ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علی اصغر کلاته سیقری

۱٬۱۹۳ بایت اضافه‌شده، ‏۴ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۲
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = علی‌اصغرکلاته‌سیقری‌
|تصویر =علی‌اصغرکلاته‌سیقری‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[سبزوار]]
|شهادت = [[مجنون، 1362/12/06]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = تیپ21امامرضا
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[فرمانده‌گردان‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدعلی‌
}}
 
کد شهید: 6220918 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌
گلزار :
==خاطرات== عشق شهادت* موضوع عشق شهادت علی اصغر در جمع دوستان جبهه صحبت کرده و گفته بود ((من دوست ندارم که زخمی شوم و به سبزوار بروم تا مردم بیایند به من احترام بگذارند که مثلاً مجروح شده ام دلم می خواهد تیری به پیشانی ام اصابت کند و به [[شهادت]] برسم و با دست همانجایی را که دوست داشته تیر اصابت کند نشان می دهد وقتی به [[شهادت]] می رسد، همه تعجب می کنند زیرا همان قسمتی را که در پیشانی با دست نشان داده بود [[تیر]] اصابت کرده بود. راوی طیبه سپندیمتن کامل خاطره* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد تنها شده بودیم و پسرم حامد، مریض بود. می بایست دوبار در هفته او را به دکتر نشان می دادیم. همه ناراحت بودیم. مادرم می گفت: یک شب بسیار ناراحت بودم. به عکس علی اصغر نگاه می کردم و به او می گفتم تو که رفتی ولی لااقل خبری از بچه بگیر. ببین چه حالی دارد. یک توجهی به این بچه بکن. همان شب خواب دیده بود که علی اصغر آمده و حامد را در بغل گرفته است و همراه هم بیرون رفته اند. فردای آن روز حال حامد بهتر شد و از آن به بعد رو به بهبودی گذاشت. راوی طیبه تسپندی * موضوع خاطرات نحوه مجروحيت علی اصغر مجروح شده بود. او را به پشت جبهه انتقال داده بودند. وقتی به خانه آمد جریان را از او پرسیدم. نقل می کرد: 6 نفر در سنگر نشسته بودیم که من برای وضو گرفتن از سنگر خارج شدم. مشغول وضو گرفتن بودم که خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و دوستانم همه به [[شهادت]] رسیدند ولی من فقط مجروح شدم. وقتی به او گفتیم که دیگر نمی خواهی به جبهه بروی با ناراحتی گفت: شما که خودتان نمی روید، چرا مانع رفتن دیگران می شوید؟ راوی محمد علی کلاته سیفری * موضوع دوران تحصيل با علی اصغر به مدرسه می رفتیم. تا کلاس پنجم با هم بودیم. یکروز در مدرسه به ما چند سؤال دادند تا به آنها پاسخ دهیم. یکی از سؤالها این بود که «هدف شما چیست؟» از علی اصغر سؤال کردم: داداش، بگو ببینم این سؤال یعنی چه؟ من نفهمیدم هدف یعنی چه؟ او پاسخ داد: یعنی شما نمی دانی «هدف یعنی چه؟» پاسخم منفی بود. گفت:هدف یعنی درس خواندن، هدف یعنی آینده؟ راوی فاطمه کلاته سیفری * موضوع نوجواني و جواني روزی به اتفاق علی اصغر که در آن موقع 13،14 سال بیشتر سن نداشت. به مزرعه رفتیم. پدرم نبود و قرار بود زمین را جهت کشت، شخم بزنیم. کسی که قرار بود برای شخم زدن بیاید، نیامده بود. علی اصغر که نگرانی من را احساس کرده بود، خندید و گفت:«ناراحت نباش، من تمام کارها را انجام می دهم.» او شروع به کار کرد و زمین را آماده و بذر را در آن پاشید. زمین دیگر از هر لحاظی آماده شده بود. ولی من هنوز نگران بودم. بعد از 2،3 هفته که جوانه های محصول از زمین رویید، جریان را به پدرم گفتم:او خیلی تعجب کرده بود که علی اصغر چگونه با آن سن کم، از کار کشاورزی سر رشته داشت و توانست آن همه کار را انجام دهد. راوی فاطمه کلاته سیفری
علی اصغر در جمع دوستان جبهه صحبت کرده و گفته بود ((من دوست ندارم که زخمی شوم و به سبزوار بروم تا مردم بیایند به من احترام بگذارند که مثلاً مجروح شده ام دلم می خواهد تیری به پیشانی ام اصابت کند و به شهادت برسم و با دست همانجایی را که دوست داشته تیر اصابت کند نشان می دهد وقتی به شهادت می رسد، همه تعجب می کنند زیرا همان قسمتی را که در پیشانی با دست نشان داده بود تیر اصابت کرده بود. خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی طیبه تسبندیمتن کامل خاطرهخاطرات بعد از مجروحيت
تنها قبل از اینکه علی اصغر ازدواج کند، یکبار مجروح شده بودیم و پسرم حامد، مریض بود. مردم با ما به یک چشم دیگر نگاه می بایست دوبار کردند. شبی در هفته او را به دکتر نشان روستا شام می دادیمدادند. همه ناراحت مشغول خوردن غذا بودیمکه صدا زدند «علی اصغر کلاته سیفری» از جبهه آمده است. مادرم می گفت: یک شب بسیار ناراحت بودم. عمویم که ظرف غذا در دستش بود، دوان دوان به عکس طرف علی اصغر نگاه رفت. یکی از همسایه ها پرسید: چرا با ظرف غذا می کردم و به او روی؟ عمویم گفت:« از صبح شنیده ام، پسر برادرم شهید شده، ولی الآن می گفتم تو گویند که رفتی ولی لااقل خبری از بچه بگیرجبهه بازگشته» ظرف غذا را از دستش گرفتند. ببین چه حالی دارد. یک توجهی وقتی به این بچه بکن. همان شب خواب دیده بود که خانه آمدیم، علی اصغر آمده کلاهی بر سر گذاشته و دستکش در دستش بود. گفتیم:«چرا کلاه و حامد دستکش را در بغل گرفته است نمی آوری؟» گفت:«هوا سرد است، امکان دارد سرما بخورم» با اصرار زیاد کلاه را از سرش در آوردیم و همراه هم بیرون رفته انددستکشها را از دستش خارج نمودیم. فردای ولی با سر باندپیچی شده که ترکش به آن روز حال حامد بهتر شد اصابت کرده و از آن به بعد رو به بهبودی گذاشتدستهای زخمی روبرو شدیم. خاطرات نحوه مجروحیتموضوع خاطرات نحوه مجروحيتراوی محمد علی خدیجه کلاته سیفریمتن کامل خاطره
علی اصغر مجروح شده بود. او را به پشت جبهه انتقال داده بودند. وقتی به خانه آمد جریان را از او پرسیدم. نقل می کرد: 6 نفر در سنگر نشسته بودیم که من برای وضو گرفتن از سنگر خارج شدم. مشغول وضو گرفتن بودم که خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و دوستانم همه به شهادت رسیدند ولی من فقط مجروح شدم. وقتی به او گفتیم که دیگر نمی خواهی به جبهه بروی با ناراحتی گفت: شما که خودتان نمی روید، چرا مانع رفتن دیگران می شوید؟ دوران تحصیل* موضوع دوران تحصيلراوی فاطمه کلاته سیفریمتن کامل خاطرهتدبير نظامي و مديريت
با وقتی جلسه فرماندهان گردانها گذاشته و پیرامون نظرات مختلف بحث و تحلیل می شد. نظرات علی اصغر به مدرسه ذهن فرمانده لشکر را متوجه خویش می رفتیمکرد. تا کلاس پنجم با هم بودیم. یکروز برادر قربانی فرمانده لشکر در مدرسه آن موقع به ما چند سؤال دادند تا به آنها پاسخ دهیم. یکی من گفت: فلانی، کلاته سفیری از سؤالها این بود آن فرماندهان استثنایی است که «هدف شما چیست؟» باید روی نظرات و حرفهایش حساب کنید. ما از علی اصغر سؤال کردم: داداش، بگو ببینم این سؤال یعنی چه؟ من نفهمیدم هدف یعنی چه؟ او پاسخ داد: یعنی شما نمی دانی «هدف یعنی چه؟» پاسخم منفی بوداینگونه فرمانده گردان بسیار کم داریم. در جلسات کم حرف می زد و بیشتر گوش می کرد. همرزمان هم که نکته ای را می گفت، بابی را در ذهن حضار باز می کرد. همیشه می گفت:هدف یعنی درس خواندن، هدف یعنی آینده؟ نوجوانی حرفی گفته شود که در مقام عمل امکان اجرایی داشته باشد، نه فقط حرف باشد و جوانیموضوع نوجواني ظاهر و جوانيدر عمل پیاده نشود. در جلسات نیروها دوست داشنتد که ایشان بیشتر در مورد طرح مانور عملیات بحث کند که فردی واقع نگر، دوراندیش و با تجربه بود. راوی محمد علی کلاته سیفریمتن کامل خاطرهفرومندی
