ویرایش‌ها

شهید حسن فنودی

۸۲۸ بایت اضافه‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۳
کد شهید: 6411749 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = حسن فنودی|تصویر =شهید حسن فنودی.jpg |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: حسن‌ محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : = [[بیرجند]]نام خانوادگی : فنودی‌ تاریخ |شهادت : 1364 = [[۱۳۶۴/12۱۲/05۵]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = [[مبلغ]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = |تخصص‌ها = |شغل = دانش آموز |خانواده =نام پدر : غلامحسین‌ مکان [[غلامحسین]] }} ==زندگینامه==[[شهيد حسن فنودي]] در سال 1344 در خوسف از توابع شهرستان بيرجند در خانواده‌اي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشوده وي دوران تحصيل ابتدايي و راهنمايي را در خوسف گذرانده و دوران دبيرستان را در مرکز آموزشي کشاورزي واقع در محمديه در حد فاصل بيرجند به خوسف آغاز نمود. و در سال 64 با گواهي از بسيجيان شهرستان که عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل بودند به منطقه عملياتي مريوان اعزام شد تا از مرزهاي ميهن اسلامي در برابر متجاوزان دفاع نمايد او به تلاش و جهاد ادامه داد و چندين بار مجروح و از ناحيه دست راست جانباز شده تا اين که در پنجم اسفند ماه سال 64 در مريوان به جمع [[شهدا]] پيوست و پيکر مطهرش در خوسف به خاک سپرده شد و پايگاه مقاومت آن مرکز بنام [[شهيد]] نامگذاري شده است.==وصیتنامه==ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء ربهم يرزقون آنهايي که در راه خدا کشته مي‌شوند آنها را مرده نپنداريد بلکه آنها زنده هستند و نزد خدايشان روزي مي‌خورند. با درود و سلام فراوان بر پيشگاه مقدس آقا امام زمان(عج) و نائب بر حقش خميني کبير «روح خدا» اميد مستضعفان جهان نور چشم ملت ايران وبا سلام بر [[شهيد]]ان راه حق [[شهيد]]ان صدر اسلام شهيدان جنگ تحميلي که با نثار خونشان نهال اسلام را آبياري نمودند و خط سرخ [[شهادت ]]، «محمد (ص) و علي(ع)» را پيشه خود ساختند با زماندگانم نمي‌دانم اين وصيت نامه را که مي‌نويسم در بين شما خواهم ماند يا نه. آنکس که تو را شناخت جان را چکند فرزند و عيال و خانمانرا چه کند براي اينکه بفرمان امام لبيک گفته باشم و قسمتي از وظيفه خودم را نسبت به دينم ادا کرده باشم خداوند تبارکو تعالي توفيق فرمودند تا به جبهه‌هاي حق عليه باطل روانه شوم. تذکر به پدر و مادر گراميم: پدر و مادر مهربانم اگر من [[شهيد]] شدم ناراحت نباشيد و براي من گريه نکنيد و براي من لباس سياه نپوشيد چون اگر دشمن بشنود خوشحال مي‌شود. اگر که من [[شهيد]] شدم در زادگاه خودم مرا دفن نماييد. من نمي‌خواهم همچ مظلومان در بستر بميرم مي‌روم همچو شيران در دل سنگر بميرم زندگي خوب است اما جرعه آب [[شهادت]] مي‌روم تا به عزم خويش آرام بميرم از عموم کساني که بنده را مي‌شناسند اگر از من ناراحت هستند يا بدي ديده‌اند ان شاءالله مي‌بخشند. حسن فنودي==خاطرات==
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مبلغ‌(تبلیغات‌)گلزار : زندگینامهشهيد حسن فنودي در سال 1344 در خوسف از توابع شهرستان بيرجند در خانواده‌اي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشوده وي دوران تحصيل ابتدايي و راهنمايي را در خوسف گذرانده و دوران دبيرستان را در مرکز آموزشي کشاورزي واقع در محمديه در حد فاصل بيرجند به خوسف آغاز نمود. و در سال 64 با گوهي از بسيجيان شهرستان که عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل بودند به منطقه عملياتي مريوان اعزام شد تا از مرزهاي ميهن اسلامي در برابر متجاوزان دفاع نمايد او به تلاش و جهاد ادامه داد و چندين بار مجروح و از ناحيه دست راست جانباز شده تا اين که در پنجم اسفند ماه سال 64 در مريوان به جمع شهدا پيوست و پيکر مطهرش در خوسف به خاک سپرده شد و پايگاه مقاومت آن مرکز بنام شهيد نامگذاري شده است.وصیتنامهبسمه تعالي ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء ربهم يرزقون آنهايي که در راه خدا کشته مي‌شوند آنها را مرده نپنداريد بلکه آنها زنده هستند و نزد خدايشان روزي مي‌خورند. با درود و سلام فراوان بر پيشگاه مقدس آقا امام زمان(عج)و نائب بر حقش خميني کبير «روح خدا»اميد مستضعفان جهان نور چشم ملت ايران وبا سلام بر شهيدان راه حق شهيدان صدر اسلام شهيدان جنگ تحميلي که با نثار خونشان نهال اسلام را آبياري نمودند و خط سرخ شهادت، «محمد (ص) و علي(ع)»را پيشه خود ساختند با زماندگانم نمي‌دانم اين وصيت نامه را که مي‌نويسم در بين شما خواهم ماند يا نه. آنکس که تو را شناخت جان را چکند فرزند و عيال و خانمانرا چه کند براي اينکه بفرمان امام لبيک گفته باشم و قسمتي از وظيفه خودم را نسبت به دينم ادا کرده باشم خداوند تبارکو تعالي توفيق فرمودند تا به جبهه‌هاي حق عليه باطل روانه شوم. تذکر به پدر ومادر گراميم :پدر و مادر مهربانم اگر من شهيد شدم ناراحت نباشيد و براي من گريه نکنيد و براي من لباس سياه نپوشيد چون اگر دشمن بشنود خوشحال مي‌شود. اگر که من شهيد شدم در زادگاه خودم مرا دفن نماييد. من نمي‌خواهم همچ مظلومان در بستر بميرم مي‌روم همچو شيران در دل سنگر بميرم زندگي خوب است اما جرعه آب شهادت مي‌روم تا به عزم خويش آرام بميرم از عموم کساني که بنده را مي‌شناسند اگر از من ناراحت هستند يا بدي ديده‌اند انشاءالله مي‌بخشند. حسن فنوديخاطراتخاطرات نحوه مجروحیت* موضوع خاطرات نحوه مجروحيتراوی صغری دشتیانمتن کامل خاطره
یک روز برادرم محمد جاودانی به من تلفن زد وگفت و گفت:فرزندت زخمی شده ودر و در بیمارستان مشهد بستری است وما و ما هم می خواهیم به مشهد برویم وداخل و داخل ماشین ما برای یک نفر جای خالی است ومن و من هم رفتم.پس از زیارت به بیمارستان رفتم ودیدم و دیدم دست راست حسن از ناحیه کتف قطع شده است وفرزند و فرزند دیگرم محمد نیز هنوز از جبهه نیامده بود.وچون و چون حسن دستش را درراه در راه خدا داده بود ما زیاد ناراحت نشدیم . خاطرات بعد از مجروحیتموضوع خاطرات بعد از مجروحيتراوی محمد فنودیمتن کامل خاطرهصغری دشتیان
سوختن چادرها و تداعی روز عاشورا ( چگونگی قطع دست ) وقتی در تابستان 62 * موضوع خاطرات بعد از پایان عملیات ولفجر 3 در فتح مهران که با هم شرکت داشتیم مستقیمأ از جبهه به بیمارستان قائم ( عج ) مشهد به دیدار ایشان رفتم پدر و مادرم و خانواده ام نیز از خوسف آمده بودند وقتی ایشان را در بیمارستان دیدم ، دیدم دست راستشان از کتف قطع است و زخمایی هم در بدن دارند که وقتی احساس ناراحتی کردم ایشان گفتند چیزی نیست و مرا دلداری دادند مه با پدرم هم همینطور بر خورد کرده بودند که پدرم چون شنیده بود یکی از ما دو نفر زخمی شده بدون مقدمه و آدرس به مشهد آمده بود و بعد از زیارت جریان را به نگهبانان آستان قدس می گو یند که بعد از تماس با بیمارستان ها به او می گویند که پسر بزرگ شما حسن فنودی زخمی شده و در بیمارستان قائم مشهد هست و محمد سالم است که ایشان با سختی و عجله به مشهد آمده بود که خود داستانی دارد خواندنی که از آوردن آن عاجزم ( با توجه به اختصار نویسی ) و جریان زخمی شدن ایشان چنین بود که بعد از حرکت از کنار رودخانه کنجان چم مهران جهت شرکت در عملیات والفجر 3 با هم اعزام شدیم که من آنجا معاون گروهان بودم در گردان والنازعات و من و شهید در دو گروهان جدا از هم بودیم چون من قبلا به دوستان و مسئولین سفارش کرده بودم که برادرم حسن فنودی، طوری برنامه ریزی و سازماندهی کنید که در گروهان ما نباشد و بعد از شکستن خط دشمن در تابستان 62 ( والفجر 3 ) جهت استراحت به چادرهای نزدیک خط آمدیم که سحر رسیدیم و برای صبهانه آمده می شدیم که دیدیم هواپیماها تردد می کند و نزدیک ظهر هم برای آخرین بار هوا پیما های عراقی به چادرهای ما حمله کردند مه در آنجا ایشان دست راستشان از کتف قطع می شود و من آنجا نفهمیدم زخمی شده اند و بعد از آن که به چادرها رسیده بودیم خبر دادند که به خط دشمن پاتک زده و پاتک دشمن سنگین بوده و باید به خط برگردیم که در این حال تعدادی به خاطر زحماتی که برای فتح مهران کشیده بودند با پای پیاده به طرف خط می دویدند در حالی که گریه می کردند چون برای شکستن خط دشمن و فتح مهران خون داده بودند و متأسفانه در همین حال بعدادی جلوی چادر فرمانده گردان جمع شده بودند و می گفتند ما عملیات کرده ایم و باید به شهر ودیارمان برگردیم و من چون معاون گروهان بودم به من گفتند که لیست را بخوانید تا نیروها بیایند و وسایلشان را بردارند و دوباره به خط برگردند من گفتم: با توجه به آمدن هواپیماهای عراقی برای شناسائی خطر ناک است هر کس سلاحی را بردارد و با هم عوض کند که تجمع خطر ناک است و وقت می گیرد ولی گفتند : لیست را بخوانید که ضمن خواندن اسامی و گرفتن هواپیماهای عراقی حمله کردند و چون هوای شب تاریک شد تعدادی شهید و زخمی شدند که صدای ناله مجروهان بلند بود و همه هراسان ائمه را صدا می زدند و جهت حفظ جان به غارها پناهنده شدند در حالی که چادرها می سوخت و مهمات صدای انفجارشان پر دود و هوا را سیاه کرده بود که بعد از زمانی فرماندهی از طریق بلند گو اعلام کرد که نیروها را سوار ماشین ما کنید که بعد از اعلام فرمانده با توجه به حمله هواپیماها و زخمی و شهید شدن تعدادی و سوختن چادرها روحیه نیروها خیلی خراب شده بود و به حرف ما اول توجه نمی کردند که کم کم با صحبت و توجیه و تشویق : یکی یکی و گروه گروه از آنها را سوار ماشین های لنکروز می کردیم و در حالی که دود از چادرها بلند بود و همه و سایل بچه ها و مهمات و سلاح ها سوخته بود . ما با آخرین ماشین بعد از اطمینان از این که نیروها نمانده و پشت به خط برگشتیم که من در آنجا به یاد برادرم افتادم و خبر نداشتم که دستشان قطع شده و در پشت خاک ریز بعد از برگشتن به خط سراغ او را گرفتم و کسی به من نمی گفت : زخمی شده و یا خبر نداشت یا اگر خبر داشت نمی گفت و آخر تعدادی که من را نمی شناختند بحث داشتند که حسن فنودی دست راستش از کتف به پوست آویزان بود و یک روحانی عمامه اش را به دستش پیچیده ولی گمانم فایده ای نداشته باشد و وقتی در بیمارستان قائم مشهد جریان را از ایشان سؤال کردم گفتند وقتی حمله شد من توی چادرم بودم که می خواستم به خط بروم که دست راست من سوخت و دیگر چیزی نفهمیدم که من ( نویسنده ) بعد از اطلاع از زخمی شدن ایشان چند روزی در خط ماندم که خاطراتی از تسلیم نیروهای عراقی و حمله هلیکوپتر های عراقی به نیروهای عراقی که می خواستند تسلیم شود و قتل عام آنها و شکار تانک توسط دانشجویان عراقی که با ما همکاری می کردند و سقوط هلیکوپترهایی از دشمن که برای نیروهای در محاصره شده ( کله قندی ) خود آب .مواد غذایی می برند و خاطراتی از نیروهایی که برای گذشتن از روی مین داوطلبانه ثبت نام نموده بودند و مقاومت ده روزه نیروهای بسیج جایی درست کردن نیروهای تانک های خودی ( ارتش ) در بحبوحه آتش شدید دشمن و بر خورد فرماندهان بسیج با فرماندهان آن خاطرات زیاد است که جایش نیست و باشد برای زمانی دیگر .عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی محمد فنودیمتن کامل خاطرهمجروحيت
وقتی سوختن چادرها و تداعی روز عاشورا ( چگونگی قطع دست راستشان ) وقتی در والفجر تابستان 62 بعد از پایان [[عملیات ولفجر 3 قطع شده بود ]] در جلسه ای در منزل فتح [[مهران]] که با هم شرکت داشتیم مستقیمأ از جبهه به بیمارستان قائم ( عج ) مشهد به دیدار ایشان رفتم پدر و مادرم و خانواده ام نیز از خوسف آمده بودند وقتی ایشان را در بیمارستان دیدم ، دیدم دست راستشان از کتف قطع است و زخمایی هم در بدن دارند که وقتی احساس ناراحتی کردم ایشان گفتند چیزی نیست و مرا دلداری دادند مه با پدرم هم همینطور بر خورد کرده بودند که پدرم چون شنیده بود یکی از ما نشسته بودیم دو نفر زخمی شده بدون مقدمه و بحث آدرس به مشهد آمده بود و بعد از زیارت جریان را به نگهبانان آستان قدس می کردیم تا اینکه دایی ما گفت : گو یند که بعد از تماس با بیمارستان ها به او می گویند که پسر بزرگ شما - حسن فنودی - بس زخمی شده و در بیمارستان قائم مشهد هست و محمد سالم است هر چه جبهه رفته اید ، حالا درس که ایشان با سختی و عجله به مشهد آمده بود که خود را بخوانید تا داستانی دارد خواندنی که از آوردن آن عاجزم ( با توجه به اختصار نویسی ) و جریان زخمی شدن ایشان چنین بود که بعد از حرکت از کنار رودخانه کنجان چم [[مهران]] جهت شرکت در آینده مشکل نداشته باشید . [[عملیات والفجر 3]] با هم اعزام شدیم که من آنجا معاون [[گروهان]] بودم در [[گردان والنازعات]] و من و [[شهید گفت : زمان ]] در دو [[گروهان]] جدا از هم بودیم چون من قبلا به دوستان و مسئولین سفارش کرده بودم که برادرم حسن فنودی، طوری برنامه ریزی و سازماندهی کنید که در [[گروهان]] ما شبیه زمان امام حسین نباشد و بعد از شکستن خط دشمن در تابستان 62 (عوالفجر 3 ) است جهت استراحت به چادرهای نزدیک خط آمدیم که سحر رسیدیم و دنیا برای صبحانه آمده می شدیم که دیدیم هواپیماها تردد می کند و آخرت در نظر نزدیک ظهر هم برای آخرین بار هواپیما های [[عراق]]ی به چادرهای ما حمله کردند مه در مقابل هم قرار دارد ، هر کدام را برگزینیم آزادیم . آنجا ایشان دست راستشان از کتف قطع می شود و من آخرت آنجا نفهمیدم زخمی شده اند و بعد از آن که به چادرها رسیده بودیم خبر دادند که به خط دشمن پاتک زده و پاتک دشمن سنگین بوده و باید به خط برگردیم که در این حال تعدادی به خاطر زحماتی که برای فتح [[مهران]] کشیده بودند با پای پیاده به طرف خط می دویدند در حالی که گریه می کردند چون برای شکستن خط دشمن و فتح مهران خون داده بودند و متأسفانه در همین حال بعدادی جلوی چادر فرمانده گردان جمع شده بودند و می گفتند ما عملیات کرده ایم و باید به شهر و دیارمان برگردیم و من چون معاون گروهان بودم به من گفتند که لیست را برگزیده ام بخوانید تا نیروها بیایند و شما دنیا وسایلشان را . وقتی جبهه رفتن واجب کفایی بردارند و دوباره به خط برگردند من گفتم: با توجه به آمدن هواپیماهای [[عراق]]ی برای شناسائی خطر ناک است تا نگفته اید بس است ، باید برویم ولو هر کس سلاحی را بردارد و با یک دست ، مگر موقعی هم عوض کند که تجمع خطر ناک است و وقت می گیرد ولی گفتند برگردید : لیست را بخوانید که ضمن خواندن اسامی و گرفتن هواپیماهای [[عراق]]ی حمله کردند و چون هوای شب تاریک شد تعدادی [[شهید]] و زخمی شدند که صدای ناله مجروهان بلند بود و همه هراسان ائمه را صدا می زدند و جهت حفظ جان به غارها پناهنده شدند در حالی که چادرها می سوخت و مهمات صدای انفجارشان پر دود و هوا را سیاه کرده بود که بعد از زمانی فرماندهی از طریق بلند گو اعلام کرد که نیروها را سوار ماشین ما کنید که بعد از اعلام فرمانده با یک دست توجه به حمله هواپیماها و زخمی و [[شهید]] شدن تعدادی و سوختن چادرها روحیه نیروها خیلی خراب شده بود و به حرف ما اول توجه نمی کردند که کم کم با صحبت و توجیه و تشویق: یکی یکی و گروه گروه از آنها را برگرداندند سوار ماشین های لنکروز می کردیم و در حالی که دود از چادرها بلند بود و همه و سایل بچه ها و مهمات و سلاح ها سوخته بود. ما همه سر با آخرین ماشین بعد از اطمینان از این که نیروها نمانده و پشت به خط برگشتیم که من در آنجا به زیر انداخته یاد برادرم افتادم و دگرگون شدیم خبر نداشتم که دستشان قطع شده و کمی خجالت کشیدیم در پشت خاک ریز بعد از برگشتن به خط سراغ او را گرفتم و دایی ما کسی به من نمی گفت: زخمی شده و یا خبر نداشت یا اگر خبر داشت نمی گفت و آخر تعدادی که من را نمی شناختند بحث داشتند که حسن فنودی دست راستش از کتف به پوست آویزان بود و یک روحانی عمامه اش را به دستش پیچیده ولی گمانم فایده ای نداشته باشد و وقتی در بیمارستان قائم مشهد جریان را از همه بیشتر .عشق ایشان سؤال کردم گفتند وقتی حمله شد من توی چادرم بودم که می خواستم به جهادموضوع عشق خط بروم که دست راست من سوخت و دیگر چیزی نفهمیدم که من ( نویسنده ) بعد از اطلاع از زخمی شدن ایشان چند روزی در خط ماندم که خاطراتی از تسلیم نیروهای عراقی و حمله هلیکوپتر های [[عراق]]ی به جهادنیروهای [[عراق]]ی که می خواستند تسلیم شود و قتل عام آنها و شکار تانک توسط دانشجویان [[عراق]]ی که با ما همکاری می کردند و سقوط هلیکوپترهایی از دشمن که برای نیروهای در محاصره شده ( [[کله قندی]] ) خود آب. مواد غذایی می برند و خاطراتی از نیروهایی که برای گذشتن از روی [[مین]] داوطلبانه ثبت نام نموده بودند و مقاومت ده روزه نیروهای بسیج جایی درست کردن نیروهای تانک های خودی ( [[ارتش]] ) در بحبوحه آتش شدید دشمن و بر خورد فرماندهان [[بسیج]] با فرماندهان آن خاطرات زیاد است که جایش نیست و باشد برای زمانی دیگر. راوی محمد فنودیمتن کامل خاطره
آخرین مرتبه ای که می خواستیم با برادرم حسن به جبهه اعزام شوم بعضی از دوستان گفتند: یکی از شما دو برادر برگردید و به هر کدام از ما که می گفتند برگردید به حرف آنها نمی کردیم و من می گفتم چون مدت زیادی است که من از جبهه آمده ام می خواهم بروم و به حسن گفتم: تو برگرد و درسهایت را بخوان ، و وقتی دوستان گفتند برگرد گفت: من مجرد هستم و برادرم زن و بچه دارد باید برگردد. وقتی دوستان ناامید شدند به نزد پدر و مادرم رفتند و به آنها گفتند: شما به آنها بگویید یکی برگردد که دیدم پدرم در حالی که گریه می کرد گفت: من کاری ندارم اگر خودم هم می توانستم می رفتم.عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی محمد فنودیمتن کامل خاطره
بار اول که من به جبهه می رفتم شهید با حسرت می گفت : خوشا به حال شما که می توانید به جبهه بروید که بعد از اعزام من به جبهه ایشان با اصرار به آموزش جبهه می روند و وقتی دست راستشان در [[والفجر 3 که با هم در تابستان سال 62 اعزام شدیم به مهران که دست راستشان ]] قطع شد و بعد از آن گاه گاهی جدا از هم به جبهه می رفتیم که باز شده بود در والفجر 9 با هم اعزام شدیم منتها من با دو دست و ایشان همانند چند دفعه قبل با یکدست برای هشتمین بار که دوستان موقع اعزام پیش جلسه ای در منزل پدر، ما دو نفر می آمدند نشسته بودیم و بحث می گفتند کردیم تا اینکه دایی ما گفت: شما دوتایی با هم اعزام نشوید یکی بر گردد من گفتم : دیر وقت - حسن فنودی - بس است که هر چه جبهه نرفته ام و می خواهم به عملیات