ویرایش‌ها

شهید محمد مهدی خادم اشریعه

۲٬۱۲۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۴
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدمهدی‌خادم‌اشریعه‌
|تصویر =شهید محمد مهدی خادم اشریعه.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت = [[دزفول،1361/02/31]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[حرم‌ مطهر امام‌ رضا(علیه السلام)]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[سپاه پاسداران]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[فرمانده‌تیپ‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:صادق‌
}}
 
 
نام : محمدمهدی‌ محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : خادم‌اشریعه‌ تاریخ شهادت : 1361/02/31
گلزار : حرم‌ مطهر امام‌ رضا(علیه السلام)
==خاطرات==
* زمانی که ما در [[بستان ]] مستقر بودیم در آنجا یک سنگری به نام سنگر المهدی بود و این سنگر مخصوص صدام ساخته شده بود که به تصرف نیروهای اسلام در آمده بود و آنجا مقر فرماندهی ما شده بود و ما افتخار همسنگری با این [[شهید ]] بزرگوار به مدت 5 یا 6 ماه در این سنگر را داشتیم . من یادم نمی رود بعد از اینکه تک دشمن را در [[تنگه چزابه ]] که با 12 لشکر حمله کرده بودند ، پاسخ دادیم ، در آنجا یک روز [[شهید ]] بزرگوار به ما گفت که ( امروز قرار است از ستاد فرماندهی اینجا جلسه ای باشد و شما مواظب باشید که اگر آمدند ، شما آنها را به داخل سنگر راهنمایی کنید . بعد من از ایشان سئوال کردم که قرار است در این جلسه چه کسانی باشند ؟ ایشان فرمودند: [[آقای محسن رضایی ]] و جناب [[سرهنگ صیاد شیرازی ]] و [[آقای حسین باقری ]] هستند . بعد از نیم ساعتی بالاخره جناب آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی تشریف آوردند ، وقتی که ایشان آمدند ، چون اخوی بنده پشت دستگاه بی سیم نشسته بود به [[شهید خادم الشریعه ]] فرمودند که : این بی سیم چی شما در این عملیات گذشته غوغا کرد . کدام یکی از اینها بود و ایشان اشاره به من و برادرم کردند . آقای محسن رضایی آمدند و پیشانی من و برادرم را بوسیدند و بعد از اینکه این عزیزان بزرگوار را به داخل اتاق جلسه راهنمایی کردیم یک یا دو ساعت طول کشید و این عزیزان با یکدیگر صحبت می کردند . بعد از چند لحظه دیدم که یکی از این عزیزان بسیجی مراجعه کرد که می خواهد یک نفر وارد محل فرماندهی بشود و شما بیایید جوابش را بدهید . وقتی که من آمدم ، دیدم که یک آقا پسر کم سن و سال هستند و می گویند که من می خواهم داخل بیایم . گفتم که بچه جان اینجا جای بچه ها نیست و برو . اینجا جلسه هست ، وقتی که جلسه تمام شد ، شما اگر کاری داشتید به اینجا مراجعه کنید . ایشان خیلی مؤدبانه گفت: جلسه ای که الان هست ، قرار است من هم در آن جلسه باشم ، من با شوخی به او گفتم که از کی تا حالا جلسه جای بچه ها هم شده است . شما حالا بیرون بایستید ، وقتی جلسه تمام شد من این حرف را به گوش آنها می رسانم . من فکر می کردم این بچه چون آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی که از شخصیتهای بارز مملکت هستند ، تشریف آوردند می خواهد این عزیزان را ملاقات کند و اجازه نمی دادم . بالاخره ایشان گفت که شما بروید و به آقای محسن رضایی بگویید که حسن باقری پشت درب هست و می خواهد بیاید و شما مزاحم هستید و راهش نمی دهی ، بعد گفتم : [[حسن باقری ]] که می خواهد در جلسه باشد ، شما هستید ؟ ایشان خنده ای کرد و گفت : بله ، من و برادرم تعجب کردیم ، دیدیم یک انسان کم سن و سال مدعی است که [[حسن باقری ]] است و ما هم آمدیم در جلسه و خنده کنان به جناب محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی گفتیم که یک آقا پسر کم سن وسال مدعی است که من [[حسن باقری ]] هستم ، آن بزرگواران هم خنده کردند وگفتند و گفتند : بله درست می گوید ، بگویید بیایند داخلل داخل . وقتی که ما گفتیم : این آقا داخل آمد ، با تعجب دیدیم که چهار بزرگواری که در جلسه هستند ، آقای خادم الشریعه ، [[شهید ]] بزرگوار ولی ا... الله چراغچی ، جناب صیاد شیرازی و آقای محسن رضایی از جا بلند شدند و ابراز احترام کردند و این نوجوان کم سن و سال را به داخل جلسه راهنمایی کردند و در بلند ترین مکان جلسه ایشان را نشاندند . ایشان رفتند آنجا و تا ایشان نشستند ان بزرگواران هم نشستند و دست به سینه منتظر بودند که این جوان در جلسه برای گفتن چه دارد . ایشان نقشه ای را به بغل دیوار چسباندند و شروع کردند به توضیح دادن محل عملیات و مسائل دیگر و با اطاعت پذیری و تبعیت پذیری از مافوق که من احساس می کردم که واقعا اینها به یک بزرگتری که خیلی بیشتر از اینها در جریان مسائل است ، دارند گوش می دهند و سر تعظیم در مقابل صحبتها داشتند و دقیقا آن مسائل را مو به مو می شنیدند و با گوش جان به خاطر می سپردند تا انشاءا... ان شاءالله در مراحل بعدی عمل بکنند و واقعا برای من یک درس شد که در نظام مقدس اسلامی ، سن ملاک نیست ، ملاک عقل است ، هوش و درایت افراد است و به وضوح ما در آن جا این مسئله را مشاهده کردیم .آخرین لحظاتی که در کنار ایشان بودم کمتر از یک ساعت از [[شهادت ]] وی بود . روز قبل از [[شهادت ]] فرماندهان خراسان به جبهه آمده بودند و جلساتی با این آقایان داشتیم که طی آن جلسات مسائل جبهه و جنگ بررسی می شد . قرار شد [[شهید ]] آن ها را به نقاط مختلف جبهه ، جهت سرکشی ببرد . آن شب با [[شهید ]] در یک مکان خوابیدیم . قرار بود صبح به سرکشی برویم . بعد از نماز من مجدّداً خوابیدم . در این اثناء فرماندهان به سراغ خادم الشریعه آمده و به همراه او جهت سرکشی از خطوط مقدّم عازم می شوند . ساعتی بعد که از خواب بیدار شدم توسّط [[شهید نورالله کاظمیان ]] با خبر شدم که علی سرکشی ، [[شهید ]] مورد اصابت [[ترکش ]] [[خمپاره ]] قرار گرفته و به [[شهادت ]] رسیده است . * در مورد روحیّة روحیّه [[شهادت ]] طلبی ایشان یک خاطره ای دارم . زمانی که یکی از فرماندهان خراسان ، فرماندهان [[سپاه ]] برای سرکشی به جبهه آمده بودند ، جلسه ای داشتیم و فرماندة فرمانده [[سپاه ]] فرمودند که : چرا شما اعضا [[تیپ 21 فرمانده ]] و شورا مجرّد هستید ؟ هستید؟ [[شهید خادم الشریعه ]] فرمودند که :‍ ان شاء الله می خواهیم با هورالعین حورالعین ازدواج کنیم . * بچّه ها می گفتند : روز [[شهادت ]] روزه بود . گفته بود : می خواهم در آن دنیا افطار کنم . * سردار رشید به من گفت : [[شهید خادم الشریعه ]] کسی بود که توانست در برابر [[پاتک ]] [[عراق ]] در [[چزّابه ]] بایستد و [[عراق ]] را وادار به عقب نشینی بکند ، بدون اینکه کوچکترین تزلزلی در ایشان بوجود بیاید . * یک روز صبح بود ، گفتم : آقای خادم الشریعه دوست داری چطوری [[شهید بشوی ؟ - ]] بشوی؟ وقتی هم که صحبت می کرد می خندید . یک خندة خنده ملیحی هم همیشه در لبش بود . گفت که من می خواهم طوری [[شهید ]] بشوم که چهره ام بهم نخورد و با همان قیافه ای که هستم همین طوری شهید بشوم . خوب یک مقدار برای آدم باور نکردنی است که آدم بخواهد با همان قیافه و همان چهره [[شهید ]] بشود . منظورش این بود که صورتش بهم نخورد ، به صورتش [[تیر ]] و [[ترکش ]] نخورد . من تا ایشان را دیدم [[شهید ]] شده ، و چهره اش همان چهره قبل از [[شهادت ]] است و از پشت سر [[ترکش ]] خورده ا ست و خون از پشت سر سرازیر شده است . بیاد آن حرفی افتادم که من نظر ایشان را خواستم که چطوری دوست دارد [[شهید ]] بشود ، که گفت : چهره ام بهم نخورد و دوست دارم این طوری به [[شهادت ]] برسم . دیدم همان چیزی که در حیات از خدا خواسته بود خداوند ایشان را به همان شکل به [[شهادت ]] رساند . * یک هفته قبل از [[شهادت ]] به مشهد آمد . گویی از [[شهادت ]] قریب الوقوعش خبر داشت . تمام وسایل اتاقش را با یاد داشت مشخّص کرده بود . آن چه متعلّق به [[سپاه ]] بود ،‌ با بر چسب مشخّص کرده بود که ما آنها را به سپاه مسترد کنیم . لباس هایی که از [[سپاه ]] گرفته بود ،‌ در کیسه ای قرار داده و سفارش کرده بود که آنها را به [[سپاه ]] برگردانند . * «شب [[شهادت ]] [[شهید ،‌ ]]، مادر خواب دیده بود . [[شهید ]] در منزل رد رختخوابی آرمیده است . در کنارش نشست و هرچه صدایش زد و دست بر سرش کشید ، جوابی نشنید . برادر [[شهید ]] به مارد مادر گفته بود ،‌ بود،‌ بگذارید بخوابد ، بخوابد، خسته است .» * به ایشان خیلی که اصرار می کردم که چرا ازدواج نمی کنی ؟ کنی؟ می گفت : حاج آقا می دانید چرا ازدواج نمی کنم ، می خواهم بروم با حوریّه ها ازدواج کنم ، کنم، گفتم که آقای خادم الشریعه خداوند نعمات خودش را خلق کرده. شما هم از نعمات دنیوی استفاده کن و هم از نعمات اخروی که همان حوریه ها باشند ، گفت : نه ، نه، من می خواهم ازدواج نکنم بکر بروم با حوریه ها ازدواج بکنم . * این دفعة دفعه آخری که از جبهه برگشت ، یک هفته اینجا بود که رفت و بعد جنازه اش را آوردند . اصلاً این هفت ، هشت روز یکسره توی خودش بود آن حالت های همیشگی اش را نداشت که اهل بگو و بخند بود . رفت طبقة طبقةه بالا و اتاقش را جمع و جور کرد و چیزهایی که مال [[سپاه ]] بود (یک مقدار اسلحه و این جور چیزها) همه را رویش نوشته بود که چه چیزهایی مال خودش است و چه چیزهایی مال [[سپاه ]] است و مواظب باش و رفته بود یک عکس هم گرفته بود و همة اینها را در اتاقش گذاشته بود و به ما هم چیزی نگفته بود . * روز آخری که رفت هنوز آن نگاهش یادم هست که ایستاده بودیم . مادر گریه می کردند . من گریه نمی کردم . همین طور اشک هایم داشت می ریخت و داشتیم خداحافظی می کردیم گفت : تو چرا دیگر گریه می کنی ؟ من شما را که با این حالت می بینم ،‌ آنجا نمی توانم کار بکنم . من هم دیگر هیچی نگفتم . همین طور پشت سرش رفتیم و بدرقه اش کردیم . تا جلوی درب که رفتم این جا برادرم رفت و پسر عمویم هم آن دفعه با ایشان رفت ، پسر عمویم جلوی ماشین نشسته بود . تا آخرهای کوچه که رفت همینطور از پشت داشت نگاه می کرد و من هم نگاه می کردم . * به کربلا رفته بودیم، باردار بودم و [[شهید ]] را در بطن خود می پروراندم. در حرم امام حسین علیه السلام اولین تکان کودکم را احساس کردم و همسرم را از موضوع آگاه کردم. او زیر بقعه سید شهدا دست به دعا برداشت و از خداوند خواست فرزندمان را از موالیان ائمه قرار دهد. قبل از این که از بارداریم مطلع شوم، خواب دیدم خورشید ایستاده و سری تا سینه از بغل خورشید درآمده است. گفته شد که امام زمان (عج) ظهور کرده اند.[[شهید ]] ابوالفضل سن سالش کم بود . فکر می کنم 12_13 سال بیشتر نداشت . ایشان زمانی که آمده بود وارد منطقه شده بود ، سنش چون 12 سال بود به ایشان می گفتند : آقا ابوالفضل شما چطوری وارد منطقه شدی ؟ شدی؟ می گفت : این که کاری ندارد . رفتم از شناسنامه ام فتوکپی گرفتم و فتوکپی را دست کاری کردم. آمدم تا ریخش را تغییر دادم و به جبهه آمدم . این بنده خدا را در تدارکات گذاشته بودند . زمانی که ما با بی سیم صحبت می کردیم یک زبان سوسکی صحبت می کردیم . ایشان یک زمانی آمده بود و به خادم الشریعه گفته بود که : برادر خادم الشریعه اجازه بدهید ، بدهید، من هم این زبان را یاد بگیرم . برادر خادم الشریعه گفته بود که : شما اگر امروز مسجد را تمامش کنی به برادرها می گویم فرمول زبان سوسکی را به شما یاد بدهند . ابوالفضل رفته بود و مسجد را تمیز کرده بود و بعد آمد و گفت : خوب برادر حسینی نگاه کن من مسجد را تمیز کردم . گفتم : من به شما می گویم ؛ اما نه الان . ان شاء ا... الله زمانی که از اینجا رفتیم و سوار قطار شدیم برایت توضیح می دهم . می گفت برو بابا کی حال داره با قطار برود من میخواهم با هواپیما بروم . یک قالب یخ این طرفم و یکی هم آن طرف من باشد . بندة بنده خدا عملیات که شروع شد شب اولش که ایشان رفته بود ، روز بعدش دیدم گفتند : یک [[تیر سیمینوف ]] به پیشانیش خورده و به [[شهادت ]] رسیده است . * دوستانش می گفتند : شب قبل از [[شهادت ]] تا صبح نماز و دعا می خواند ، خواند، مناجات با خدا داشته . بچّه ها سر به سرش می گذاشتند و می گفتند : چرا اینقدر تو امشب مناجات می کنی ؟ کنی؟ می خندیده و چیزی نمی گفته است . بعد صبح که صبحانه می آورند و می گویند : بیا صبحانه بخور می گوید :‍ نه من صبحانه را امروز می روم در بهشت می خورم . نقشه را از داخل ماشین می آورد و روی زمین پهن می کند و نشان می دهد که از این راه برویم و باید اینطوری فعّالیّت داشته باشیم تا به هدف برسیم . نقشه را جمع می کند و در ماشین می نشیند که [[خمپاره ]] می آید .  * دوستش می گفت : داخل ماشین یک پرتقال به او داده بودم امّا نخورد و گفت : من به بهشت می روم و می خورم و آن را همینطور جلوی ماشین گذاشته بود و می گفته : من می خواهم روزه باشم و با روزه وارد بهشت شوم و در بهشت افطار کنم . بعد که [[خمپاره ]] آمده ، همینطور نشسته بود . دوستانش می گفتند : دیدیم سرش روی شانه اش افتاد و چراغی بود که خاموش شد . * موتوری خریده بود که به دلیل مسائل سال 60 و ترورهایش که در آن زمان انجام می شد از آن استفاده نمی کرد . با لباس فرم از منزل خارج نمی شد . وصیّت کرد موتورش را بعد از شهادتش [[شهادت]]ش به جبهه اهدا کنند . بعد فهمیدم از آن موتور در جبهه به عنوان آمبولانس استفاده می کرده اند . * در ضمن یک عملیات بود که ما با یکی از برادر ها جلو بودیم و دشمن پاتک زده بود . به توپخانة [[ارتش ]] بی سیم زدند که شلیک کند و آن هم چند [[گلوله ]] بیشتر شلیک نکردند ، نکردند، بعد یکی از برادر ها گفت : برویم و به خادم الشریعه جریان را اطلاع دهیم . آمدیم در سنگر [[شهید خادم الشریعه ]] در حالی که ناراحت بودیم ، بودیم، خوب بچه ها در وضعیت بسیار خطرناکی بودند و دشمن هم [[پاتک ]] زده بود . ما ناراحت آمدیم در سنگر نشستیم که صحبت کنیم . دیدیم که [[شهید خادم الشریعه ]] لبخند می زد . می گفت : چرا ناراحتید ؟ گفتم جریا ن جریان اینطوری است . بچه ها در وضعیت بدی هستند . دستور بدهید توپخانه را بزنیم . گفت : ناراحت نباشید من بی سیم زدم . چون خدا با ماست از اینطور چیزها نترسید . اینها چیزی نیست . درست است که ما مهمات کم داریم و آنها مهمات زیاد دارند ولی خدا از آنها بالاتر است . مهمات کار نمی کند . عقیده و ایمان کار می کند و خدا با ماست . دست خدا بر روی سر ماست هیچگونه هراسی از دشمن نداشته باشید . * من یادم هست شب دوم عملیات [[چزابه ]] بود . [[شهید چراغچی ]] نزد [[شهید خادم الشریعه ]] آمد و گفت : من می خواهم بروم واز و از خط خبر بگیرم ، بگیرم، گفت : نمی خواهد بروی ، بروی، گفت : من باید بروم ، بروم، می خواهم [[مهمات ]] ببرم گفت : اگر می خواهی [[مهمات ]] ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری . گفت : می خواهم بروم از آنجا اطلاعاتی بگیرم . گفت : بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری ‎، بگیری‎، بگو بچه ها بدهند . گفت من اصلاً می خواهم بروم خط را ببینم چگونه هست ؟ گفت : نمی خواهد بروی . گفت : تو بگویی یا نگویی من می روم ، روم، پس بهتر که بگویی برو . گفت : پس اگر خودت می خواهی بروی که برو . [[شهید چراغچی ]] آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شکل نمی تواند ، تواند، نظر ایشان را بگیرد . با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت : برو . [[شهید چراغچی ]] همراه با ماشینی که [[مهمات داشت ، ]] داشت، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه [[شهید چراغچی ]] مجروح برگشت که ایشان را به بیمارستان منطقه بردند ، بردند، و می خواستند از آنجا به اهواز اعزامش کنند . خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت وآمد و آمد. هنوز پایش به سنگر نرسیده بود که دیدیم [[شهید چراغچی ]] با سر باند پیچی شده و لباس خونی آمد . گفت : چرا آمدی ؟ آمدی؟ گفت : من [[اهواز ]] نمی روم . گفت : تو باید بروی استراحت کنی . گفت : نه من استراحت نمی کنم و همانجا ایستاد . * روزی فرماندة فرمانده عملیّات [[سپاه ]] در بازگشت از جبهه به [[شهید ]] پیشنهاد کرد که فرماندهی [[تیپ ]] را بپذیرد . [[شهید ]] نمی پذیرفت و می گفت : می ترسم در اثر خطا یا اشتباهی باعث [[شهادت ]] افراد تیپ شوم . ولی [[شهید علی حسینی ]] (فرماندة فرمانده عملیّات) اصرار می کرد و با قاطعیّت گفت :‍ که اطاعت از مافوق واجب است و شما باید این مسئولیّت را قبول کنید . اوّلین فرماندة فرمانده [[تیپ 21 امام رضا عله السلام ]] [[شهید خادم الشریعه ]] بود و پس از [[شهادت ]] وی معاونش [[شهید چراغچی ]] این مسئولیّت را به عهده گرفت . هر وقت مادر تلفنی به [[شهید ]] می گفت بیا ما دلتنگ شده ایم ،‌ ایم،‌ پاسخ می داد : نمی توانم بچّه ها را تنها بگذارم . * شبی که می خواست برود جبهه آمد از من خداحافظی کرد بعد من گفتم : شما کجا می خواهی بروی . گفت من می خواهم بروم جبهه گفتم ، گفتم، حالا نمی شود نروی؟ گفت : تو هم این حرف را می زنی . بجای اینکه من را تشویق کنی بگویی برو ، برو، می گویی نرو . گفتم : هر طور که خودت صلاح می دانی ما هر چه بگوییم ! ولی آن شب وقتی آمده بود یک حالتی داشت ، داشت، یک نورانیتی پیدا کرده بود که من اصلاً این صحنه را فراموش نمی کنم . وقتی آمد و از من خداحافظی کرد بیرون آمد من پشت سرش تا چهار راه دنبالش آمدم و هینطور به قد و بالایش نگاه می کردم ، کردم، از حضرت سید الشهدا یادم آمد ، آمد، گفتم : واقعاً وقتی که می گویند : روز عاشورا حضرت سید الشهدا علی اکبر که می رفتند ، رفتند، یا حضرت زینب علیه السلام که سید الشهدا امام حسین علیه السلام می رفتند ،‌ رفتند،‌ چقدر ناراحت بودند و چقدر به قد و قامت ایشان نگاه می کردند . من الان همان حالت برایم پیش آمد . خلاصه تا به انتهای این کوچه رسید من ایستاده بودم و به قد و بالای او نگاه می کردم و با خودم می گفتم : خدایا خودت رحم کن . * یادم هست عملیّات رمضان تمام شده بود ، یک شب برادرهایی از [[سپاه ]] تهران آمدند که از وضع خط خبر بگیرند و ببینند وضعیّت خط چگونه است . گفتند : خوب ما می خواهیم برویم از خط خبر بگیریم . خادم گفت : من به همراهشان می روم . چراغچی گفت : نمی خواهد بروی . من می روم . مثل یک حالتی که خادم دلش بشکند ، بشکند، گفت : تو که دست و پای ما را بسته ای . هرجا می خواهیم برویم می گویی : نه ، نه، امروز که خبری نیست . خودت هم می بینی که این دو سه روز هیچ خبری نیست . بگذار برویم ، برویم، ما دلمان باز شود و ببینیم در خط چه خبر است . این ها با یک [[جیپ ]] 6 - 5 نفر یادم نمی آید آن طوری که بچّه ها بعداً تعریف کردند ، کردند، گفتند : سه نفر عقب نشستند ، نشستند، دو نفر هم جلو . وقتی به منطقه می روند یک [[خمپاره ]] می آید و به نزدیک ماشین اصابت می کند و [[ترکش ]] این [[خمپاره ]] از بین راننده و نفر کناری رد می شود و می آید دقیقاً می خورد به قسمتی از بدن خادم الشریعه که ایشان هم به شهادت رسیدند . * به او گفتم : محمّد جان چرا نمی آیی ؟‍ آیی؟‍ مادر دلش خیلی تنگ شده است استچ. گفت : اگر بیایم ،‌ نمی توانم این کارها را انجام دهم . من الان اگر آنجا بیایم محبّت خانواده باعث می شود که من از کارهایم باز بمانم ، بمانم، به این دلیل نمی آیم که چشمم به چشم شماها نیفتد که بخواهم از کارم باز بمانم و نتوانم فعّالیّتی که دارم انجام بدهم . * در حملة [[چزّابه ]]، [[عراق ]] که حمله کرد ، ‌شهید کرد، ‌[[شهید خادم الشریعه ]] فرمانده بود و معاونش هم [[شهید چراغچی ]] بود . در آن شب اوّل ،‌ اوّل،‌ دوّم و سوّم [[شهید چراغچی ]] خیلی اصرار کرد که آقای خادم الشریعه اجازه بده که من بروم و خط را قبول کنم و در خط مستقر بشوم . [[شهید خادم الشریعه ]] گفت : نه ، برادرهای دیگر هستند ،‌آن هستند،‌ آن ها می روند . خودش هم سعی می کرد یک مقداری به قول معروف از دورتر به قضایا نگاه کند تا از نزدیک . * پسر دکتر محمود مشکات (عبدی) و دو سه نفر دیگر از دوستانش بودند، بعد از اینکه خط آنها از [[شهید ]] جدا شد ،عکسهایی شد، عکسهایی را که با آنها داشت، پاره کرد وگفتو گفت: نمی خواهم با اینگونه افراد عکس داشته باشم. * یکی از شهدا ، مسئول تیپ ما به نام خادم الشریعه بود . ما وقتی که اسیر شده بودیم در عالم خواب صحنه ای دیدم که ایشان با ماشین خود در زمین دفن شده بودند . دیدم که خادم الشریعه با لباسهایی شیک که مداحان در مراسم تولد می پوشند پوشیده ومن و من با تعجب به ایشان گفتم : این لباسها برای چیست؟ گفتند: این لباسها از دعای دوستان هست وان و ان شاء الله که بتوانید این توسلات ودعاها و دعاها را برای شهیدان زیادتر انجام دهید. * طی آخرین تماس تلفنی ، تلفنی، شب شنبه 25 ماه رجب مصادف با وفات امام موسی ابن جعفر بعد از احوالپرسی گفتم : شنیده ام فرمانده شده ای یا تو بیا یا ما بیاییم گفت تا [[کربلا ]] نروم نمی آیم چند روز دیگر ترتیبی می دهم که شما بیایید تا با هم دیدار کنیم . پرسیدم وضعیت جبهه چگونه است ؟ است؟ گفت : بزودی فتح می کنیم . مهدی خیلی فرد منظمی بود . به لباسهایش اهمیت می داد . زمانی که برخی از نیروها قصد داشتند به [[اهواز ]] بروند لباسهایش را به آنها می داد تا ببرند و در [[اهواز ]] اتو بزنند . برخی از افراد به این عمل ایراد می گرفتند . یادم است روزی به این بزرگوار اشکال گرفتند و اظهار داشتند که با دیدن موهای وی ما لذت می بریم . این افراد همان کسانی بودند که خاک روی سرشان می ریختند تا به اصطلاح خاکی باشند . یکی از افراد به خاطر همین مسئله با اقا مهدی برخورد کرد و کار به جایی کشید که دست به سینه وی زد و او را عقب راند . من با آن فرد برخورد کردم . اقا مهدی به من اعتراض کرد . گفتم شما فرمانده هستید و او حق ندارد این عمل را مرتکب شود و وظیفه دارد احترام شما را نگه دارد ولی ایشان انگار نه انگار که چنین اتفاقی افتاده است . * من 17 ساله بودم و در یکی از گروهان های [[تیپ 21 امام رضا علیه السلام ]] به فرماندهی آقا مهدی خادم الشریعه انجام وظیفه می کردم . ایشان من را به عنوان رابط بین [[تیپ ]] و [[ارتش ]] مامور کرد تا از آنها [[مهمات ]] بگیرم . ایشان به من که یک [[بسیجی ]] بودم لباس کادر [[سپاه ]] داد . بعد مرا بغل کرد و بوسید . آنگاه به من گفت شما به عنوان مامور ما باید از ارتش [[مهمات ]] تحویل بگیری و شما باید به عنوان کادر [[سپاه ]] بروی تا آنها نگویند بچه ای را برای این کار فرستاده اند . این برخورد آقا مهدی تشویق خیلی خوبی برای من بود . * یک دفعه پایش [[تیر ]] خورد به ما نگفت که چی شده و کی زده است . گفت هر کس هم به منزل آمد و گفت چی شده ؟ شده؟ بگویید زمین خورده است . هیچ چیزی نگویید که پایش [[تیر ]] خورده است . گفتیم ما که بچه نیستیم می بینیم که [[تیر ]] خورده ای و درست یک ماه در خانه بستری بود . * من یادم می آید که یکی از بنده های خدا عضو شواری فرماندهی [[سپاه ]] شد . این مطلب در مجلة مجله پیام انقلاب که یک مجلة مجله داخلی بود، نوشته شده بود. هفده سال پیش گفت: فلانی که خوب جزء فلان دار و دسته بود و استعفا کرد از او قدردانی به عمل آمد و فلانی که وابسته به دار و دسته ای نبود و استعفا کرده نباید از ایشان قدردانی بشود . این هم مدتی مسئولیتی در شورای فرماندهی داشته و خدمت کرده ،‌ کرده،‌ حقش هست که از ایشان قدردانی شود ، شود، چون من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق. * شکل این [[شهید ]] بزرگوار را در درگاه خداوند فراموش نمی کنم که ایشان همیشه وقتی نماز می خواند، گردنش کج بود و در مقابل خدا می ایستاد که بارها می گفتیم: جناب آقای خادم شما مگر گردنت شکسته که گردنت را راست نمی گیری، در صورتی که در جاهای دیگر گردنت راست است. بعد به شوخی می گفت که: در درگاه خدا گردن که هیچ است، تمام اعضا و جوارح بدن باید شکسته باشد. * من یک خاطره دارم که در آن زمان تعدادی زیادی از مردم هدایایی را که بصورت بسته بندی به جبهه ها ارسال می کردند . بعضی از این افراد هم دانشجویانی بودند که در دانشگاهها مشغول تحصیل بودند . این افراد گروهی برای بازدید از جبهه می آمدند و خودشان هدیه هایی را هم می آوردند و هدیه هایشان را مستقیماً به دست رزمنده ها می دادند . در آن زمان من یادم نمی رود که تعداد زیادی از خواهران دانشجو وارد منطقه شدند . خوب طبیعی بود که این تعداد خواهر آن هم در منطقه جنگی ، جنگی، تعجب خاصی داشت و همه چشمها دوخته شده بود که رفتار مسئولین و فرماندهان نسبت به خواهران چگونه خواهد بود . چه برخوردی می کنند . از جمله یکی از آن افراد من بودم که با چشمهایم فرماندهان و مسئولین را تعقیب می کردم که چه برخوردی دارند . آیا نگاههای شهوت آلود است آیا مسائل اخلاقی رعایت می شود . در ذهنم بود که با انگاه به فرماندهان آن را تعقیب می کردم . خاطره ای که من از این قضیه دارم ، دارم، و از ان زمان هم من خودم بعنوان به عنوان یک مسلمان یادگرفتم یاد گرفتم که در برخورد با نامحرم انسان باید چگونه رفتار بکند . وقتی که خواهران زیادی دور فرمانده بزرگوار را گرفته بودند و بعنوان فرمانده [[تیپ ]] از ایشان سئوال می کردند و ایشان ملزم به پاسخگویی آنها بود ، بود، من دیدم که ایشان به هیچ عنوان به صورت خواهران نگاه نمی کرد ، کرد، سرش را انداخته بود پایین و فقط به جلوی پایش نگاه می کرد و حتی به طرف صدا هم رویش را بر نمی گرداند که به مخاطبش جواب بدهد و از این درس گرفتیم. * [[شهید محمد خادم الشریعه ]] واقعاً با اینکه جوان بود خودش را خوب ساخته بود . بعد صحبتی کردم ، کردم، گفتم : محمد تو داری شلوغ می کنی ، کنی، اسلحه داری ، داری، گفت : ما قبل از انقلاب اسلحه هایی داشتیم . [[فشنگ ]] و [[گلوله ]]هایش و پوکهایش را به من نشان داد و این پوکه هایی بود که برای ایجاد رعب و وحشت در رژیم گذشته وقت در خیابان ، خیابان، نزدیک کلانتریها می ریختند . می گفت : پوکه های خالی را می انداختیم تا اینکه دشمن ببیند و در دلش ایجاد رعب و وحشت کند . این کارها را انجام می داد . همچنین تعریف می کرد به خاطر اینکه بتوانیم خود سازی داشته باشیم ، باشیم، شبهای سرد زمستان می رفتیم داخل باغها که چند درجه زیر صفر بود می خوابیدیم . علیرغم اینکه ما می توانستیم در خانه کنار شوفاژ و تجهیزات با وسایل زندگی رفاهی خوبی بخوابیم یا می گفت که می رفتیم داخل حیاط در بالکن می خوابیدیم ، خوابیدیم، تا اینکه بتوانیم واقعاً در مقابل سختیها بیشتر تحمل داشته باشیم . برای روز مبادا خوب الحمد ا... الله حالا که انقلاب پیروز شده ، شده، حالا که نمی توانیم خودمان را از انقلاب دور نگه داریم - داریم، یکی دیگر این بود که گفتم اغلب بچه های [[سپاه ]] از خانواده های مستضعف بودند . * یادم هست محمد که [[شهید ]] شد من خیلی برای محمد ناراحت بودم. شب میدان تقی آباد را خواب دیدم. منزل ایشان در خیابان کوهسنگی است. میدان تقی آباد (به طرف خیابان کوهسنگی) طنابی آویز است و من با چند نفر در خود میدان طرف باغچه هستم. (من و شهید نورا... نورالله و یکی دیگر هم که الان زنده است) محمد آمد و بالا رفت و طناب را گرفت و ایستاد و شوخی می کرد. به اصطلاح می گفت: خره بالا بیا. ما دویدیم. من هم دویدم اما نتوانستم . [[شهید نورا... ]] نورالله زد و بالا رفت. گفتم: شهید نورا... نورالله تو از قبل از انقلاب هم که حالت ورزشکاری داشتی ، داشتی، بعد شوخی می کرد می گفت: خره دیدی ماندی. من نتوانستم بالا بروم. بعد از خواب بیدار شدم و گفتم: ما هم دلمان می خواهد ولی نمی توانیم. یکی دیگر از بچه ها هم یک مقداری رفت و گفت: من همین سیگارم را بکشم. گفتم: تو که سیگاری نبودی. آن هم نرفت . البته آن هم الان زنده است. ولی [[شهید نورا... ]] نورالله رفت و نفهمیدیم چطوری رفت. یکی دو نفر دیگر هم بودند . هر چه فکر کردم چهره هایشان یادم نیامد. نمی دانم سر طناب به کجا وصل بود، طناب زیاد هم بلند نبود، 17، 18 یا 20 متر از زمین بالا بود. * خواب دیدم آمده ، آمده، همیشه هم خواب می دیدم که از جبهه آمده. گفتم: محمد آمدی از جبهه، بیا سرت را ببینم. دستم را روی سرش گذاشتم، دیدم: سرش مقداری بر آمدگی دارد. تا دستم به برآمدگی سرش خورد سرش را عقب کشید و هیچی نگفت. * یکدفعه دیگر خواب دیدم ، دیدم، ناهار یا شام می خوردیم ،همه خوردیم، همه بچه ها بودند این هم رفته و خوابیده بود . هر چه گفتم : محمد بلند شو بیا چیزی بخور ، بخور، دیدم جواب نداد. هر چه گفتم : بلند شو بیا حرام نیست ، نیست، اینها حلال است ، است، دیدم نیامد .دیگر نمی خواست از غذاهای ما بخورد. 
من روز قبل از شهادت ، شبش خواب دیده بودم که آمد . دیدم که محمد در اتاق رختخواب انداخته و خوابیده و یکی دیگر هم آن طرف خوابیده است . نگو همین رفیقش بود که بعد هم شهید شد . دیدم او هم آنجا خوابیده است . گفتم : نگاه، از راه آمده و خوابیده است . بالای سرش آمدم ، دیدم خواب است هر کارش کردم ، هر چه تکانش دادم و گفتم :محمد بلند شو چرا می خوابی ؟ پسرمان این را بلند کرد و نشاند ، دیدم دوباره خوابید . هر چه صدایش کردیم ، دیدم از خواب بیدار نشد . فردا صبح به این ها گفتم : نمی دانم چرا محمد را هر کارش کردیم بیدار نشد . آن روز خیلی گرفته بودم . یک طوری بودم ، گفتم : این چکار شده که هر چه ما صدایش کردیم ، بلند نشد . خیلی ناراحت بودیم که بعد خبرش آمد که شهید شده است.
یکی از اولین اقداماتی که انجام شده قرار بود که یک نماز خانه ای درست کنند . یادم هست زمانی که بچه ها با هم صحبت کردند که آقا این این نمازخانه را چطوری بزنیم ؟ ما در آن زمان رفتیم چند چادر را به هم دوختیم ، و از میله هایی که چادر ما بود یک چادر بزرگ درست کردیم . من یادم هست که خود خادم الشریعه جارو دستش بود و کف نمازخانه را جارو می کرد . بچه ها می گفتند: ما هستیم جارو می کنیم، می گفت : فرقی نمی کند ما هم که هستیم با شما یکی هستیم، چه فرقی می کند.
Image:شهید محمد مهدی خادم اشریعه.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدمهدی‌ خادم‌اشریعه‌}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش