پاداش‌ خویش‌ می‌خواست‌. صمیمی‌ با خدا شبها دوراز دیدگان‌ همرزمان‌ سجاده‌ی‌ نیازش‌ را می‌گستراند و خدا را در دل‌ زخم‌خورده‌اش‌ التماس‌ می‌کرد. آنقدر مناجاتهای‌ او حزین‌ و دلنشین‌ بود که‌ اطرافیان‌گاهی‌ به‌ طمع‌ درک‌ نگاه‌ آسمانی‌ او به‌ تماشای‌ دلبریش‌ با معشوق‌ می‌نشستند وهمراه‌ با او اشک‌ می‌ریختند. سیدامیر داشت‌ در زمره‌ی‌ یاران‌ و اصحاب‌ جدّش‌حسین‌(7) محسوب‌ و محشور گردد. می‌گفت‌: «اگر نبودیم‌ تا در قیام‌ یاری‌حسین‌ کنیم‌، این‌ زمان‌ خوبی‌ برای‌ پیروی‌ از سلاله‌ی‌ ایشان‌ است‌.» سید مریدخمینی‌ بود. نفس‌ قدسی‌ امام‌ را راهنمای‌ طریق‌ برگزید و لبّیک‌ گوی‌ فرمان‌ پیر ومراد خویش‌ گردید. دلش‌ تاب‌ ماندن‌ نداشت‌. گاه‌ آمدن‌ به‌ مرخصی‌، زیاد ماندن‌ راتحمل‌ نمی‌کرد. دل‌ او آرام‌ و قرار نمی‌شناختم‌. حلاوت‌ شهادت‌ را معرفت‌ یافته‌ ورفتن‌ را انتخاب‌ کرده‌ بود. مادر دلسوخته‌ او چه‌ زیبا شوق‌ رفتن‌ فرزند را به‌ تصویرمی‌کشد که‌ روی‌ قلب‌ او نوشته‌ بود باید برود. اما سیداسماعیل‌ رفتن‌ را تنها برای‌خود نمی‌خواست‌، او تمام‌ جوانان‌ روستا را به‌ جهاد فی‌ سبیل‌اللّه‌ دعوت‌ می‌کرد وشوق‌ شهادت‌ را در دل‌ آنها برمی‌انگیخت‌. همگان‌ به‌ او عشق‌ می‌ورزیدند ونصایح‌ او چون‌ در یتیم‌ در گنجینه‌ی‌ دل‌ پنهان‌ می‌کردند. سید چون‌ اجداد معصوم‌و گرامیش‌ با مستمندان‌ مأنوس‌ و قرین‌ و از سرمایه‌ داران‌ بی‌دین‌ دنیادار، گریزان‌و بیزار بود. دلش‌ برای‌ برآوردن‌ حاجات‌ مؤمنان‌ محروم‌ می‌تپید. او بسیار مهربان‌و خوش‌ برخورد بود. کمتر عصبانی‌ می‌شد. خشمش‌ را با خواندن‌ قرآن‌ فرومی‌نشاند. در کارها جدی‌ و کوشا بود و همیشه‌ از کارهای‌ سخت‌ و پرخطراستقبال‌ می‌کرد. و در شکل‌ دهی‌ و انسجام‌ یگان‌ها، نیروهای‌ زبده‌ و کارآمد راشناسایی‌ و به‌ خدمت‌ می‌طلبید. در احداث‌ پستهای‌ امداد و اورژانس‌،بیمارستانهای‌ صحرایی‌، سرویس‌ دهی‌ به‌ مجروحان‌ در مناطق‌ مختلف‌، سعی‌ اوبی‌نظیر بود، گرچه‌ حرفه‌ تخصّصی‌ او بهداری‌ بود، در عملیات‌ بدر، وقتی‌ نیروهادر محاصره‌ بودند، تلاش‌ چشمگیری‌ نمود و خونسردی‌ و روحیه‌ی‌ قوی‌ او ازسویی‌ و ابتکار عمل‌ و تدابیر خاص‌ از سوی‌ دیگر باعث‌ شد محاصره‌ شکسته‌شود و منطقه‌ از سقوط‌ حتمی‌ نجات‌ یابد. در عملیات‌ مختلف‌ چندین‌ بار جراحت‌ سطحی‌ برداشت‌ اما هیچکدام‌ آنهامانع‌ ادامه‌ی‌ تلاش‌ او نگردید، حتی‌ خانواده‌اش‌ پی‌ به‌ مجروحیت‌ او نبردند. درآخرین‌ اعزام‌، به‌ سیّد الهام‌ شده‌ بود که‌ به‌ شهادت‌ خواهد رسید. حال‌ او دروداعش‌ با امام‌ رضا(7) منقلب‌ بود. در حرم‌ اتّصالش‌ با معشوق‌ برقرار شد. ازحرم‌ گذشت‌ و در حریم‌ قدس‌ ربوبی‌ محرم‌ گردید. چهره‌اش‌ ملکوتی‌ و نگاهش‌آسمانی‌. سید بیخود از خویش‌، حکایت‌ نیاز را با امام‌ راز در میان‌ نهاد، آنگاه‌دستان‌ التماسش‌ را تا عرش‌ بالا برد و دعای‌ فرج‌ دل‌ را زمزمه‌ نمود و از جد خودخواست‌ که‌ مرغ‌ آمین‌ را به‌ یاری‌ فرا خواند تا این‌ بار مجیب‌ گردد. پس‌ از راز ونیاز در خلوت‌ انسش‌، با امام‌(7) وداع‌ گفت‌ و راهی‌ جبهه‌ی‌ مریوان‌ شد. سیددر عملیات‌ والفجر 9 در تیپ‌ ویژه‌ی‌ شهدا به‌ عنوان‌ قائم‌ مقام‌ واحد بهداری‌ به‌خط‌ مقدم‌ رفت‌، تلاش‌ بسیاری‌ نمود؛ در حین‌ انجام‌ مأموریت‌ با آمبولانس‌ زیرباران‌ آتش‌ دشمن‌ در تردّد بود که‌ ترکش‌ خمپاره‌ای‌ او را و مرکب‌ آهنینش‌ رانشان‌ گرفت‌ تا سید اسماعیل‌ را از ادامه‌ی‌ تاختن‌ باز دارد. سیداسماعیل‌، آغشته‌در خون‌ خود بر خاک‌ گرم‌ صحرا افتاد و او که‌ مخمور جام‌ وصال‌ بود، با گرفتن‌پیمانه‌ی‌ شهادت‌ از دست‌ مبارک‌ امام‌ حسین‌(7) شربت‌ شهادت‌ را در تاریخ‌4 اسفند 1364 نوشید و روحش‌ را از حصار تن‌ رهانید و به‌ سوی‌ مأوای‌ اصلی‌خود، بهشت‌ عدن‌ الهی‌ پر و بال‌ گشود و لاله‌ی‌ پرپر پیکرش‌ جهت‌ تسلّای‌ دل‌خانواده‌ به‌ روستای‌ معدن‌ منتقل‌ گردید تا با رویش‌ دوباره‌ی‌ او در خاک‌ پاک‌معدن‌، لاله‌های‌ جوان‌ و شاداب‌ از خاک‌ سربرآورند و به‌ آبیاری‌ شهیدان‌ با خون‌دل‌ قیام‌ کنند. روحش‌ شاد و راهش‌ پر رهرو

خاطرات‌

  • چرا گریه‌ می‌کنی‌؟

قبل‌ از انقلاب‌ ما تازه‌ رادیو خریده‌ بودیم‌. روزی‌ وارد خانه‌ شدم‌ دیدم‌اسماعیل‌ تنها در یک‌ گوشه‌ی‌ اتاق‌ نشسته‌ و زانوهایش‌ را بغل‌ گرفته‌ است‌ و گریه‌می‌کند. پرسیدم‌: «چی‌ شده‌ است‌؟ چرا گریه‌ می‌کنی‌؟» گفت‌: «داداش‌ رادیوروشن‌ کرده‌ است‌ و موسیقی‌ گوش‌ می‌کند. هر چه‌ به‌ او گفتم‌، خاموش‌ کن‌! به‌حرف‌ نکرد. من‌ از صدای‌ رادیو ناراحت‌ شدم‌ و اینجا آمدم‌.» سیداسماعیل‌ بااینکه‌ پسر بچه‌اش‌ بیش‌ نبود، ولی‌ خیلی‌ خداترس‌ و معتقد بود. فاطمه‌ معدنچی‌ «مادر شهید»

  • در خاطر من‌

وقتی‌ که‌ کوچک‌ بودم‌، خیلی‌ به‌ رفتار برادرم‌ توجه‌ می‌کردم‌. هر کاری‌ که‌می‌کرد می‌خواستم‌ من‌ هم‌ همان‌ کار را انجام‌ دهم‌. بعضی‌ وقتها که‌ سراغش‌ رامی‌گرفتم‌، می‌دیدم‌ در اتاقی‌ نشسته‌ است‌ و با صدای‌ محزونی‌ قرآن‌ می‌خواند.من‌ هم‌ وضو می‌گرفتم‌ و کنارش‌ به‌ نماز می‌ایستادم‌. در راهپیمایی‌های‌ قبل‌ ازانقلاب‌، برادرم‌ ما را راهنمایی‌ می‌کرد. شعار یادمان‌ می‌داد و ما هم‌ در روستا جمع‌می‌شدیم‌ و شعار می‌دادیم‌. یک‌ بار به‌ او گفتم‌: «داداش‌ اگر من‌ در این‌راهپیمایی‌ها شهید بشوم‌، تو چکار می‌کنی‌؟» او در حالیکه‌ می‌خندید گفت‌: «مگرخون‌ ما از خون‌ حضرت‌ زینب‌ (3) و امام‌ حسین‌(7) سرخ‌تر است‌؟» این‌جمله‌ی‌ او همیشه‌ در خاطر من‌ باقی‌ ماند و مرا برای‌ مبارزه‌ با باطل‌ و ظلم‌مشتاق‌تر کرد. نصیحتهای‌ او را تا ابد فراموش‌ نمی‌کنم‌. عذرا بیگم‌حسینی‌ «خواهر شهید»

  • وسیله‌ی‌ سپاه‌

در کوچکی‌ روزی‌ مریض‌ شدم‌. پدر و مادرم‌ تصمیم‌ گرفتند، مرا پیش‌ دکترببرند. مادر مرا آماده‌ کرد و منتظر ماند تا پدر ما را با ماشین‌ سپاه‌ ببرد. برخلاف‌انتظار، پدر گفت‌: «این‌ ماشین‌ بیت‌المال‌ است‌ و راضی‌ نیستند که‌ استفاده‌ی‌شخصی‌ شود. من‌ خودم‌ سمیّه‌ را می‌برم‌.» آن‌ وقت‌ خودش‌ مرا بغل‌ کرده‌ و به‌دکتر برد. سمیه‌ حسینی‌ «دختر شهید»

  • یکی‌ مثل‌ آنها

بیشتر وقتش‌ را در منطقه‌ می‌گذراند. وقتی‌ به‌ مرخصی‌ می‌آمد، فکرش‌ رفتن‌بود. انگار روی‌ قلبش‌ نوشته‌ بود، باید برود. یکبار که‌ می‌خواست‌ به‌ جبهه‌ برگردد،به‌ او گفتم‌: «مادر جان‌! چقدر به‌ جبهه‌ می‌روی‌؟ بچه‌ات‌ کوچک‌ و تازه‌ راه‌ افتاده‌است‌. پیشش‌ بمان‌! او بابا می‌خواهد.» گفت‌: «مادر جان‌! آنقدر بچه‌ها هستند که‌بابا می‌گویند، ولی‌ بابایی‌ نیست‌ که‌ جوابشان‌ را بدهد؛ بچه‌ی‌ من‌ هم‌ مثل‌ آنها. ماباید برویم‌. باید از اسلام‌ دفاع‌ کنیم‌.» مادر شهید

  • تعمیر موتور من‌

تازه‌ داماد شده‌ بودم‌ و کاری‌ نداشتم‌. سراغ‌ سید رفتم‌. او قول‌ داد برایم‌ کاری‌پیدا کند. به‌ داروخانه‌ای‌ که‌ قبلاً کار او بود رفتیم‌. با دکتر صحبت‌ کرد و قرار شد ازفردا سر کار بروم‌. خیلی‌ خوشحال‌ شدم‌ و از سید تشکّر کردم‌. در راه‌ برگشت‌ به‌روستا بودیم‌ که‌ موتورم‌ خراب‌ شد و در راه‌ ماندیم‌. هوا تاریک‌ شد. سید گفت‌:«من‌ هم‌ یک‌ طوری‌ خواهم‌ آمد.» او مرا راهی‌ خانه‌ کرد. صبح‌ که‌ برای‌ کار به‌داروخانه‌ رفتم‌، سید در حالی‌ که‌ می‌خواست‌ به‌ جبهه‌ برود، موتورم‌ را تعمیر کرده‌بود و تحویل‌ داد. غلام‌رضا منوّری‌ «دوست‌ شهید»

  • قصد قربت‌

در تمام‌ کارها فقط‌ رضای‌ خدا را در نظر داشت‌. شهید باغانی‌ تعریف‌ می‌کرد:یک‌ بار اعدام‌ یکی‌ از کوموله‌ دمکراتها به‌ سید واگذار شده‌ بود. سید برای‌ انجام‌این‌ مأموریت‌ هر چند آن‌ کومله‌ فرد منافق‌ و وطن‌فروشی‌ بود، اما اول‌ وضوگرفت‌ و بعد به‌ مناجات‌ با خدا مشغول‌ شد. او می‌گفت‌: «خدایا از سر تقصیرات‌ مابگذر! تو خودت‌ خوب‌ می‌دانی‌ این‌ وظیفه‌ به‌ من‌ محوّل‌ شده‌ است‌. و برای‌رضای‌ تو انجام‌ می‌دهم‌. او با قصد قربت‌ آن‌ کومله‌ را اعدام‌ کرد. سرهنگ‌ محمدی‌ «همرزم‌ شهید»

  • تازه‌ فهمیدم‌

شهید باغانی‌ تعریف‌ می‌کرد: در کردستان‌ در هوای‌ تاریک‌ رفت‌ و آمد نظامی‌ها در شهر ممنوع‌ بود. یک‌شب‌ من‌ و سید به‌ حمّام‌ رفتیم‌. چون‌ در روز زیاد کار داشتیم‌ و وقت‌ برای‌ نظافت‌نبود. پس‌ از حمّام‌ گرفتن‌، من‌ زودتر بیرون‌ آمدم‌. لباسم‌ را پوشیدم‌. قسمت‌بیرونی‌ حمّام‌ بخار کرده‌ و نفسم‌ داشت‌ می‌گرفت‌. خواستم‌ در را باز کنم‌، هر چه‌تلاش‌ کردم‌ نتوانستم‌، فکر کردم‌ قفل‌ درگیر کرده‌. منتظر ماندم‌ سید بیاید. وقتی‌سید آمد به‌ او گفتم‌ در باز نمی‌شود. او سریع‌ لباس‌ پوشید و نزدیک‌ درآمد.چهره‌اش‌ نگران‌ بود. مثل‌ اینکه‌ به‌ چیزی‌ پی‌ برده‌ باشد، ناگهان‌ سلاحش‌ رابیرون‌ آورد و روی‌ صاحب‌ حمّام‌ گرفت‌ و او را تهدید کرد که‌ در را باز کند. تازه‌فهمیدم‌ آن‌ مرد در را قفل‌ کرده‌ بود و می‌خواست‌ ما را به‌ کومله‌ها تحویل‌ دهد.من‌ از اینکه‌ سید سلاح‌ همراه‌ آورده‌ بود و با تیزبینی‌ درس‌ آن‌ مرد را خواند،خوشحال‌ شدم‌ و او را تحسین‌ کردم‌. سرهنگ‌ محمدی‌ «همرزم‌ شهید

  • قرار ما

سیداسماعیل‌ به‌ قوانین‌ راهنمایی‌ و رانندگی‌ احترام‌ می‌گذاشت‌ و توصیه‌می‌کرد، قانون‌ را رعایت‌ کنیم‌. با هم‌ قرار گذاشته‌ بودیم‌ هر وقت‌ مشغول‌ رانندگی‌هستیم‌، هر کداممان‌ سرعتش‌ بیشتر از مقدار تعیین‌ شده‌ی‌ 95 کیلومتر در روز و85 کیلومتر در شب‌ باشد، دیگری‌ گوشش‌ را بکشد، تا متوجه‌ اشتباه‌ خود بشود.یک‌ روز در جاده‌ی‌ اهواز ـ خرّمشهر مشغول‌ رانندگی‌ و قرارمان‌ را فراموش‌ کرده‌بودم‌. پا را روی‌ پدال‌ گاز گذاشته‌ گاز می‌دادم‌. سید بدون‌ اینکه‌ حرفی‌ بزند، به‌آرامی‌ دستش‌ را پشت‌ گوشم‌ برد و محکم‌ گوشم‌ را فشار داد. من‌ که‌ تازه‌ متوجه‌شده‌ بودم‌، دیدم‌ سرعت‌سنج‌ اتومبیل‌ بالای‌ صد کیلومتر را نشان‌ می‌دهد. متوجه‌اشتباهم‌ شدم‌ و سرعت‌ را کاهش‌ دادم‌. سرهنگ‌ محمدی‌ «همرزم‌ شهید»

  • مُرید

گاهی‌ که‌ نیمه‌ شب‌ در جادّه‌ای‌ می‌رفتیم‌، برای‌ رسیدن‌ به‌ مقصد، می‌شد ازمسیر طولانی‌ با کوتاه‌ رفت‌ ولی‌ رفتن‌ از مسیر کوتاه‌ خلاف‌ بود تا زودتر برسیم‌.سید با اینکه‌ جادّه‌ خلوت‌ بود راه‌ طولانی‌ را دور می‌زد و خلاف‌ نمی‌کرد. وقتی‌ به‌او می‌گفتم‌ نصف‌ شب‌ و جاده‌ هم‌ خلوت‌ است‌، چرا از این‌ مسیر نرفتی‌؟ می‌گفت‌:«به‌ قانون‌ احترام‌ بگذارید و قوانین‌ راهنمایی‌ رانندگی‌ را رعایت‌ کنید! من‌ هم‌مرید امامم‌ و فرمان‌ ایشان‌ را اطاعت‌ می‌کنم‌.» آقای‌ محمدی‌

  • حالا باید نماز بخوانیم‌

بعضی‌ شبها که‌ از خواب‌ بیدار می‌شدم‌، اسماعیل‌ را می‌دیدم‌ که‌ در گوشه‌ی‌خلوتی‌ ایستاده‌ است‌ و نماز می‌خواند. می‌نشستم‌، او را نگاه‌ می‌کردم‌. نمازش‌ که‌تمام‌ می‌شد، می‌گفتم‌: «پسرم‌! بخواب‌! چقدر نماز می‌خوانی‌؟» می‌گفت‌: «وقت‌برای‌ خواب‌ بسیار است‌. بهتر است‌ از فرصت‌ استفاده‌ کنیم‌ و نماز بخوانیم‌.» مادر شهید

  • باید بروم‌

خانمش‌ تازه‌ وضع‌ حمل‌ کرده‌ بود. سید به‌ همین‌ دلیل‌ خط‌ّ مقدّم‌ را ترک‌ گفت‌و مدتی‌ در سپاه‌ نیشابور مشغول‌ خدمت‌ شد. چند ماهی‌ که‌ گذشت‌، فاکسی‌ ازجبهه‌ رسید که‌ یکی‌ از بچه‌های‌ بهداری‌ به‌ منطقه‌ اعزام‌ شود. من‌ پیش‌ فرمانده‌رفتم‌ تا اعلام‌ آمادگی‌ کنم‌. در همین‌ حین‌ سیداسماعیل‌ هم‌ آمد و اصرار کرد که‌من‌ باید بروم‌. هر چه‌ به‌ او گفتیم‌ شما بهتر است‌ پیش‌ خانواده‌ باشید، او که‌ گویامی‌دانست‌ می‌خواهد شهید شود، قبول‌ نکرد و گفت‌: «باید بروم‌. در آنجا بیشتر به‌وجود من‌ نیاز است‌.» با اصرار زیاد سید، فرمانده‌ هم‌ قبول‌ کرد و همان‌ روز اعزام‌شد. آقای‌ محمدی‌

  • جانشین‌ من‌

وقتی‌ پسرش‌ سیدحامد متولّد شد، خیلی‌ خوشحال‌ گردید. انگار تمام‌ عالم‌ رابه‌ او داده‌ بودند. کیک‌ بزرگی‌ گرفت‌ و به‌ دیدن‌ خانمش‌ رفتیم‌. به‌ شوخی‌ به‌ اوگفتم‌: «عجب‌! خوب‌ پسرت‌ را تحویل‌ می‌گیری‌.» با خوشحالی‌ گفت‌: «بالاخره‌جانشین‌ من‌ هم‌ آمد. حالا با خیال‌ راحت‌ می‌توانم‌ بروم‌ و اگر شهید شوم‌، دیگرغصّه‌ای‌ ندارم‌.» دوست‌ شهید

  • این‌ بار نه‌ مثل‌ همیشه‌

آخرین‌ شبی‌ که‌ پیش‌ ما بود، شب‌ 22 بهمن‌ بود. اسماعیل‌ مثل‌ هر سال‌،زودتر از همه‌ به‌ پشت‌بام‌ رفت‌ و شروع‌ به‌ اللّه‌اکبر گفتن‌ کرد. چند لحظه‌ بعد،همسایه‌ها با او همراه‌ شدند. و اللّه‌اکبر می‌گفتند، پس‌ از نیمه‌ شب‌ بلند شدم‌،اسماعیل‌ را دیدم‌ که‌ نماز شب‌ می‌خواند. بعد از اتمام‌ نماز، یکی‌ از دوستانش‌دنبال‌ او آمد. گفتم‌ نمی‌شود صبح‌ بروی‌؟ گفت‌: «نه‌. به‌ دنبالم‌ آمده‌اند، باید بروم‌.»مثل‌ همیشه‌ مقداری‌ آب‌ پشت‌ سرش‌ ریختم‌. گفت‌: «برای‌ چه‌ آب‌ می‌ریزی‌؟»گفتم‌: «برای‌ اینکه‌ زود برگردی‌.» سرش‌ را تکان‌ داد. ته‌ دلم‌ خالی‌ شد. نگاهش‌ باهمیشه‌ فرق‌ داشت‌. او می‌خواست‌ به‌ من‌ بفهماند، دیگر برنمی‌گردد. نرگس‌ چوپانکاری‌ «همسر شهید»

  • پیک‌ شهادت‌

بعد از عملیات‌ والفجر 8، تعدادی‌ از دوستانش‌ به‌ مرخصی‌ آمدند. پیش‌ آنهارفتم‌ و حال‌ سید را جویا شدم‌. گفتند: «او را در منطقه‌ دیده‌اند.» به‌ آنها گفته‌ بودمن‌ در عملیات‌ بعدی‌ هم‌ شرکت‌ می‌کنم‌، آن‌ وقت‌ برمی‌گردم‌. دو روز بعد خواهرش‌ خواب‌ شهادت‌ اسماعیل‌ را دید. پس‌ از آن‌ مدام‌ لحظه‌شماری‌ می‌کردم‌ و با خود می‌گفتم‌ خدایا! امروز می‌آید، نمی‌آید. حدود یک‌ هفته‌بعد یکی‌ دو نفر از دوستانش‌ در خانه‌ آمدند و گفتند سیداسماعیل‌ مجروح‌ شده‌است‌ من‌ که‌ به‌ دلم‌ گذشته‌ بود او شهید شده‌ است‌. گفتم‌:«راستش‌ را بگویید! اوشهید شده‌ است‌ یا نه‌؟» یکی‌ از برادران‌ با ناراحتی‌ سرش‌ را تکان‌ داد و تصدیق‌کرد. قبل‌ از شهادت‌ اسماعیل‌، همیشه‌ از برخورد با این‌ لحظه‌ می‌ترسیدم‌. اماسیداسماعیل‌ آنقدر برایم‌ از امام‌ حسین‌(7) و صبوری‌ حضرت‌ زینب‌(3)گفته‌ بود که‌ پس‌ از خبر شهادتش‌ آموختم‌ باید صبور باشم‌ و غم‌ او را در دلم‌پنهان‌ کنم‌. همسر شهید

  • سلاح‌ او

خیلی‌ دوست‌ داشتم‌ در سپاه‌ مشغول‌ کار شوم‌. بارها از برادرم‌ خواسته‌ بودم‌ که‌مرا هم‌ به‌ سپاه‌ ببرد، اما او هر بار می‌گفت‌: «حالا زود است‌، درست‌ را بخوان‌!بعد.» پس‌ از شهادتش‌، یک‌ شب‌ خوابش‌ را دیدم‌. می‌گفت‌: «اسلحه‌ی‌ من‌ فلان‌جاست‌، تو و داداش‌ بروید و آن‌ را بردارید! شما باید راه‌ مرا ادامه‌ دهید.» وقتی‌بیدار شدم‌ تعبیرش‌ را نمی‌دانستم‌ چیست‌؟ چند روز بعد، از سپاه‌ آمدند و از من‌ وبرادرم‌ خواست‌ به‌ سپاه‌ نیشابور برویم‌ و مشغول‌ کار شویم‌. عذرابیگم‌ حسینی‌ «خواهر شهید»

  • حامد برای‌ من‌

از مرگ‌ سید حامد، پسرم‌ مدتی‌ می‌گذشت‌ من‌ خیلی‌ غمگین‌ بودم‌. یک‌ روزخواهر سید اسماعیل‌ به‌ منزل‌ ما آمد و گفت‌: «خواب‌ برادرش‌ را دیده‌ است‌» اوتعریف‌ می‌کرد: در باغ‌ بزرگ‌ و زیبایی‌ سیداسماعیل‌ را دیدم‌ که‌ سیدحامد را بغل‌ کرده‌ است‌ وبه‌ سمت‌ من‌ می‌آمد. با تعجّب‌ از او پرسیدم‌: «داداش‌! حامد پیش‌ شماست‌؟»گفت‌: «بله‌». بعد گفت‌: «خواهر جان‌! به‌ نرگس‌ بگو! اینقدر بی‌تابی‌ نکند. بی‌بی‌سمیّه‌ برای‌ او باشد. حامد هم‌ برای‌ من‌.» همسر شهید[۱]


  • با ایشان قرار گذاشته بودیم که در موقع رانندگی هیچگاه هر دو نفرمان از سرعت مجاز 90 کیلومتر ساعت در روز و 80 کیلومتر ساعت در شب بیشتر نرویم و هر کس بیشتر رفت آن گوش یکی را بتاباند. در یکی از مأموریت ها در منطقه جنوب و جاده ای نسبتاً خلوت با این شهید بزرگوار در حرکت بودم من رانندگی می کردم و از قراری که با شهید گذاشته بودم یادم رفته بود و با سرعت در جاده در حرکت بودم که یک باره دیدم شهید گوشم را می تاباند به کیلومتر شمار نگاه کردم و دیدم روی 100 کیلومتر ساعت حرکت می کنم سریعاً سرعت اتومبیل را کم کردم و ایشان گوش مرا رها کرد.
  • من در سنین نوجوانی علاقه خاصی به زیارت امام رضا (ع) داشتم و شاید بگویم یکی از آرزوهای اصلی ما چند خواهر همین بود . زمانی که دور همین دیگر بودیم صحبت که به میان می آمد همیشه می گفتیم ما مشهد را ندیده ایم و زیارت هم نکرده ایم ای کاش روزی برسد که ما به مسافرت مشهد مقدس برویم . گاهی این صحبت را برای مادرم می کردم و می گفت : کودک که بودی یک بار تو را به مشهد بردم من هم در جواب می گفتم من که چیزی یادم نیست و دوست دارم حالا بروم تا اینکه برادرم از جبهه آمد و نمی دانم چه شد که برنامه زیارت مشهد را برای همگی اعلام کرد و در این میان اگر اشتباه نکنم چندین نوجوان مشتاق بودیم که سالها در آرزوی زیارت امام رضا رنج می بردیم . از طرفی من روز 5 شنبه جمعه بود که آماده بودم برای دیدن پدر و خانواده به روستا بروم و مقداری هم شیرینی و کیک برای پدرم خریده بودم چون پدرم علاقه خاصی به شیرینی داشت . ولی من با همه علاقه ای که به رفتن روستا داشتم به زیارت امام رضا را ترجیع دادم و خیلی خوشحال بودم . خلاصه با شادی زیاد به مشهد رفتیم و زیارت کردیم و نماز خواندیم ، یادم هست فقط قصدمان زیارت بود نه چیز دیگر و شب هم باز گشتم . در بین راه همگی مقداری گرسنه بودیم و من شیرینی ها را بین تمام بچه ها تقسیم کردم و همگی تعجب کرده بودند و خوشحال از اینکه کامشان از نظر مادی هم شیرین شده بود . برادرم به قدری خوشحال بود که گفت : این مقدار شیرینی به اندازه یک شام به من چسبید .
  • ما را برای تشییع جنازه دوستانش حتماً می برد . یکی از شهدا نزدیک جاده معدن بود، هر زمان که به معدن می رفتیم، ماشین را نگه می داشت و سر مزار ایشان می رفتیم . خودشان همرزمی داشتند که در کردستان شهید شده بود و یکبار هم که مجروح شده بودند، به معدن آمده بودند . برادرم همیشه ما را سر مرقد این شهید می برد و الان هم ما هرزمان می خواهیم به بهشت قسل برویم امکان ندارد، سر مزار این شهید (شهید احمدرضا رحمتی) نرویم. در مورد شهد روستای خودمان مادرم می گوید : برادرت هرزمان از منطقه می آمد، اول سر مزار شهید می رفت . بعد می رفت از مادر شهید سر می زد. بعد به منزل می آمد. برادرم وقتی با شهید رحمتی به معدن آمده بودند به مادرم گفتم : مادر نگاه کنید . جوانانی بهتر از ما در مناطق جنگی هستند و الان هم مجروح هستند. مادرم خیلی برای آن شهید ناراحت شدند اما باز شهید رحمتی با خلوص تمام گفته بودند : آقای حسینی شکسته نفسی می کنند و مادرم با گفته های برادرم برایش کمتر بی طاقتی می کرد.
  • بعد از شهادت برادرم خواب می دیدم ، برادرم به منزل برادر بزرگترم آمده اند. می دیدم، برادرم پشت یک میز تلویزیون نشسته اند و اسلحة کلاش در دست دارند. (بعد از آموزش من متوجّه شدم ، اسلحة کلاش است) مرا صدا زدند و گفتند: خواهر مرا می بینید ؟ من مجروح شده ام و می دانم صد در صد شهید می شوم. اسلحة من در فلان خانه (مخصوص علوفة دام) است. برو به برادر بزرگترم بگو. بعد از من شما باید از اسلام دفاع کنید. من هم می دیدم، برادرم نمی تواند راه برود و خسته از درگیری با افراد ضدّ انقلابی است که مثل همیشه با آنها درگیر بود .
  • یک شب دیگر برادرم را در خواب دیدم. زیرا مدتی بود یک مسئله برایم مبهم بود با برادرم در جایی نشسته بودیم به برادرم گفتم: برادر شما مدتی است که شهید شده اید آیا می دانید فلان آقا چگونه فردی هستند؟ برادرم که با تعجب سرش را بلند کرده و خیلی نورانی و زیبا بود و هنوز جواب مرا نداده بود که صدایی شنیدم که می گفت: فلان آقا مثل خلفای بعد از زمان پیامبر و در ذهن من در خواب سه نفر تداعی شد و خواب من تمام شد.


  • یکبار سید اسماعیل را به دلیلی کتک زدم او بدون اینکه حرفی بزند مظلومانه به گوشه اتاق رفت و نشست و سرش را به دیوار تکیه داد بعد از لحظاتی سکوت گفت مادر جان من می دانم که ما بچه ها دوروبر شما را گرفته ایم و از کارکردن خسته شدی و من با کارم شما را ناراحت کردم پس مرا تا زمانی که آرامش پیدا می کنی بزن از آن زمان من پی به مظلومیت ایشان بردم.
  • دفعه آخر که سید اسماعیل می خواست به جبهه برود گفت:مادر جان این دفعه که به جبهه بروم می دانم که سالم بر نمی گردم و به شهادت می رسم اما از شما می خواهم که با پدر و برادران و خواهرانم رفتار و گفتار خوبی داشته باشید.هنوز چند روزی از رفتن ایشان به جبهه نگذشته بود که خبر شهادتش را برای ماآوردند.
  • روز اول انقلاب بود من در کلاس اول راهنمایی درس می خواندم آن روز سید اسماعیل را به خاطر پخش اعلامیه در ده مأمورین شاه گرفتند و او را به پاسگاه بردند وقتی به منزل آمد متوجه شدیم او را به شدت زده بودند تا به پخش اعلامیه در ده اقرار کند ولی موفق به این کار نشدند و او را آزاد کردند.
  • به یاد دارم یکبار که دور همدیگر نشسته بودیم گفت مادر گفتم بله گفت: مگر به حضرت ابراهیم ندا نرسید که حضرت اسماعیل را قربانی کند ای کاش شما هم من را در راه خدا قربانی کنید.بعد از مدتی با جلب رضایت ما به جبهه رفت و به آرزویش که قربانی شدن در راه خدا بود رسید.
  • به یاددارم 7-8 ساله بودم که یک روز صبح ایشان در اتاق نماز خواندو بعد از نماز شروع به خواندن قرآن با صوتی خوش و غمناک کرداز صدای او با حالتی بغض آلود از خواب بیدار شدم وضو گرفتم و شروع به خواندن نماز کردم و از آن به بعد نمازم را ترک نکردم.
  • به یاد دارم یکی از اطرافیان از نوارهای ترانه مبتذل استفاده می کردویک روز به منزل آنها رفتیم برادرم با دیدن او شروع به نسیحت کرد و تذکر داد که این عمل شما باعث گناه و گمراهی خودت و دیگران می شود. او به جای پذیرش گفته ها و تذکرات برادرم شروع به توحین کردن وجواب سربالا دادن کرد.سید اسماعیل وقتی دید تذکر دادن به او بی فایده است.جلو چشم همه ما بدون ایجاد زدو خورد تمام نوارهای ترانه او را شکست و آنها را آتش زد.این کار برادرم باعث شد که به جای آن فرد بر روی افکار من تاثیر بگذارد و از آن زمان از شنیدن صدای نوارهای ترانه و موصیقیهای مبتذل احساس ناخوش آیندی پیدا کنم.
  • یک روز وقتی کوچک بودم مریض شدم چون حالم خیلی بد بود پدرم تصمیم گرفت من را به دکتر برساند.مادرم که نگران حال من بود آماده شد تا با پدرم من را به دکتر ببرد پدرم به ایشان گفت:شما نمی خواهد با ما بیبایید. مادرم با تعجب گفت:چرا نباید باشما بیایم من نگران حال فرزندم هستم پدرم گفت:این ماشین از اموال شخصی من نیست از اموال بیت المال است چون بچه خیلی مریض است و رساندن سریع او به دکتر واجب است از این ماشین استفاده می کنم به همین منظور شما نباید سوار این ماشین بشوی.من خودم بچه را به دکتر می برم.
  • زمانی که من تازه ازدواج کرده وتشکیل زندگی داده بودم چون بیکار بودم ایشان به من گفت:در نیشابور قبل از ورود به سپاه در داروخانه کار می کردم بیا به آنجا برویم وسؤال کنیم ببینیم آیا به کسی برای کار در داروخانه نیاز دارند یا نه.اگر اعلام نیاز کرد شما در آنجا مشغول کار می شوید.من هم قبول کردم. بعد با هم با موتور پدرم از روستا به نیشابور به منزل ایشان و بعد از صرف نهار و استراحت بعد از ظهر به داروخانه رفتیم.ایشان بعد از دیدن من و صحبتهایی که با آقای حسینی داشتند قرار شد که از فردا صبح برای شروع کار به داروخانه برویم وقتی از داروخانه بیرون آمدیم سوار بر موتور به سمت روستا حرکت کردیم 7یا8کیلومتری روستا معدنی به نام معدن نمکو معدن گچ در آنجا موتور خراب شد از موتور پیاده شدیم هر چه موتور را دستکاری کردیم که شاید درست شود بی فایده بود نزدیک غروب بود ایشان به من پیشنهاد کرد که شما با یکی از ره گذران تا فلکه که نزدیک روستا است برو و در آنجا منتظر من بمان اگر موتور را درست کردم فورا خودم را به شما می رسانم و اگر درست نشد پیاده آن را می آورم من هم با اصرار ایشان قبول کردم و با وسیله شخصی رهگذری ایشان را ترک کردم.وقتی به فلکه خدیج رسیدیم شب بود.تا پاسی از شب را در آنجا منتظر ایشان ایستادیم. چون دیر وقت بود خودم را به آبادی رساندم پدر من و سید با دیدن من نگران شدند و جویای حال سید اسماعیل شدند من هم جریان را برای آنها تعریف کردم.بعد از گفته من شروع به سرزنش من کردند که چرا او را تنها با موتور خراب رها کردم.بلاخره بعد از مدت طولانی آقای حسینی با موتور خراب پیاده به روستا آمد و همه از دیدن ایشان خوشهال شدیم فردا صبح ایشان موتور را درست کرد و با هم به نیشابور داروخانه رفتیم.و من در آنجا شروع به کار کردم.


  • دفعه آخر قبل از آنکه سید اسماعیل به جبهه برود چون شب 22بهمن بود به پشت بام رفت و با صدای رسا الله اکبر گفت.به طوری که صدای او در کوچه های اطراف پیچید.بعد از مدتی از پشت بام پایین آمد و جعبه شیرینی که خریده بود به مهمانها تعارف کرد.در پایان شب بعد از رفتن مهمانها خوابیدیم.ساعت سه ونیم الی چهارو نیم شب بود که از خواب بیدار شدم. سید اسماعیل را در حال خواندن نماز شب دیدم در همین لحظه صدای درب حیاط به گوشم رسید.با حالتی مضطرب از اینکه چه کسی است در این وقت شب در می زند.درب حیاط را باز کردم.دوستان او را ساک به دست پشت در دیدم.بعد از سلام واحوالپرسی یکی از آنها گفت:آقای حسینی هستند؟ گفتم:بله چکار دارید؟گفت:قرار است با ایشان به منطقه برویم به همین خاطر به دنبال ایشان آمدیم.بعد از گفته دوستش بطرف اتاق سید اسماعیل رفتم گفتم:سید اسماعیل دوستانت برای رفتن به جبهه به دنبالت آمده اند.اگر برایت امکان دارد شما فردا صبح برو.گفت:نه دوستانم زحمت کشیده اندودنبالم آمده اند من باید بروم چه فرقی دارد که حالا بروم یا فردا صبح و آماده رفتن شد. هنگام خداحافظی من آینه و قرآن و کاسه آب را در سینی گذاشتم بعد از اینکه او را از زیر آینه وقرآن رد کردم به پشت سرش آب ریختم.با ریختن آب بر روی زمین سرش را برگرداند وگفت:همسرم برای چه به پشت سرم آب می ریزی؟گفتم:برای اینکه انشاء الله به سلامت بروی وبرگردی.به من نگاهی کرد و لبخند زد و بدون اینکه حرفی بزند فقط سرش را تکانی داد و رفت.همان لحظه احساس کردم که ایندفعه او دیگر برنمی گردد.من نگران به داخل منزل رفتم صبح روز بعد منتظر تلفن سید اسماعیل بودم.با صدای زنگ تلفن فورا گوشی را برداشتم.سید اسماعیل بود.بعد از حال واحوال پرسی گفت:من در مشهد هستم و منتظریم که مارا با هواپیما به منطقه ببرند شما نگران نباش و خداحافظی کرد 24روز از این جریان گذشت هیچ خبری از ایشان دریافت نکردم و در نگرانی شدیدی به سر می بردم چون تا آن زمان بی سابقه بود که او ما را از احوال خود بی خبر بگذارد و از طرفی اعمال او در این اعزام به نظر عجیب و غریب می آمد.تا اینکه خبر شهادت او را برای ما آوردند.


  • آنقدر بچه های کوچک هستند که بابا بابا می گویند و بابا را نمی بینند بچه من هم مثل آنهاست تا زمانی که جنگ باشد باید بروم و از دین واسلام دفاع کنم. گفتم برو در امان خدا.که بعد از خداحافظی به جبهه رفت.
  • زمانی شروع انقلاب من کلاس پنجم ابتدایی بودم یک شب که سید اسماعیل به خانه آمد برنامه هایی را برای راه پیمایی روز بعد در روستای معدن بر دست داشت آنها را از شهر گرفته بود وآورده بود تا در تظاهرات روستا از آنها استفاده کنیم من شعارها را از ایشان گرفتم تا تمری کنم که بتوانم جلو خانه ها شعار بدهیم از ایشان پرسیدم داداش اگر من شهید شدم چه گفت:خون ما که از حضرت زینب و امام حسین(ع)سرختر نیست.این کلمات او نصیحتی بود که ایشان در زندگی به من کرد.
  • دفعه اول که سید اسماعیل به جبهه اعزام شد مجرد بود بعد از مدتی به مرخصی آمد یک روز به او گفتم:مادر جان من آرزوی دامادیت را دارم و قصد دارم دامادت کنم.گفت:مادر من دختر کدام بنده خدایی را بدبخت کنم.گفتم:چرا بدبخت شود انشاءا.. بدبخت نمی شود.گفت:مادر جان من که به جبهه می روم امید آن را ندارم که سالم به وطن برگردم و در جبهه چیزهایی می بینم که طاقت ماندن در اینجا را ندارم .گفتم:پس بنابراین هیچ پسری نباید ازدواج کند.بلاخره با اصرار زیاد او را راضی به ازدواج کردم.
  • قبل از انقلاب ما تازه رادیو خریده بودیم پسر بزرگم در حالی که کنار سید اسماعیل نشسته بود رادیو را روشن کرد.یکباره سید اسماعیل از جا پرید و گفت:چرا رادیو را روشن کردی و در حالی که ناراحت بود به اتاق بالا رفت من برای اینکه از او خبر بگیرم به اتاق بالا رفتم دیدم که سرش را بر روی دستهایش گذاشته و در حالتی است که احساس کردم خواب باشد.پتویی را برداشتم تا به روی او بیاندازم وقتی سرش را از روی دستش بلند کردم تا او را بخوابانم متوجه شدم که گریه می کند.گفتم مادر جان چرا گریه می کنی گفت:چرا داداش رادیو را به کنار من آورد و روشن کرد مگر او نمی داند که من از برنامه های رادیو خوشم نمی آید وآنها را گوش نمی کنم.
  • شب 22 بهمن بود که از عزای پدر یکی از اقوام از مشهد برگشتیم . دیدم سید اسماعیل آمادة رفتن به جبهه است . همینکه چشم او به من افتاد، گفت: مادر شما می دانستید که من می خواهم به منطقه بروم ؟ گفتم: نه ، نمی دانستم . گفت: بهر حال خوب شد که آمدید . مادرجان من این دفعه که به جبهه بروم دیگر سالم برنمی گردم و به شهادت می رسم . گفتم: نه ،‌این چه حرفی است که می زنی ، انشاءالله سالم برمی گردی . گفت: مادرجان خواب دیدم که شهید می شوم و بعد از شهادت من انشاءالله شما به مکه می روی . گفتم: من دوست دارم به مکه بروم اما مکه ای که همراه با شهادت تو باشد، نمی خواهم . من آرزو ندارم که تو شهید بشوی و من به مکه بروم . گفت: اما من آرزو دارم شهید شوم تا شما به مکه بروی .
  • ( محرمانه ) زمانی یکی از معلمان را به خاطر توهین و حرفهای رکیک به امام (ره) از اموزش و پرورش بیرون کرده بودند 0 متا سفانه بعد از مدتی ایشان دوباره به سرکار بازگشت 0 این مسئله را اقای حسینی بعد از تحقیق در مورد او متوجه شده بود0 روزی به من گفت 0 سید جواد اگر بدانم روزی فرزندم سر کلاس او خواهد نشست واو معلمش خواهد بود 0 همین لحظه فرزندم را می کشم تا خیالم راحت باشد که زیر دست او درس نمی خواند و تربیت نمی شود0 (محرمانه)
  • ( محرمانه ) فروردین سال 64 بود . به علت جنگ و شهادت فضای معنوی خاص در روستا حاکم بود و فقط تعداد معدودی از جوانان روستا به دنبال قمار بازی و کارهای خلاف بودند. با اطلاع آقای حسینی نیروی مقاومت بسیج سر ولایت برای برخورد با این گونه افراد به روستا آمدند ودر مقابل آنها ایستادند تا جایی که در اثر درگیری کار به تیراندازی هوایی کشید . در میان آقای حسینی تنها کسی از روستا بود که در مقابل افراد یورشی به نیروهای مقاومت ، ایستاده و به شدت برخوردکرد بطوری که یکی از افراد روستا بیل همراهش را بالا برد که برسر ایشان پایین بیاورد . ولی ایشان فوراً سرش را به عقب کشید ه و از ضربت آن فرد نجات پیدا کرد .( محرمانه )
  • قبل از حرکت از مشهد ایشان اعلامیه ها را جلو زیر ، زیرپوش پنهان می کند و بعد با حاج آقای معدنی با اتوبوس به سمت روستا می آیند . در بین راه مأموران شاه اتوبوس را متوقف می کنند تا افراد اتوبوس را بازرسی کنند . وقتی مأموران به سمت آنها می روند . آقای معدنچی می خندد . مأموران می گویند هر چه هست باید نزد این آقا و همراهش باشد . آنها را از اتوبوس پیاده می کنند . حاج آقا معدنچی را می گردند، و چیزی پیدا نمی کنند . به سراغ سید اسماعیل می روند. آقای معدنچی شروع به خواندن آیه و جعلنامن بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لایبصرون می کند و مأموران با آنکه اعلامیه ها کاملاً مشخص و معلوم می شود. متوجه نمی شوند . بعد از بازرسی شروع به زدن آنها می کنند بطوری که آقا معدنچی بر اثر ضربه یکی از آنها به هوا پرتاب می شود و قبل از اینکه به زمین بخورد مردم او را می گیرند. چون نمی توانند آنان را وادار به اقرار چیزی کنند . و مدرکی ندارند. آنها را آزادمی کنند . بعد همه سوار اتوبوس می شوند و به روستا می آیند . در روستا اسماعیل تعریف کرد : وقتی مأموران من را گشتند خودم اعلامیه ها را دیدم ولی آنها متوجه اعلامیه ها نشدند و من از این موضوع خیلی تعجب کردم و با خودم گفتم کار خداست . بعد آقای معدنچی به من گفت که در آن لحظه من آیه وجعلنا را خواندم و آنها کور شدند.
  • به یادم دارم چون همسرم محل خدمتش در کردستان بود . ما هم برای زندگی به آنجا رفتیم . - او شبها برای سر کشی به شهر می رفت و من به هنگام آمدن ایشان به منزل اعتراض می کردم .- یک شب به من گفت :" نرگس ، آماده شو تا با هم به سر کشی بیمارستان برویم . " و من هم فوراً آماده شدم و همراه ایشان سوار ماشین شدم . در طی مسیر حرکت با گروهی از کردها مواجه شدیم که به سمت ماشین ما تیراندازی می کردند که با مهمات ایشان در رانندگی به سلامت از دام آنها فرار کردیم و با زحمت به بیمارستان رسیدیم . در بیمارستان از قسمتهای مختلف سرکشی کرد و به خانه بر گشتیم . بعد از اینکه به منزل رسیدیم ایشان به من گفت: اگر خدای ناکرده در داخل ماشین اسیر کردها می شدی چکارمی کردی ؟ من خندیدم و گفتم: هیچ کارنمی کردم . همان کاری را می کردم که شما انجام می دادی ؟ گفت: خوب من مرد هستم و شما زن هستی . گفتم: فرق نمی کند مگر چکار می شود شاید من را می کشتند. خندید و چیزی نگفت: بعد از مقداری مکث گفت: چقدر شما صبوری .
  • برادرم برای اوّلین بار چندین امام زاده را با ما همسفر بود و ما را برای زیارت به زیارتگاه شاهزاده علی اصغر می برد که تقریباً به معدن نزدیک است و ما با یک تراکتور به زیارت رفتیم البتّه تراکتوردارای تریلی بود و افراد زیادی جای می گرفت و ما خیلی خوشحال بودیم . نکته قابل توجّه این بود ، از زیارت که باز می گشتیم چندین نفر از فامیل ، عمه مادر ، دختر خاله مادر و خاله مادر در سه روستا بودند که برادرم در هر روستا توقّف می کردند و حالی از این افراد می پرسیدیم و باز حرکت می کردیم . خوشحالی و رضایت ما دو چندان شده بود . بار دیگر تعدادی دیگر از فامیل ، آن هم بعد از چندین سال یکدیگر را زیارت می کردیم . خوشحالی و رضایت ما دو چندان شده بود . بار دیگر تعداد دیگری از فامیل با برادرم به زیارت رفته بودند که همیشه می گویند ما از زمانی که با سیّد اسماعیل به این زیارت رفته ایم دیگر از آن زمان تا حالا قسمت نشده برویم و کسی نبوده ما را ببرد . زیارتگاه دیگر نزدیک بزغان بود . افراد زیادی از فامیل بودیم برادرم هم بخاطر همراهی با ما خواهران به این زیارت آمد و عموی مادرم گوسفند نذر داشتند آن جا هم به ما خیلی خوش گذشت . برای اوّلین بار به زیارت امام زاده محروق و خیّام توسّط برادرم رفتیم ما خیلی کم سنّ و سال بودیم با اسب که دارای کالسکه بود رفتیم هم مادرم و هم افراد دیگر بودند خیلی به ما خوش گذشت .
  • در اصل قبل تشییع برادرم ، من یک شب خواب دیدم مثل همیشه بالا سر روستا آماده ایم تا شهید بیاورند من سه دوست داشتم در آن زمان هر سه سید بی بی فاطمه. دیدم آنها هم آنجا منتظر هستند مثل من . به من گفتند : آیا می دانی شهیدی را که می خواهند بیارند سر ندارد . من گفتم : نه شهید را من خودم دیده ام و فقط گلوله به پیشانی اش خورده آنها گفتند : نه حالا تو بعداً می بینی و متوجه می شوی شهیدی را که می آورند سر ندارد . من زمانی که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم و مادرم هم خیلی نگران بود . ایشان هم از چند نفر پرسیده بود که من نگران هستم . آیا خبری از فرزند من ندارید؟در صورتی که آن افراد می دانستند برادرم شهید شده ولی مادرم را دل داری داده بودند. شهیدی که من دیده بودم شهید سید حسن حسینی بود و از اقوام نزدیک خودمان بود ولی چون سخت بود ، دو شهید را در یک روستا و برای یک فامیل بیاورند ، برادر من را تشییع نکرده بودند . خلاصه روز موعد فرا رسید و ما برای دیدار برادر بردند ، زمانی که ما برادر را دیدیم ، اصلأ نشناختم . چون برادر سرش متلاشی بود ، حتی چشم در بدن نداشت . می گفتند : دستهای برادرم هم قطع بود و ما را نگذاشتند شهید را زیاد ببینیم . بله برادرم اسماعیل وار به قربانگاه رفته بود .
  • برادر شهیدم تأکید زیادی در درس خواندن ما داشت . هنگامیکه در دورة دبیرستان مشغول به تحصیل بودم به برادرم می گفتم : داداش من دوست دارم به سپاه بیایم و در قسمت بهداری بخش خواهران مشغول شوم . برادرم می فرمود : اوّل درس را بخوان ، بعد با تحصیلات عالی وارد سپاه شو ، و وقتی من خیلی اصرار می کردم، می گفتند : جای شما در سپاه محفوظ است و بهتر است شما درستان را تمام کنید . در آن موقع من سال اوّل دبیرستان بودم و درس می خواندم و برادرم هم خانوادة خودشان را به نیشابور آورده بودند و چون خودشان مرتّب به جبهه می رفتند . خواهر بزرگترم را هم آورده بودند که با ما باشند . برادرم که بهشت برین نصیبشان باد در مورد کوچکترین مسئله بی تفاوت نبودند . در آن زمان خواهر بزرگترم و خانمشان را در مکتب الزهراء نیشابور برای فراگیری قرآن ، عقاید و احکام نام نویسی کردند .
  • به خاطر دارم که زمان عروسی ایشان من مرتّب همراه برادرم بودم و زمانیکه داماد را می بردیم تا عروس را بیاوریم من مرتّب برای سلامتی ائمه از جمله سلامتی امام زمان (عج) صلوات می فرستادم و فضای خانه شور و حال معنوی خاص داشت در همین میان که من خوشحال بودم و صلوات می فرستادم برادرم مرا صدا کرد و آهسته گفت : شما متوجّه یک حرف از صلوات باشید دارید اشتباه می گویید من حرف (واو) را در صلوات (ب) تلفّظ می کردم و متوجّه نبودم و اشتباهم را در همان جا تصحیح کردم و اکثر اوقات که صلوات می فرستم این مسئله یادم می آید و در این میان که خانه جو معنوی داشت دو دختر خانم گفتند که همه اش نباید این گونه باشد کمی شادی و کف زدن هم لازم است این دو خانم یکی مسن و یکی جوان و هر دو سیّد بودند من هم قبول کردم و لبخند برادر را هنوز به خاطر دارم .
  • برادرم خیلی با متانت با خانمها برخورد می کرد . وقتی می دید که ما چند خواهر با یکدیگر تندی می کنیم ، خیلی ناراحت می شدند و می گفتند : شما باید به یکدیگر احترام بگذارید ، نباید درشتی کنید. برادرم در نیشابور تحصیل می کرد و وقتی به روستا می آمد گویی برای ما فرشته نجاتی بود زیرا اصلاً نمی گذاشتند ما کار سنگین انجام دهیم . مخصوصاً به مادرم خیلی کمک می کرد و می گفت : حال که من آمده ام ، شما و خواهرانم نیازی نیست که کار سنگین انجام بدهید . دیگر از بیابان داغ خبری نبود ، خودش تمام زحمات را متحمّل می شد . حتّی در کودکی هم دارای این اخلاق و رفتار بود . بطوریکه برای مادرم تنور روشن می کرد و در نان پختن به او کمک می کرد . مادرم یک مامای قدیمی بود و در روستا هر وقت نیاز بود خدمت می کرد از این بابت برادرم ناراحت بود و به مادرم می گفت : مادر اذیّت می شوید ، رنج و زحمت دارد ، برای زایمان خانمها نروید . مادرم در جواب می گفت : محض رضای خدا برای افراد بی کس می روم . واقعاً مادرم فرد دلسوزی بود خیلی به افراد توجّه میکرد . - برادرم در جواب مادرم گفت: اگر این طور است و محض خداست ، اشکال ندارد ، بروید .
  • برادرم شب 22 بهمن بود که با دائی ام و بقیه رفته بودند بالای پشت بام برای ا... اکبر گفتن وقتی مراسم تمام شد و آمدند پائین : برادرم صدایش گرفته بود و خسته بود من یک استکان آب ولرم آوردم و دادم به همسر برادرم و گفتم : بدهید به داداش بعد که برادرم وارد اتاق شدند . رو به من کردن و گفتند : خواهر چرا نشسته اید. بلند شوید پذیرایی کنید من هم رفتم و جعبه شیرین را آوردم بدون بشقاب . برادرم گفت : قشنگ پذیرایی کنید مثل شهری ها جعبه شیرینی را دادم به ایشان و رفتم بشقاب آوردم ، بله ندانم کاری من به جا بود . چرا که باعث شد ما از دست ایشان شیرینی میل کنیم و کام ما شیرین تر و خاطره بیاد ماندنی برای ما بماند . بعد از این برادرم فرمود که من باید فردا عازم جبهه شوم و در اصل بعد از اذان صبح دنبال ایشان آمدند با ماشین آمبولانس . برادرم اصرار داشت . بچه ها را بی خواب نکنید و ناراحت بودند که نکند افراد خانواده بد خواب شوند . زمان رفتن فرا رسید . آمبولانس آمد با صدای زنگ حیاط همه بیدار شدیم . زمانی که من از اتاق بیرون آمدم ، دیدم برادرم داخل حیاط است و بقیه هم اطراف ایشان هستند . من فورأ رفتم و بچه ها را هم بغل کردم و آوردم داخل حیاط ، همگی یک به یک خدا حافظی کردیم . ولی شب بود و تاریک و بدرقه کننده از همیشه کمتر . از آسمان هم نقل ( تگرگ ) می بارید ، و برادرم را بدرقه می کردند . نقل از آسمان به جای مردم ده برادرم را بدرقه می کردند و این رحمت الهی بود برای ما و آرامشی هم برایمان . خدایا تاریکی شب را چه کنم ، آیا چهره برادرم در تاریکی رویت می شود ؟ دوست دارم مثل همیشه جلوی خورشید اندام برادرم خود آرایی کند . ولی ما از همه جا بی خبر ، آخرین خدا حافظی برادرم درب حیات را باز کردند و آن طرف حیاط ، روز روشن با چراغهای پور نور آمبولانس ایجاد شده بود . نور قرمز آمبولانس بوی شهادت می داد ، دوران آن سیل و خون را در ذهن بداعی می کرد . اما آرامش عجیبی با رنگ زرد و نارنجی پیدا می کردیم . چرا که بوی خورشید به مشام می رسید . بله اندام زیبای برادر زیر نور و تگرگ باران چه زیباست گویا عروسی در حجله بود و ما با این همه معنویت و فضای زیبا برادرم را بدرقه کردیم . به که چه زیبا بود ، اما اگر بوی می بردیم از این که این سفر آخر است ، راضی بودیم در جا قربانی برادر شویم . برادر را به خدا سپردیم و خداوند هم او را در جوار خود جایی داد .
  • در یکی از روز های قبل از انقلاب به معدن فیروزه آمد و با خود عکس امام خمینی (ره) و نوار فرمایشات وی و یک عدد اسپری آورد سپس ایشان عکس امام (ره) را در داخل قصابی پدر بزرگم که محل دید افراد زیادی بود نصب کرد و عکس دیگر را در منزل خودمان و در محل کار قالیبافان که کارگران برادرم بودند و همه جوان بودند برادرم با اسپری روی دیوار حیاط با خط زیبا نوشته بود درود بر خمینی یکی از همسایه ها که متوجه این نوشته گردید آمده بود و با التماس می گفت: این نوشته را پاک کنید که برای ما خیلی گران تمام می شود اگر رئیس پاسگاه بیاید چه جواب بدهیم ما هم برادرمان را صدا زدیم برادرم آمد و با لحن آرام جواب داد دیوار حیاط متعلّق به ماست پس هر کس چیزی بگوید ما باید جوابگو باشیم ضمناً دیوار حیاط جلوی جاده اصلی روستا و در معرض دید هم بود این فرد با گفته برادرم کمی آرام شد و چیزی نگفت و رفت ما هم از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم و یار و یاور برادر بودیم.
  • برادرم تمام برنامه هایی که در شهر نیشابور قرار بود اجرا شود در معدن فیروزه هم پیاده می کرد برنامه را دقیقاً یادداشت می کرد حتی اشعار نو و تازه را هر روز می آورد در یکی از روزها پیشم آمد و برگه اشعار را به من داد و گفت: شما جلوی خانم ها باشید من هم مسئول آقایان من هم با توجه به آگاهیهایی که داشتم گفتم برادر اگر شهید شدیم برادر بدون مکث به من گفت: خواهرم مگر خون من و شما از خون امام حسین(ع) و حضرت زینب (س) رنگین تر است من هم غیر از سکوت و خجلت کاری و حرفی نداشتم و همیشه پشت سر برادر و گوش به فرمان ایشان بودم یادم هست اشعار به این گونه بود : (درود بر خمینی) _ (مرگ بر شاه) قسم به مادر زنان فاطمه نداریم از کشته شدن واهمه ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن فقط حجاب است . راهپیمایی در روستا و از آنجا به روستای دیگر ادامه داشت و در پایان هم ایراد سخنرانی و حتّی گاهی هم که خسته می شدیم و باید راه سختی را می پیمودیم در راه بازگشت برادرم می گفت: خمینی خمینی تو نوری از خدایی فریادی از دلمایی رهبر مایی آه رهبر مایی.
  • با ایشان قرار گذاشته بودیم که در موقع رانندگی هیچگاه هر دو نفرمان از سرعت مجاز 90 کیلومتر ساعت در روز و 80 کیلومتر ساعت در شب بیشتر نرویم و هر کس بیشتر رفت آن گوش یکی را بتاباند. در یکی از مأموریت ها در منطقه جنوب و جاده ای نسبتاً خلوت با این شهید بزرگوار در حرکت بودم من رانندگی می کردم و از قراری که با شهید گذاشته بودم یادم رفته بود و با سرعت در جاده در حرکت بودم که یک باره دیدم شهید گوشم را می تاباند به کیلومتر شمار نگاه کردم و دیدم روی 100 کیلومتر ساعت حرکت می کنم سریعاً سرعت اتومبیل را کم کردم و ایشان گوش مرا رها کرد.

  • همزمان با فصل برداشت محصول سید اسماعیل از منطقه برگشته بود.یک روز وقتی پدرش می خواست برای درو کردن گندم به سر زمین برود ایشان گفت: پدر من هم با شما می آیم زیرا تنهایی خسته می شوی من هم برای آنها غذا پختم و در حالی که بچه کوچکم را به پشتم بسته بودم نزدیکی ظهر به طرف زمین حرکت کردم به محض اینکه سید اسماعیل مرا با آن وضعیت دید خیلی ناراحت شد و گفت:مادر جان چرا با این وضعیت آمدی اگر می دانستم که شما اینگونه دچار زحمت می شوی هرگز به گندم درو نمی آمدم.

وصیت نامه

بسم‌اللّه‌ الرّحمن‌ الرّحیم‌ الحمدللّه‌ والسّلام‌ علی‌ رسول‌اللّه‌ و علی‌ آل‌اللّه‌ والعن‌الدائم‌ علی‌اعدائهم‌ و اعداءاللّه‌ الی‌ یوم‌القیامه‌ و لاتحسبن‌ّالّذین‌ قتلوا فی‌ سبیل‌اللّه‌ امواتاً بل‌احیاءٌ عند ربّهم‌ یرزقون‌. آنان‌ را که‌ در راه‌ خدا کشته‌ شدند، مرده‌ مپندارید، بلکه‌ آنان‌ زنده‌اند و نزدخدای‌ خویش‌ روزی‌ می‌خورند. پروردگارا! من‌ شهادت‌ می‌دهم‌ که‌ تو به‌ حقیقت‌، آن‌ خدایی‌ هستی‌ که‌معبودی‌ جز تو نیست‌ که‌ بپا دارنده‌ی‌ انصاف‌ و عدل‌ در حکم‌ و مهربان‌ به‌ بندگان‌هستی‌. شهادت‌ می‌دهم‌ که‌ محمد(9) فرستاده‌ی‌ تو و برگزیده‌ از میان‌ مردم‌است‌. بار رسالت‌ خویش‌ را به‌ دوش‌ او نهادی‌، پس‌ آن‌ را ابلاغ‌ کرد. صلوات‌ وسلام‌ بر رسول‌ خدا و ائمه‌ی‌ طاهر(7) و درود به‌ روان‌ تابناک‌ شهیدان‌ وخدمتگزاران‌ اسلام‌! آری‌! روز که‌ خورشید در پس‌ کوهها پنهان‌ شود، گویی‌ که‌ مااز دنیا رفته‌ایم‌ ولیکن‌ روز دیگر با طلوعش‌ حیات‌ را در خود احساس‌ می‌کنیم‌.همگی‌ در کام‌ مرگ‌ فرو خواهیم‌ رفت‌ و این‌ واقعیتی‌ انکار ناکردنی‌ است‌. اما خوشابه‌ حال‌ آنان‌ که‌ این‌ غروب‌ حقیقی‌شان‌ نیست‌ و در طلوع‌ رستاخیز شادند. کتاب‌خدا چه‌ زیبا سخن‌ می‌گوید: «الّذین‌ آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم‌ و انفسهم‌اعظم‌ درجة‌ عنداللّه‌.» دنیا برای‌ امتحان‌ است‌ و همچون‌ دریای‌ عمیقی‌ است‌ که‌انسانهای‌ بسیاری‌ در آن‌ غرق‌ گشته‌ و به‌ هلاکت‌ رسیده‌اند. که‌ باز بیان‌ آن‌ کریم‌است‌: «ان‌ّ اللّه‌ لایغیّر ما یقوم‌ حتّی‌ یغیّرو ما بانفسهم‌.» خداوند سرنوشت‌ هیچ‌جامعه‌ای‌ را تغییر نمی‌دهد تا آنکه‌ خودشان‌ درخود تغییری‌ ایجاد کنند. پس‌ ای‌ انسان‌! همانگونه‌ که‌ در این‌ بحر متلاطم‌ شناوری‌، سعی‌ در کسب‌خانه‌ی‌ آخرت‌ بنما! که‌ سعادت‌ ابدی‌ در آنجاست‌. در این‌ عالم‌ همچون‌ مسافری‌هستیم‌ و در این‌ مسافرت‌ که‌ به‌ اندازه‌ی‌ طول‌ عمرمان‌ است‌، آزمایش‌ می‌شویم‌ واگر بارمان‌ را خوب‌ بستیم‌ و توشه‌ی‌ راهمان‌ را فراهم‌ نمودیم‌، سفرمان‌ را به‌ خیرو خوشی‌ به‌ پایان‌ خواهیم‌ رساند و اگر خوب‌ از عهده‌ی‌ آزمایش‌ الهی‌ برنیاییم‌،آینده‌ای‌ خطرناک‌ و عذابهای‌ دردناک‌ نصیبمان‌ خواهد شد. خدایا! تو را گواه‌ می‌گیرم‌ که‌ زندگی‌ کردنم‌ و مردنم‌ فقط‌ برای‌ رضای‌ تو بوده‌است‌. خدایا! گواهی‌ که‌ رضای‌ تو را می‌خواستم‌ و وقتی‌ دیدم‌ که‌ امام‌حسین‌(7) عاشقان‌ خود را در کربلای‌ کردستان‌ و خوزستان‌ به‌ یاری‌ می‌طلبد.حرکت‌ کردم‌ و گفتم‌ شاید بتوانم‌ با این‌ حرکت‌ خود فریاد حسین‌(7) را لبّیک‌گویم‌ و با درسی‌ که‌ از حرکت‌ خونین‌ او گرفتم‌، تداوم‌ بخش‌ راه‌ حسین‌ و خط‌ّخونین‌ شهیدان‌ انقلاب‌ باشیم‌. ای‌ امّت‌ حزب‌اللّه‌! اکنون‌ دیگر در میان‌ شمانیستم‌ که‌ با شما سخن‌ بگویم‌ ولی‌ هر کس‌ قبل‌ از رفتن‌ حرفی‌ دارد که‌ من‌ با شمادر میان‌ می‌گذارم‌. باید در راه‌ خدا با دنیا پرستان‌ و دنیا خورانی‌ که‌ زندگی‌ این‌ سرارا بر خوشبختی‌ جاوید برگزیده‌اند پیکار کنید! «و قاتلوا حتی‌ تکون‌ فتنة‌ و یکون‌الدّین‌ کلّه‌ للّه‌» ای‌ اهل‌ اسلام‌ و مبارزان‌ راه‌ خدا! با مشرکان‌ و کافران‌ بجنگید تاآنجا که‌ ریشه‌ی‌ شرک‌ و الحاد را برکنید و جز دین‌ الهی‌ در زمین‌ حاکمیت‌ نداشته‌باشد. ای‌ ام‌ّالفساد قرن‌، آمریکای‌ جنایتکار! ای‌ جرثومه‌ی‌ پلید شرق‌، شوروی‌متجاوز! ای‌ مولود آمریکا، اسرائیل‌ غاصب‌! و ای‌ صدّامیان‌ تهی‌ فکر کافر!لحظه‌ای‌ به‌ ایران‌، به‌ وحدت‌ و انسجامش‌ بنگرید! کُرد و لُر، عرب‌ و عجم‌، شهری‌و روستایی‌، کارگر و کارمند، مهندس‌ و مدیر، طبیب‌ و روحانیت‌، دست‌ به‌ دست‌یکدیگر با یک‌ شعار و یک‌ نیّت‌، با یک‌ حرکت‌ و یک‌ رهبر با تبر بت‌شکن‌ بردوش‌، ابراهیم‌وار پشت‌ سر رهبر، صف‌ به‌ صف‌، لشگر به‌ لشگر می‌روند تاکربلای‌ 61 هجری‌ و قدس‌ مسلمین‌ و کعبه‌ی‌ معظّمه‌ را با همه‌ی‌ شوکتش‌ آزادنمایند. شما خود وعده‌ی‌ خداوند منّان‌ را نظاره‌گر خواهید بود. اماما! قاعدا! ای‌ نور چشم‌ امّت‌ و ای‌ فریاد زمان‌ علیه‌ کفر و ای‌ وارث‌ حسین‌،ای‌ فرزند زهرا ای‌ نائب‌ بر حق‌ّ حضرت‌ مهدی‌(عج‌) و ای‌ خمینی‌ رهبر محبوب‌جهان‌ اسلام‌! از آن‌ زمانی‌ که‌ نامت‌ را شنیدم‌ و تو را شناختم‌، روانه‌ی‌ راهت‌ شدم‌و تا آنجا که‌ توانستم‌ تحت‌ فرمانت‌ بودم‌ و به‌ آنچه‌ گفتی‌ عمل‌ کردم‌ و در مقابل‌ظلم‌، تا سرحدّ شهادت‌ خواهم‌ ایستاد و ظلم‌ را خواهم‌ شکست‌. ای‌ امّت‌ امام‌! به‌عنوان‌ یک‌ پاسدار انقلاب‌، وظیفه‌ی‌ خود می‌دانم‌ اعلام‌ نمایم‌ بعد از رفتنم‌جبهه‌های‌ حق‌ علیه‌ باطل‌ را تقویت‌ نمایید! با دشمن‌ قدّار بجنگید! نماز جمعه‌،این‌ سنگر همیشگی‌ امّت‌ حزب‌اللّه‌ را که‌ نشانه‌ی‌ وحدت‌ مردم‌ و کوری‌ چشم‌دشمن‌ است‌ نگهدارید که‌ دشمن‌ از این‌ وحشت‌ دارد با شرکت‌ خود این‌ سنگرشکست‌ناپذیر را حفظ‌ کنید و این‌ خود نوعی‌ لبّیک‌ است‌ به‌ دعوت‌ امام‌ و خودبرای‌ شما افتخاری‌ است‌. والسّلام‌ علیکم‌ و رحمة‌اللّه‌ و برکاته‌[۲] [۳]

نگارخانه تصاویر

1470201059 mng 5450.jpg

پانویس

  1. منبع کتاب دلبران آسمانی (درباره چند سردار شهید نیشابوری)
  2. منبع کتاب دلبران آسمانی
  3. سایت یاران رضا

رده