بروم و رفته اید، حالا درس خود را بخوانید تا در آینده مشکل نداشته باشید. [[شهید می ]] گفت: شما زن و بچه دارید بر گردید، وقتی دوستان از زمان ما نا امید شدند پیش پدر ما رفتند شبیه زمان امام حسین (ع) است و از ایشان تقاضا کردند که به ما بگویند که یک نفر از ما بر گردد. در حالیکه در خیابان می رفتیم دنیا و جو خاصی آخرت در شهر نظر ما همانند تمام کشور اسلامی ما ایجاد شده بود، یادم هست پدرم با گریه گفت : اگر خودم هم می توانستم می رفتم و گفتم بگذارید با هم برویم که با هم رفتیم و در شب عملیات در نزدیک غروب در شهر مریوان در محل اسکان دنبال من آمدند که آخرین دیدار ما مقابل هم بود و گفتند : بیا با هم بیرون برویم و دوری بزنیم که در هوای گرفته و شهر غم و ارواح مریوان در خیابانها قدم می زدیم و دکانها پر از وسایل با درهای باز و رها شده را دیدیم در حالیکه عجولانه همه فرار کرده بودند و مقداری سیب درختی خریدیم و در کنار خیابان روی جدول کنار هم نشستیم و کمی خوردیم و ایشان ما را همانند همیشه به ادامه راه در صورت شهادت و کمک اسلام و امام و شفاعت سفارش و وصیت کردیم و حالت خاصی داشتیم کمتر صحبت می کردیم شاید قلب ما گواهی می داد که ایشان شهید می شوند و ما از فیض محروم می شویم که بعد از زمانی با حالتی خاص عازم نماز مغرب و عشاء و دعا در محل اسکان شدیم که این آخرین دیدار ما بود قبل از شهادت چون روز بعد موقع اعزام به خط مقدم برای عملیات قرار دارد، هر چه سراغ برادرم کدام را گرفتم او برگزینیم آزادیم. من آخرت را نیافتم برگزیده ام و آخر ناامید شده ودر خط مقدم نزدیک غروب آخر به سراغ فرمانده گردان رفتم چون برادرم پیک گردان بود ومن مسئول دسته ای در گروهان بودم که ایشان اول طفره می رفت بعد که گفتم هر چی هست به من بگوید من که بچه نیستم با ناراحتی گفتند: عصر که برای آخرین بار برادر شما که پیک گردان بود و بی سیم چی گردان برای بازدیدآخر از خط رفتیم دنیا را. وقتی جبهه رفتن واجب کفایی است تا نگفته اید بس است، باید برویم ولو با خمپاره ای یک دست، مگر موقعی که آمد وسط دو نفر شهید شدند گفتند برگردید و شما حالا اگر می خواهید بر گردید ولی نیروها با صدای شما آشنایی دارند و شما یک دست ما را می شناسند و نیاز هست که در جواب گفتم : ایشان برای خود آمده بود و من برای خودم و من بر نمی گردم ولی بعد از سقوط خط دشمن زودتر برخواهم گشتبرگرداندند. که ایشان خیلی خوشحال شدند وبا هم رفتیم که بعد از عملیات و سقوط خط دشمن ما همه شهدای بیرجند را یک روز تشییع کردیم. که در جبهه شهید مصاحبه کرده بود و پدر و مادر من هم صدای اورا شنیده بودند و از بابت او راحت بودند و قتی مرا عصر که در مسجد نماز می خواندند جلوی مسجد دیدند خیلی تعجب نکردند چون صدای او را چند روز قبل شنیده بودند و گمان نمی کردند که شهید شده باشد و من هم وقتی با پدرم حال احوال کردم خودم را کنترل کردم ولی وقتی مادرم را سر به سینه چسباندم نتوانستم خودم را کنترل کنم زیر انداخته و بغض گلویم ترکید و بی اختیار شروع به گریه کردم که مادرم فهمید و مرا دلداری داد و گفت : حتما تو که شاهد شهادت برادرت بوده ای غصه زیاد خورده ای او که زن و بچه نداشت و گرفتاریش کمتر بود ... که بلافاصله جهت دیدن جنازه برادرم عازم بیرجند دگرگون شدیمامر به معروف و نهی از منکرموضوع امر به معروف کمی خجالت کشیدیم و نهي دایی ما گمانم از منکرهمه بیشتر. راوی محمد فنودیمتن کامل خاطره
یک روز * موضوع عشق به اتفاق برادرم حسن و چند نفر دیگر از دوستان به یک مجلس عروسی رفتیم در آن مجلس نوار مبتذل گذاشته بودند . وقتی دید کسی مانع عمل آنها نشد به آنها تذکر داد تا نوار را خاموش کنند ولی به حرف او گوش نکردند و وقتی دید به حرف نکردند با آنها برخورد کرد به طوری که نوار را خاموش کردندحسن برخوردموضوع حسن برخوردراوی محمد فنودیمتن کامل خاطرهجهاد
بعد آخرین مرتبه ای که می خواستیم با برادرم حسن به جبهه اعزام شوم بعضی از قطع دست دوستان گفتند: یکی از کتف در عملیّات والفجر3 که باهم بودیم و باز شما دو برادری اعزام شدیم (والفجر9) برادر برگردید و در همدان برای آمادگی عملیّات والفجر8 (جنوب) و یا والفجر9 (غرب) شبها به شنا در استخر آب گرم ، برای آموزش هر کدام از ما که می رفتیم و روزها در کوههای پر برف گفتند برگردید به کوهپیمایی حرف آنها نمی کردیم و من می پرداختیم که روزی بعد از مقدار گفتم چون مدت زیادی راهپیمایی است که بچّه ها حسابی خسته شده بودند فرماندة گردان امام موسی کاظم (ع) قلّه ای را من از دور نشان داد و گفت : حالا داوطلبانه هرکس جبهه آمده ام می تواند خواهم بروم و مایل است به آن قلّه باهم برویم که تعداد زیادی گفتند ما نمی توانیم حسن گفتم: تو برگرد و نیامدند و تعدادی حدود سی نفر در نهایت خستگی بعد از تلاش زیاد خود درسهایت را به قلّه رساندیم که دستهای من خونی شده بود و کمی هم غرور به ما دست داده بود که در سر قلّه در حالی که تمام گردان را بردم یکدفعه چشمم به برادرم (جانباز شهید حسن فنودی) که در آن زمان دست راستش هم از کتف قطع بود بخوان ، افتاد مثل این که سطلی پر از آب سرد بر رویم بریزند حالت غرور به حالت تحقیر و کوچکی مبدّل شد و کمی هم از خود خجالت کشیدم که من با دو دست با چه زحمتی آمدم و این جانباز با یک دست چطور آمده که وقتی از او سئوال کردم و جویا شدم دوستان گفتند برگرد گفت : ایثارگری در عاشورا ، که من تا توانی دارم باید در خدمت امام باشم مجرد هستم و با توجّه به مسئولیّت در گردان باید عامل باشیم برادرم زن و عبّاس گونه های امروز اسلام باشیم که در جهان بچه دارد باید ما اسلام را با عمل خود زنده کنیم که همین مضمون را برگردد. وقتی دوستان ناامید شدند به آقای محمّدمهدی محمّدی پاسدار تیپ 3 انصارالرضا گفته بودند که برایم تعریف کردند وقتی که در مرکز آموزش محمّدیّه که شهید دانش آموز آنجا بوده اند در بین جلسه آموزش ایشان با یک دست وارد می شوند که وقتی او را معرّفی کردند او را خواستم نزد پدر و کنار خود نشاندم مادرم رفتند و بعد از جلسه شهید گفت به آنها گفتند: من هم با شما به ستاد ناحیّه شهید چمران خوسف می آیم که با نداشتن وسیله مناسب با موتور بی چراغ حرکت کردیم آنها بگویید یکی برگردد که دیدم پدرم در بین راه با آمدن ماشین و نداشتن چراغ و وجود جادّه نامناسب هر دو پرت شدیم و هرکدام به طرفی افتادیم حالی که گریه می کرد گفت: من در اینجا با کاری ندارم اگر خودم گفتم : عجب کسی با ما همراه شد که علاوه بر این که باری از دوش ما بر نمی دارد باری است بر دوش ما که حال نداشتیم و زخمی هم شده بودیم و در همین فکر بودم که دیدم بالای سر ما آمد و سلاح هایی که پشت موتور بود و افتاده بود در شب پیدا کرده و به ما گفت : همین یک دست کارهای زیادی انجام داده که در آنجا ما خجالت کشیدیم که چنین فکری کرده بودیم و به شانس خود که چنین همراهی داشتیم ایراد می گرفتیم که امید است ماهم نیز همچون این جانباز شهید فنودی در هر حال عامل به وظیفه باشیم توانستم می رفتم. ان شاء اللّهحسن برخوردموضوع حسن برخوردراوی محمد فنودیمتن کامل خاطره
بعد از قطع دست راست از کتف در والفجر 3 در مهران که با هم در عملیات شرکت داشتیم شهید و من گاهگاهی جدا از هم * موضوع عشق به جبهه می رفتیم که قسمت شد که دو دفعه با هم اعزام شدیم . ما را به همدان بردند در حالی که شهید جانباز بود و یک دست داشت و من دو دست . در همدان برای عملیات شبهای زمستان در استخر آب گرم به آموزش شنا و روزها در کوههای پربرف به آموزش کوهپیمایی می رفتیم چون معلوم نبود که در عملیات جنوب والفجر8 در آب عمل کنیم یا در عملیات والفجر9 در مریوان (در منطقة کوهستانی) و چون برادرم یک دست داشت گاهی در پوشیدن لباس بعد از آموزش شنا به او کمک می کردم . چون دست راستشان از کتف قطع شده بود (والفجر 3) این بود که با مهربانی به من می گفت : برادر، شما من را دوست دارید و من ممنونم ولی بگذارید من خودم تمرین کنم و پخته شوم چون من یک عمر باید با یکدست زندگی کنم و همین مطالب را به برادر محترم پاسدار من محمد حسن رمضانی که ایشان نیز با ما بودند و به ایشان (جانباز حسن فنودی) در پوشیدن لباس کمک کرده بودند گفته بود که نامبرده برایم تعریف کردند.بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی محمد فنودیمتن کامل خاطرهجهاد
خاطره از همرزم بار اول که من به جبهه می رفتم [[شهید: (تحمّل سختیها) برای آموزش شنا ]] با حسرت می گفت: خوشا به حال شما که می توانید به جبهه بروید که بعد از اعزام من به جبهه ایشان با اصرار به همدان رفته بودیم آموزش جبهه می روند و چون در [[والفجر 3]] که با هم در تابستان سال 62 اعزام شدیم به [[مهران]] که دست راستش را راستشان قطع شد و بعد از آن گاه گاهی جدا از هم به جبهه می رفتیم که باز در زاه خدا هدیه کرده بود سعی [[والفجر 9]] با هم اعزام شدیم منتها من با دو دست و ایشان همانند چند دفعه قبل با یکدست برای هشتمین بار که دوستان موقع اعزام پیش ما دو نفر می نمودم آمدند و می گفتند: شما دوتایی با هم اعزام نشوید یکی بر گردد من گفتم: دیر وقت است که جبهه نرفته ام و می خواهم به هنگام عملیات بروم و [[شهید]] می گفت: شما زن و بچه دارید بر گردید، وقتی دوستان از ما نا امید شدند پیش پدر ما رفتند و از ایشان تقاضا کردند که به ما بگویند که یک نفر از ما بر گردد. در حالیکه در خیابان می رفتیم و جو خاصی در شهر ما همانند تمام کشور اسلامی ما ایجاد شده بود، یادم هست پدرم با گریه گفت: اگر خودم هم می توانستم می رفتم و گفتم بگذارید با هم برویم که با هم رفتیم و در شب عملیات در نزدیک غروب در شهر مریوان در محل اسکان دنبال من آمدند که آخرین دیدار ما هم بود و گفتند: بیا با هم بیرون آمدن برویم و دوری بزنیم که در هوای گرفته و شهر غم و ارواح مریوان در خیابانها قدم می زدیم و دکانها پر از آب وسایل با درهای باز و رها شده را دیدیم در پوشیدن لباس به حالیکه عجولانه همه فرار کرده بودند و مقداری سیب درختی خریدیم و در کنار خیابان روی جدول کنار هم نشستیم و کمی خوردیم و ایشان ما را همانند همیشه به ادامه راه در صورت [[شهادت]] و کمک کنم، اسلام و امام و شفاعت سفارش و وصیت کردیم و حالت خاصی داشتیم کمتر صحبت می کردیم شاید قلب ما گواهی می داد که دیدم مرا ایشان [[شهید]] می شوند و ما از فیض محروم می شویم که بعد از زمانی با حالتی خاص عازم نماز مغرب و عشاء و دعا در محل اسکان شدیم که این آخرین دیدار ما بود قبل از [[شهادت]] چون روز بعد موقع اعزام به کنجی خلوت فرا خواند، خط مقدم برای عملیات هر چه سراغ برادرم را گرفتم او را نیافتم و گفتآخر ناامید شده و در خط مقدم نزدیک غروب آخر به سراغ فرمانده گردان رفتم چون برادرم پیک گردان بود و من مسئول دسته ای در گروهان بودم که ایشان اول طفره می رفت بعد که گفتم هر چی هست به من بگوید من که بچه نیستم با ناراحتی گفتند: نیاز نیست عصر که برای آخرین بار برادر شما کمکم کنید، اجازه دهید که روی پای خود بایستم، چرا پیک گردان بود و [[بی سیم چی]] گردان برای بازدید آخر از خط رفتیم با [[خمپاره]]ای که چندین سال باید آمد وسط دو نفر [[شهید]] شدند و شما حالا اگر می خواهید بر گردید ولی نیروها با همین وضعیت زندگی کنم، صدای شما آشنایی دارند و همیشه کسی نخواهد شما را می شناسند و نیاز هست که در جواب گفتم: ایشان برای خود آمده بود و من برای خودم و من بر نمی گردم ولی بعد از سقوط خط دشمن زودتر برخواهم گشت. که مرا کمک کند، امیدوارم ایشان خیلی خوشحال شدند و با هم رفتیم که بعد از این سخنم رنجیده خاطر عملیات و سقوط خط دشمن همه [[شهدای]] بیرجند را یک روز تشییع کردیم. که در جبهه [[شهید]] مصاحبه کرده بود و پدر و مادر من هم صدای او را شنیده بودند و از بابت او راحت بودند و قتی مرا عصر که در مسجد نماز می خواندند جلوی مسجد دیدند خیلی تعجب نکردند چون صدای او را چند روز قبل شنیده بودند و گمان نمی کردند که [[شهید]] شده باشدو من هم وقتی با پدرم حال احوال کردم خودم را کنترل کردم ولی وقتی مادرم را به سینه چسباندم نتوانستم خودم را کنترل کنم و بغض گلویم ترکید و بی اختیار شروع به گریه کردم که مادرم فهمید و مرا دلداری داد و گفت: حتما تو که شاهد [[شهادت]] برادرت بوده ای غصه زیاد خورده ای او که زن و بچه نداشت و گرفتاریش کمتر بود ... که بلافاصله جهت دیدن جنازه برادرم عازم بیرجند شدیم.بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی محمد فنودیمتن کامل خاطره
* موضوع امر به معروف و نهي از منکر یک روز به اتفاق برادرم حسن و چند نفر دیگر از دوستان به یک مجلس عروسی رفتیم در آن مجلس نوار مبتذل گذاشته بودند. وقتی دید کسی مانع عمل آنها نشد به آنها تذکر داد تا نوار را خاموش کنند ولی به حرف او گوش نکردند و وقتی دید به حرف نکردند با آنها برخورد کرد به طوری که نوار را خاموش کردند. راوی محمد فنودی * موضوع حسن برخورد بعد از قطع دست از کتف در [[عملیّات والفجر3]] که باهم بودیم و باز دو برادری اعزام شدیم [[(والفجر9)]] و در همدان برای آمادگی عملیّات [[والفجر8]] (جنوب) و یا [[والفجر9]] (غرب) شبها به شنا در استخر آب گرم، برای آموزش می رفتیم و روزها در کوههای پر برف به کوهپیمایی می پرداختیم که روزی بعد از مقدار زیادی راهپیمایی که بچّه ها حسابی خسته شده بودند فرمان [[گردان امام موسی کاظم (ع)]] قلّه ای را از دور نشان داد و گفت: حالا داوطلبانه هر کس می تواند و مایل است به آن قلّه با هم برویم که تعداد زیادی گفتند ما نمی توانیم و نیامدند و تعدادی حدود سی نفر در نهایت خستگی بعد از تلاش زیاد خود را به قلّه رساندیم که دستهای من خونی شده بود و کمی هم غرور به ما دست داده بود که در سر قلّه در حالی که تمام گردان را بردم یکدفعه چشمم به برادرم (جانباز شهید حسن فنودی) که در آن زمان دست راستش هم از کتف قطع بود ، افتاد مثل این که سطلی پر از آب سرد بر رویم بریزند حالت غرور به حالت تحقیر و کوچکی مبدّل شد و کمی هم از خود خجالت کشیدم که من با دو دست با چه زحمتی آمدم و این جانباز با یک دست چطور آمده که وقتی از او سئوال کردم و جویا شدم گفت: ایثارگری در [[عاشورا]]، که من تا توانی دارم باید در خدمت امام باشم و با توجّه به مسئولیّت در گردان باید عامل باشیم و عبّاس گونه های امروز اسلام باشیم که در جهان باید ما اسلام را با عمل خود زنده کنیم که همین مضمون را به آقای محمّدمهدی محمّدی پاسدار [[تیپ 3 انصارالرضا]] گفته بودند که برایم تعریف کردند وقتی که در مرکز آموزش محمّدیّه که [[شهید]] دانش آموز آنجا بوده اند در بین جلسه آموزش ایشان با یک دست وارد می شوند که وقتی او را معرّفی کردند او را خواستم و کنار خود نشاندم و بعد از جلسه [[شهید]] گفت: من هم با شما به ستاد ناحیّه شهید چمران خوسف می آیم که با نداشتن وسیله مناسب با موتور بی چراغ حرکت کردیم که در بین راه با آمدن ماشین و نداشتن چراغ و وجود جادّه نامناسب هر دو پرت شدیم و هرکدام به طرفی افتادیم که من در اینجا با خودم گفتم: عجب کسی با ما همراه شد که علاوه بر این که باری از دوش ما بر نمی دارد باری است بر دوش ما که حال نداشتیم و زخمی هم شده بودیم و در همین فکر بودم که دیدم بالای سر ما آمد و سلاح هایی که پشت موتور بود و افتاده بود در شب پیدا کرده و به ما گفت: همین یک دست کارهای زیادی انجام داده که در آنجا ما خجالت کشیدیم که چنین فکری کرده بودیم و به شانس خود که چنین همراهی داشتیم ایراد می گرفتیم که امید است ماهم نیز همچون این جانباز [[شهید]] فنودی در هر حال عامل به وظیفه باشیم. راوی محمد فنودی * موضوع حسن برخورد بعد از قطع دست راست از کتف در [[والفجر 3]] در [[مهران]] که با هم در عملیات شرکت داشتیم [[شهید]] و من گاهگاهی جدا از هم به جبهه می رفتیم که قسمت شد که دو دفعه با هم اعزام شدیم. ما را به همدان بردند در حالی که [[شهید]] جانباز بود و یک دست داشت و من دو دست. در همدان برای عملیات شبهای زمستان در استخر آب گرم به آموزش شنا و روزها در کوههای پربرف به آموزش کوهپیمایی می رفتیم چون معلوم نبود که در عملیات جنوب [[والفجر8]] در آب عمل کنیم یا در [[عملیات والفجر9]] در مریوان (در منطقة کوهستانی) و چون برادرم یک دست داشت گاهی در پوشیدن لباس بعد از آموزش شنا به او کمک می کردم. چون دست راستشان از کتف قطع شده بود ([[والفجر 3]]) این بود که با مهربانی به من می گفت: برادر، شما من را دوست دارید و من ممنونم ولی بگذارید من خودم تمرین کنم و پخته شوم چون من یک عمر باید با یکدست زندگی کنم و همین مطالب را به برادر محترم پاسدار من محمد حسن رمضانی که ایشان نیز با ما بودند و به ایشان (جانباز حسن فنودی) در پوشیدن لباس کمک کرده بودند گفته بود که نامبرده برایم تعریف کردند. راوی محمد فنودی * موضوع بدون موضوع خاطره از همرزم [[شهید]]: (تحمّل سختیها) برای آموزش شنا با ایشان به همدان رفته بودیم و چون دست راستش را در زاه خدا هدیه کرده بود سعی می نمودم که به هنگام بیرون آمدن از آب در پوشیدن لباس به ایشان کمک کنم، که دیدم مرا به کنجی خلوت فرا خواند، و گفت: نیاز نیست که شما کمکم کنید، اجازه دهید که روی پای خود بایستم، چرا که چندین سال باید با همین وضعیت زندگی کنم، و همیشه کسی نخواهد بود که مرا کمک کند، امیدوارم که از این سخنم رنجیده خاطر شده باشد. راوی محمد فنودی * موضوع بدون موضوع حسن فنوری خاطرة خاطره همرزم [[شهید ]] «درس ایثار» من مدّتی در خدمت [[شهید ]] بزرگوار در گردان امام موس کاظم (ع) در همدان و مریوان بودم که ایشان به ما می گفت من لیاقت [[شهادت ]] را نداشتم چرا که دست راستم در عملیات [[والفجر 3 ]] قطع شد و [[شهید ]] نشدم و ما ما گفتیم شما را نگه داسته است که به اسلام خدمت نمائید، او می گفت: راه ما را ادامه دهید و با گفتن این جمله مشخص بود که عاشق [[شهادت ]] و ولایت است، و می دانست که [[شهید ]] می شود، و خیلی شجاع و از جان گذشته بود و در نیمه های به نماز شب می پرداخت و قبل از اینکه ما برای نماز صبح بیدار شدیم با همان یک دست گالن ها را آب می کرد که برای وضو گرفتن ما آماده باشد.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16120یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/> ==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید حسن فنودی.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: حسن فنودی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش