ویرایش‌ها

شهید محمد علیپور

۱٬۲۲۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۰۸
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدعلیپور
|تصویر =شهید محمد علیپور.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بجنورد]]
|شهادت = [[1365/11/02]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل = جهاد سازندگی
|خانواده = نام پدر:عبدالحسین‌
}}
 
کد شهید: 6525710 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی متن کامل خاطره==
- بیادم دارم در زمان تحصیلش در بجنورد یکروز ایشان عکس شاه را از دیوار کلاس می کند . مدیر مدرسه متوجه می شود و قضیه را به ساواک گزارش می دهد . ساواک فوری می آیند و او را می برند و چند ساعت او را باز داشت و بعد آزاد می کنند ولی مدت یکسال وی را از خواندن درس محروم نمودند عهد و نذر* موضوع عهد و نذرراوی متن کامل خاطرهخاطرات سياسي
-به یادم دارم در زمان تحصیلش در بجنورد یک روز ایشان عکس شاه را از دیوار کلاس می کند. مدیر مدرسه متوجه می شود و قضیه را به ساواک گزارش می دهد ساواک فوری می آیند و او را می برند و چند ساعت او را باز داشت و بعد آزاد می کنند ولی مدت یکسال وی را از خواندن درس محروم نمودند. * موضوع عهد و نذر یادم می آید یک روز در منزل بودم که یک نفر آمد و گفت که : محمد سردرد شدیدی داشت و او را به بیمارستان برده اند و گفته اند که سرطان مغز دارد و من شبانه با قطار به مشهد رفتم و صبح زود به مشهد مقدس رسیدم و به حرم امام رضا (ع) رفتم و خیلی گریه و زاری کردم و گفتم که : آقاجان ، آقاجان، از شما می خواهم که محمد پسرم را شفا بدهی تا وی در رکاب شما قدم بردارد و بعد از آنجا به نزد پسرم رفتم و خودش درب را به برویم باز کرد و پرسید : پدرجان ، شما برای چه به اینجا آمدید ؟ گفتم : پسرم ، پسرم، برای عیادت ، عیادت، شما آمده ام . گفت: پدر جان ، جان، دیشب آقا امام رضا (ع) مرا شفا داد و هیچگونه کسالتی ندارم. آخرین وداع با دوستان* موضوع آخرين وداع با دوستانراوی متن کامل خاطرهیادم می آید قبل از [[شهادت]]ش در قرارگاه ثامن الائمه جهاد با ایشان ملاقات داشتم که وی از من حلالیت خواستند و گفت که: شاید آخرین دیدار ما باشد که پس از دو روز از خداحافظی حاج محمد به درجه بلند [[شهادت]] نائل آمد. بنده بعد از 15 روز از منطقه ترخیص شدم که همزمان با تشیع پیکر مطهر [[شهید]] بود. من همان روز در مراسم تشیع شرکت کردم.
3-یادم می آید قبل از شهادتش در قرارگاه ثامن الائمه جهاد با ایشان ملاقات داشتم که وی از من حلالیت خواستند و گفت که: شاید آخرین دیدار ما باشد که پس از دو روز از خداحافظی حاج محمد به درجه بلند شهادت نائل آمد . بنده بعد از 15 روز از منطقه ترخیص شدم که همزمان با تشیع پیکر مطهر شهید بود . من همانروز در مراسم تشیع شرکت کردم .
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
راوی
متن کامل خاطره
4-در دوران انقلاب یکروز یک روز برادرم در محضر آیت الله شیرازی بودند که ارتش به آن محل حمله و همه را زیر رگبار و ضرب و شتم قرار می دهند که در آنجا برادرم حاج محمد ضربه ای از چوب یا قنداق تفنگ به پایش زده بودند که پایش کبود شده بود . احساس مسؤلیت* موضوع احساس مسؤليتراوی متن کامل خاطرهیادم می آید موقع جشن ازدواجش به مشهد رفتیم و شب عقد به همسرش گفت: همسرم احتمال دارد فردا مرا به هر نقطه کشور مأموریت بفرستند و از شما می خواهم که مانع رفتن من نشوید و من باید به تکلیف خود اداء کنم. که ایشان هم قبول کرد.
1- یادم می آید موقع جشن ازدواجش به مشهد رفتیم و شب عقد به همسرش گفت : همسرم احتمال دارد فردا مرا به هر نقطه کشور مأموریت بفرستند و از شما می خواهم که مانع رفتن من نشوید و من باید به تکلیف خود اداء کنم . که ایشان هم قبول کرد . تولد و کودکی* موضوع تولد و کودکيراوی عبدالحسین علیپورمتن کامل خاطره
فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد.منبع سایت: راوی عبدالحسین علیپور..<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15072سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید محمد علیپور.jpg</gallery>== رده‌ها =={{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_علیپور}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش