ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد چاره اندیش

۲۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۶
بعد از اینکه برادرم محمد چاره اندیش به شهادت رسیده بود یک شب درخواب دیردم به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتم. ناگهان وقتی وارد ضریح شدم دیدم برادرم محمد و چند تا از همرزمانش دور هم نشسته اند لباس تن ایشان شبیه لباس احرام بود و چهره اش بسیار نورانی شده بود. جلو رفتم، گفتم: داداش شما اینجا چه کارمی کنی؟ مگرشما شهید نشدی؟ گفت برای زیارت امام رضا (ع) آمدم شهیدان هرکجا اراده کنند می توانند بروند گفتم شما شهید شده ای چطور به اینجا آمدی؟ گفت شهیدان زنده اند در واقع شما مرده اید و بعد از کمی صحبت کردن با ایشان خداحافظی کردم و از خواب بیدار شدم.
به خاطر دارم من به همراه دوستم محمد چاره اندیش در جبهه حضور داشتیم. یک شب که به همراه بقیه ی رزمنده ها در سنگرها نگهبانی می دادیم. ماشین غذا نیامد و دیر کرد. به بچه ها گفتن : حالا که ماشین غذا نیامده چطوری غذا برای خودمان تهیه کنیم. یک دفعه همرزمم محمد چاره اندیش گفت من می روم غذا می آورم . گفتیم مگر آتش دشمن را نمی بینی؟ حتی نمی شود از سنگر بیرون بروی چه برسد با ماشین بروی غذا بیاوری ولی ایشان پافشاری کرد که من می روم وغذا هم می آورم. خلاصه ایشان رفت و بعد از یک ساعتی برگشت و همراه خود غذا آورده بود. که همه از شجاعت و شهامت ایشان ماتشان زده بود.
به خاطر دارم من به همراه همرزمم محمد چاره اندیش در منطقه ی نقده کردستان حضورداشتیم. یک روز ایشان من را صدا زد تا با هم به داخل شهر مهاباد برویم . من هم قبول کردم و ازفرمانده مان مرخصی گرفتیم و از پادگان بیرون آمدیم. تا لب جاده چند دقیقه ای باید پیاده روی می کردیم. لب جاده اصلی رسیدیم. دیدیم یک پیکانی از دور می آید دستمان را بلند کردیم تا برای ما نگهدارد. پیکان هم ترمز زد و ما سوارآن شدیم. در راه که می رفتیم چون ما دو نفر بودیم صندلی عقب نشستیم و یک زن هم عقب نشسته بود. همان طور که به سمت مهاباد می آمدیم آن زن خودش را به ما نزدیکتر می کرد چاره اندیش به من گفت: اینها نقشه ای دارند. احتمالاً قصد جان ما را دارند. ایشان گفت: نگران نباش فکر همه جا را کرده ام. کمی گذشت به ایشان گقتم فکر می کنم راه را اشتباه می رویم. به راننده گفت راه مهاباد این طرف نیست .آن راننده درجواب گفت اول مادرم را به خانه اش می رسانم بعد شما را به شهرمی برم. آنجا بود که برما معلوم شد راننده و آن زن قصد جان ما را دارند بلافاصله ایشان چفیه اش را از دور گردن بازکرد و برروی صورت راننده انداخت راننده هم بلافاصله پایش را روی ترمز گذاشت ما هم در همان لحظه از ماشین بیرون پریدیم وخودمان را نجات دادیم . و با وسیله دیگری تا شهر رفتیم . واقعا ً در آن صحنه ایشان شجاعت خودش را نشان داد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6198 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
</gallery>
==پانویس==منبع سایت یاران رضاHYPERLINK "http: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6198" http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6198>
۲٬۱۷۷
ویرایش