ویرایشها
نام : شعبانعلی خاکی داودی
عملیات : بمباران هوایی
محل دفن : بابل روستای لطفعلی آباد. <ref>[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1442 ستاد کنگره شهدای سمنان]</ref>
او از معتمدين محل بود و از مبارزان فعال قبل از انقلاب. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با تشکيل شوراها، به عضويت شوراي روستا در آمد.
مهماننواز، فقيردوست و يار انسانهاي از پا افتاده بود. ايام محرم مجلسي باشکوه براي عزاداران حسيني به پا ميکرد و از هيچ خدمتي براي امام حسين عليهالسلام کوتاهي نميکرد.
بارها در لباس بسيجي به جبههها اعزام شد. تا اينکه در هفتم آبان شصت و پنج، به ملاقات فرزند مجروحش به بيمارستان باختران رفت. هواپيماهاي دشمن بيمارستان را بمباران کردند. ترکشي به قلبش خورد و [[شهيد ]] شد. فرزندش ناصر را به تهران منتقل کردند. در سيام آبان شصت و پنج فرزند هم به پدرش پيوست.
او را در گلزار شهداي لطفعليآباد بابل به خاک سپردند.<ref>[http://farzandanezahra.com/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%83%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C.html سایت فرزندان زهرا(س)]</ref>
==خاطرات==
نويسنده : سوده عرب عامري
نگاهي به مزارع شالي کاري و کارگرها انداختم و گفتم:« اين جوري نميشه، من بايد ياد بگيرم.». گفت:« خودت ميدوني، اما من دوست ندارم ببينم پاچهي شلوارت رو زدي بالا.»
گفت:« کشاورزي هم کار زنها نيست، اما تو داري سر زمين کار ميکني.».
گفتم:« چه خبره داداش!».
گفت:« با خودم گفتم اين جا که نونوايي نيست، منم که ماشين زير پامه، وقتي براي خودمون ميخوام نون بگيرم، براي اهل محل هم بگيرم».
گفت:« خواب ديدي خيره. اينا خيراته. ».
بعد از اينکه بچهها جواب ميدادند، ميگفت:« خدا رو شکر به خاطر اين بچههاي خوب! حالا نوبت درس و مشقه. برين مشقاتون رو بيارين ببينم!».
آنها هم با ذوق و شوق تکاليفشان را ميآوردند. وقتهايي که بيکار ميشد، گاهي با بچهها گردو بازي ميکرد. يادم ميآيد که قبل از تولد بچهها در دوران بارداري، خيلي سفارش ميکرد:« هر چيزي رو نخور! مواظب حلال و حرومش باش!».
شايد به خاطر همين تربيتها بود که ناصر هم بعد از پدرش، شهيد شد.
گفتم:« کجا؟ تو که هنوز صبحونه نخوردي.».
گفت:« ميخوام برم دنبال ناصر. ».
گفت:« نه! خودم بايد بفهمم. اگه از خودش بپرسم، فکر ميکنه بهش اعتماد ندارم.».
گفتم:« من که همش ميخونم.».
گفت:« اين بار فرق ميکنه، بايد به بچهها هم ياد بدي!».<ref>کتاب به رنگ صبح صفحه ۴۵</ref>
شعبان اخمهايش درهم بود. بالاخره به حرف آمد و گفت:« حرف خودتون رو بزنين! چکار به کار مردم دارين؟».
پُرسيدم:« کجا؟».
گفت:« ميرم سر تاکسي. ».
گفت:« دير وقته، شايد آدم تو راه موندهاي، مريضي، کسي منتظر ماشين باشه. ».
مثل کسي که از خواب پريده باشد، گفت:« چي؟ با مني؟».
گفتم:« اتفاقي افتاده؟».
از همان وقت مبارزات سياسياش شروع شد.
شعبان گفت:« خانوم پاشو بريم!».
گفتم:« اگه بگيرنمون چي؟».
گفت:« نترس! ما هم مثل بقيهي مردم. ».
گفتم:« زود برگشتي؟».
گفت:« اومدم يکي از بندههاي خوب خدا رو ببينم.».
لبانش به خنده باز شد و گفت:« تو رو که نميگم، آقاي خميني رو ميگم. ميگن امروز از پاريس ميياد. فقط خدا کنه راست باشه!».
گفتم:« ميدوني اگه با اين چيزا بگيرنت، چي به سرت ميياد؟».
گفت:« خدا بزرگه! انشاءالله که اتفاقي نمياُفته، امروز که پخش کرديم و به خير گذشت. ».
آمُل در محاصرهي منافقين بود. با تانک و تفنگ از توي جنگلها آمده بودند تا شهر را بگيرند.
صندليهاي ماشينش خوني و بدنهاش هم سوراخ سوراخ بود.
با اينکه ترسيده بودم سکوت کردم و چيزي نگفتم، اما خدا را شکر کردم که سالم برگشته است.
عرقش را پاک کرد و گفت:« از اين بچههاي شهيد خجالت ميکشم. ».
گفتم:« تو که هر کاري از دستت برميياد براشون ميکني. ».
چيزي نگفتم. برگشت طرفم وگفت:« بذار برم! فکر ميکنم اين طوري دينم به شهدا ادا ميشه.»
ميگفت:« خسته نيستم. ميخوام براي خونه خريد کنم، براي شما هم هر چي بخواين ميخرم.» ميدوني که توي اين محل چند تا پيرزن و پيرمرد ديگه هستن که کسي رو ندارن. همهشون براي شوهرت خدا بيامرزي ميدن».
حالا علت دير آمدنهاي گاه به گاهش را فهميدم.<ref>[http://farzandanezahra.com/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-300.html سایت فرزندان زهرا(س)]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شعبانعلی خاکی داودی.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: شعبانعلی خاکی داودی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان مازندران]]
[[رده: شهدای شهرستان بابل]]