روزی به اتفاق علی اصغر که در آن موقع 13،14 سال بیشتر سن نداشت. به مزرعه رفتیم. پدرم نبود و قرار بود زمین را جهت کشت، شخم بزنیم. کسی که قرار بود برای شخم زدن بیاید، نیامده بود. علی اصغر که نگرانی من را احساس کرده بود، خندید و گفت:«ناراحت نباش، من تمام کارها را انجام می دهم.» او شروع به کار کرد و زمین را آماده و بذر را در آن پاشید. زمین دیگر از هر لحاظی آماده شده بود. ولی من هنوز نگران بودم. بعد از 2،3 هفته که جوانه های محصول از زمین رویید، جریان را به پدرم گفتم:او خیلی تعجب کرده بود که علی اصغر چگونه با آن سن کم، از کار کشاورزی سر رشته داشت و توانست آن همه کار را انجام دهد. خاطرات بعد از مجروحیت* موضوع خاطرات بعد از مجروحيتراوی خدیجه کلاته سیفریمتن کامل خاطرهعشق به جهاد
قبل مدتی از اینکه علی اصغر ازدواج کند، یکبار مجروح شده ازدواجمان گذشته بود. مردم با ما به یک چشم دیگر نگاه می کردند. شبی در روستا شام می دادند. مشغول خوردن غذا بودیم که صدا زدند «علی اصغر کلاته سیفری» از جبهه آمده است. عمویم که ظرف غذا در دستش بود، دوان دوان به طرف علی اصغر رفتناراحت و غمگین بود. یکی از همسایه ها پرسیدگفتم: «علی اصغر، چه شده، چرا با ظرف غذا می روی؟ عمویم ناراحتی؟» گفت:« از صبح شنیده ام، پسر برادرم شهید شده، ولی الآن نمی گذارند من به جبهه بروم. به خاطر مسئولیتی که دارم، هر چه اصرار و پافشاری می گویند که از کنم میگویند شما نباید به جبهه بازگشته» ظرف غذا را بروی. اشک از دستش گرفتندچشمانش سرازیر شده بود. وقتی از اینکه نمی گذاشتند به خانه آمدیم، علی اصغر کلاهی بر سر گذاشته و دستکش در دستش جبهه برود، زانوی غم به بغل گرفته بود. گفتیم:«چرا کلاه و دستکش روزی که اجازه ی رفتن را در به او دادند، سر از پای نمی آوری؟» گفت:«هوا سرد است، امکان دارد سرما بخورم» با اصرار زیاد کلاه را شناخت. مثل مرغی که از سرش در آوردیم و دستکشها را از دستش خارج نمودیمقفس آزاد می شود، شوق پرواز داشت. ولی با سر باندپیچی شده که ترکش او توانست به آن اصابت کرده جبهه برود و دستهای زخمی روبرو شدیمبه آرزویش برسد. تدبیر نظامی و مدیریتموضوع تدبير نظامي و مديريتراوی محمد فرومندیمتن کامل خاطرهطیبه تسپندی
وقتی جلسه فرماندهان گردانها گذاشته و پیرامون نظرات مختلف بحث و تحلیل می شد. نظرات علی اصغر ذهن فرمانده لشکر را متوجه خویش می کرد. برادر قربانی فرمانده لشکر در آن موقع به من گفت: فلانی، کلاته سفیری از آن فرماندهان استثنایی است که باید روی نظرات و حرفهایش حساب کنید. ما از اینگونه فرمانده گردان بسیار کم داریم. در جلسات کم حرف می زد و بیشتر گوش می کرد. همرزمان هم که نکته ای را می گفت، بابی را در ذهن حضار باز می کرد. همیشه می گفت: حرفی گفته شود که در مقام عمل امکان اجرایی داشته باشد، نه فقط حرف باشد و ظاهر و در عمل پیاده نشود. در جلسات نیروها دوست داشنتد که ایشان بیشتر در مورد طرح مانور عملیات بحث کند که فردی واقع نگر، دوراندیش و با تجربه بود. عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی طیبه تسبندیمتن کامل خاطره
مدتی بعد از ازدواجمان گذشته بود. ازدواج ما با علی اصغر ناراحت و غمگین بود. گفتم: «علی اصغر، چه شده، چرا ناراحتی؟» گفت: نمی گذارند من سه مرتبه به جبهه برومرفت. به خاطر مسئولیتی دفعه آخری که دارم، هر چه اصرار و پافشاری می کنم میگویند شما نباید به جبهه بروی. اشک از چشمانش سرازیر شده بودرفت، گفت:«این مرتبه، 9 ماهه می روم و برمی گردم. » 9 ماه که تمام شد و به خانه آمد، من خیلی خوشحال از اینکه نمی گذاشتند به دیگر جبهه برود، زانوی غم رفتن او هم تمام شد، گفتم:« دیگر شما به بغل گرفته بودجبهه نمی روی و ما تنها نیستم. روزی » برخلاف انتظارم گفت:«من تا یک سال دیگر یا تا آخر جنگ بایستی در جبهه باشم.» همان زمان صدام اعلام کرده بود که اجازه ی رفتن 11 شهر را بمباران خواهد کرد. ایلام هم جزء آن شهرها بود. علی اصغر مقداری با من صحبت کرد و گفت:«اگر من به او دادند، سر از پای نمی شناختایلام بروم دوست دارید شما هم به ایلام بیایید و آنجا خانه ای اجاره کنیم. مثل مرغی » من که دوست داشتم بروم آنجا و ببینم چه خبر است، قبول کردم. با سه نفر از قفس آزاد می شود، شوق پرواز داشتدوستانش که آنها هم خانواده هایشان را آورده بودند، در ایلام مستقر شدیم. او توانست 17 روز بیشتر در ایلام نبودیم که ایشان به جبهه برود و به آرزویش برسد[[شهادت]] رسید. عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی طیبه تسبندیمتن کامل خاطره
بعد از ازدواج ما با علی اصغر، سه مرتبه به جبهه رفت. دفعه آخری که می رفت، گفت:«این مرتبه، 9 ماهه می روم و برمی گردم.» 9 ماه که تمام شد و به خانه آمد، من خیلی خوشحال از اینکه دیگر جبهه رفتن او هم تمام شد، گفتم:« دیگر شما به جبهه نمی روی و ما تنها نیستم.» برخلاف انتظارم گفت:«من تا یک سال دیگر یا تا آخر جنگ بایستی در جبهه باشم.» همان زمان صدام اعلام کرده بود که 11 شهر را بمباران خواهد کرد. ایلام هم جزء آن شهرها بود. علی اصغر مقداری با من صحبت کرد و گفت:«اگر من به ایلام بروم دوست دارید شما هم به ایلام بیایید و آنجا خانه ای اجاره کنیم.» من که دوست داشتم بروم آنجا و ببینم چه خبر است، قبول کردم. با سه نفر از دوستانش که آنها هم خانواده هایشان را آورده بودند، در ایلام مستقر شدیم. 17 روز بیشتر در ایلام نبودیم که ایشان به شهادت رسید. تدبیر نظامی و مدیریت* موضوع تدبير نظامي و مديريتراوی سید مرتضی حسینیمتن کامل خاطره
در شب [[عملیات خیبر ]] فرمانده [[گردان ]] مان مجروح و جانشین [[گردان ]] اسیر شد . نیروهای گردانها با هم ادغام شده بود و سازمانده ای اولیه تا حدودی به هم خورده بود . ساعت 1و2 نصف شب بود که [[شهید کلاته سیفری ]] نزد بنده آمد و گفت که : آقای حسینی بلند شو تا تدبیری بیندیشم که ما مانند روز قبل تلفات جانی زیاد نداشته باشیم چون روز قبل بر اثر این که یک جناح مان بسته نبود تلفات زیادی دادیم و دشمن از سه طرف به ما حمله می کرد . من گفتم : هر طور صلاح می دانید و هر امری بفرمائید بنده اجراء می کنم . ایشان گفت : 4و5 نفر نیرو بدار و بیا تا این قسمت خاکریز که عراقی [[عراق]]ی ها ما را خیلی تحت فشار قرار می دادند را بشکافیم و بیرون برویم ما با همدیگر 5.6 نفر نیروی بسیجی برداشتیم و رفتیم و همان جاده را شکافتیم و در دل زمین رفتیم شهید کلاته سیفری عقب رفت . بنده با همان 4و5 نفر در جاده ایستادیم . صبح که شد نیروهای عراقی حرکت خودشان را مانند روز قبل شروع کردند و اولین گروهی که از عراقی ها آمد یک [[تیربارچی ]] در مقابلش حرکت می کرد و تیر بارش را در دستش گرفته و نوارهای تیر بار را هم دور خودش بسته بود و خیلی با غرور حرکت می کرد . ما هم اینها را زیر نظر داشتیم . نرسیده به ما یک دپوی شنی بالای جاده بود . تیر بارش را بالای دپو گذاشت و می خواست تیر اندازی کند که بلا فاصله تیر بار او را منهدم کردیم و نیروهای عراقی [[عراق]]ی هم فرار کردند حدود یک ساعتی نگذشته بود که اعلام کردند کلاته سیفری مجروح شده است . بنده به سراغ ایشان رفتم و دیدم که از ناحیه سر _ دقیقاً یادم نیست _ تیر یا [[ترکش ] خورد بود . آنقدر روحیه ایشان بالا بود که حاضر نشد کسی متوجه بشود که ایشان مجروح شده و برای تقویت روحیه نیروهای خودش راه می رفت . یک دو نفر از برادر ها را من همراه ایشان فرستادم که زیر بغلش را بگیرند تا با پای خودش راه برود .راوی سید مرتضی حسینیمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17591سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:علی‌اصغرکلاته‌سیقری‌.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: علی‌ اصغر کلاته‌ سیقری‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]
۶٬۷۳۸
ویرایش