ویرایش‌ها

شهید مهدی علی خانی بینقی

۱٬۵۸۰ بایت اضافه‌شده، ‏۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۳
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = مهدی‌علیخانی‌ بینقی‌
|تصویر =شهید مهدی علی خانی بینقی.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[سبزوار]]
|شهادت = [[1364/11/25]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشت‌شهدا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل = دانش آموز
|خانواده = نام پدر:دانش آموز
}}
کد شهید: 6410827
نام : مهدی‌
کد شهید: 6410827 تاریخ تولد : نام : مهدی‌ محل تولد : سبزوارنام خانوادگی : علیخانی‌بینقی‌ علیخانی‌ بینقی‌ تاریخ شهادت : 1364/11/25نام پدر : محمد مکان شهادت :
نام پدر تحصیلات : محمد نامشخص  محل تولد : سبزوار تاریخ منطقه شهادت : 1364/11/25  تحصیلات : نامشخص شغل : دانش آموز یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 نوع عضویت : سایر شهدا   مسئولیت : رزمنده‌ 
گلزار : بهشت‌شهدا
 
 
==خاطرات==
* موضوع خواب و رویای دیگران درمورد شهیدروياي ديگران در مورد شهيد
در همان روزهایی که مراسم عزاداری مهدی را می گرفتیم یک شب خواب دیدم مهدی به من می گوید مادر زینب صبر کنید و عزاداری کنید و اینقدر گریه و زاری نکنید.راوی معصومه علیخانی
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
*در همان روزهایی که مراسم عزاداری مهدی را می گرفتیم یک شب خواب دیدم مهدی آمد و به من گفت:بیابریم به طرف قبله برگشتم.او به من گفت:آن خط قرآن را در سمت قبله می گوید مادر زینب صبر کنید و عزاداری کنید و اینقدر گریه بینی خطی مثل قرآن دیدم پسرم به من گفت:آنجا را برای تو خریده ام.گفتم:پس بیا برویم.همچنین او به من گفت:مثل من هزار هزار [[شهید]] شده اند شما حق نداری بگویی پسرم زود از دنیا رفت و زاری نکنیداز جوانی اش چیزی نفهمید.راوی سکینه کریمی
* موضوع اعتقاد به ولايت
خواب مهدی از بعضی از همسایگان خوشش نمی آمد چون آنها از [[امام خمینی]] بدگویی می کردند او یکبار از یکی از دوستانش خواست تا به جبهه برود مادر او به در خانه ما آمد و رویای دیگران درمورد با من خیلی سر و صدا کرد که اگر پسرم را فرزندت به جبهه ببرد بد خواهید دید من به مهدی جریان را گفتم: او گفت: خودش می خواهد بیاید مهدی بعد از این جریان به جبهه رفت وقتی از جبهه آمد همان روز دوستش در مدرسه با شروع یک سردرد ناگهانی شود. الان مادر او هر وقت به من می رسه می گوید ای کاش پسر من هم مثل پسر تو به جبهه می رفت و [[شهید]] می شد.راوی سکینه کریمی
راوی * موضوع سکینه کریمیمحبت و مهرباني
 *یک شب خواب دیدم مهدی آمد و به من گفت:بیابریم به طرف قبله برگشتم.او به من گفت:آن خط قرآن را در سمت قبله می بینی خطی مثل قرآن دیدم پسرم به من گفت:آنجا را برای تو خریده ام.گفتم:پس بیا برویم.همچنین او به من گفت:مثل من هزار هزار شهید شده اند شما حق نداری بگویی پسرم زود از دنیا رفت و از جوانی اش چیزی نفهمید.  اعتقاد به ولایت راوی سکینه کریمی  *مهدی از بعضی از همسایگان خوشش نمی آمد چون آنها از امام خمینی بدگویی می کردند او یکبار از یکی از دوستانش خواست تا به جبهه برود مادر او به در خانه ما آمد و با من خیلی سر و صدا کرد که اگر پسرم را فرزندت به جبهه ببرد بد خواهید دید من به مهدی جریان را گفتم:او گفت:خودش می خواهد بیاید مهدی بعد از این جریان به جبهه رفت وقتی از جبهه آمد همان روز دوستش در مدرسه با شروع یک سردرد ناگهانی شود.الان مادر او هر وقت به من می رسه می گوید ای کاش پسر من هم مثل پسر تو به جبهه می رفت و شهید می شد.  محبت و مهربانی راوی معصومه علیخانی  فرزند برادر بزرگم کوچک بوئد و مهدی او را خیلی دوست داشت دفعه اول که او به جبهه رفته بود در مرخصی اولی که آمد از اهواز در حالی که گرسنه بود و غذا هم نخورده بود ولی از پولش که 80 تومان بود برای فرزند برادرم یک تفتگ خرید و به او گفت:بزرگ شدی تو هم به جبهه بروی.راوی معصومه علیخانی<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15092 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید مهدی علی خانی بینقی.jpg</gallery>== رده‌ها رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_علی_خانی‌_بینقیمهدی‌علیخانی‌ بینقی‌}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش