شهید محمد علیپور: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۵۵: | سطر ۵۵: | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]] | [[رده: شهدای شهرستان بجنورد]] | ||
| + | |||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:شهید محمد علیپور.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
نسخهٔ ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۱
کد شهید: 6525710 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : علیپور تاریخ شهادت : 1365/11/02 نام پدر : عبدالحسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : جهاد سازندگی یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی متن کامل خاطره
- بیادم دارم در زمان تحصیلش در بجنورد یکروز ایشان عکس شاه را از دیوار کلاس می کند . مدیر مدرسه متوجه می شود و قضیه را به ساواک گزارش می دهد . ساواک فوری می آیند و او را می برند و چند ساعت او را باز داشت و بعد آزاد می کنند ولی مدت یکسال وی را از خواندن درس محروم نمودند عهد و نذر موضوع عهد و نذر راوی متن کامل خاطره
-یادم می آید یک روز در منزل بودم که یک نفر آمد و گفت که : محمد سردرد شدیدی داشت و او را به بیمارستان برده اند و گفته اند که سرطان مغز دارد و من شبانه با قطار به مشهد رفتم و صبح زود به مشهد مقدس رسیدم و به حرم امام رضا (ع) رفتم و خیلی گریه و زاری کردم و گفتم که : آقاجان ، از شما می خواهم که محمد پسرم را شفا بدهی تا وی در رکاب شما قدم بردارد و بعد از آنجا به نزد پسرم رفتم و خودش درب را به برویم باز کرد و پرسید : پدرجان ، شما برای چه به اینجا آمدید ؟ گفتم : پسرم ، برای عیادت ، شما آمده ام . گفت: پدر جان ، دیشب آقا امام رضا (ع) مرا شفا داد و هیچگونه کسالتی ندارم آخرین وداع با دوستان موضوع آخرين وداع با دوستان راوی متن کامل خاطره
3-یادم می آید قبل از شهادتش در قرارگاه ثامن الائمه جهاد با ایشان ملاقات داشتم که وی از من حلالیت خواستند و گفت که: شاید آخرین دیدار ما باشد که پس از دو روز از خداحافظی حاج محمد به درجه بلند شهادت نائل آمد . بنده بعد از 15 روز از منطقه ترخیص شدم که همزمان با تشیع پیکر مطهر شهید بود . من همانروز در مراسم تشیع شرکت کردم . خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی متن کامل خاطره
4-در دوران انقلاب یکروز برادرم در محضر آیت الله شیرازی بودند که ارتش به آن محل حمله و همه را زیر رگبار و ضرب و شتم قرار می دهند که در آنجا برادرم حاج محمد ضربه ای از چوب یا قنداق تفنگ به پایش زده بودند که پایش کبود شده بود . احساس مسؤلیت موضوع احساس مسؤليت راوی متن کامل خاطره
1- یادم می آید موقع جشن ازدواجش به مشهد رفتیم و شب عقد به همسرش گفت : همسرم احتمال دارد فردا مرا به هر نقطه کشور مأموریت بفرستند و از شما می خواهم که مانع رفتن من نشوید و من باید به تکلیف خود اداء کنم . که ایشان هم قبول کرد . تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی عبدالحسین علیپور متن کامل خاطره
فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد.[۱]