شهید حسین مجیدی ‌رادکانی‌: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱: سطر ۱:
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = حسین‌مجیدی‌رادکانی‌
 +
|تصویر                  =18323.jpg
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[مشهد]]
 +
|شهادت                  = [[شلمچه،1365/10/22]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          = [[لشکر 5 نصر]]
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[فرمانده‌یگان‌دریائی‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر:علی‌حسن‌
 +
}}
 +
 
 +
 
 
کد شهید: 6532519 تاریخ تولد :
 
کد شهید: 6532519 تاریخ تولد :
 
نام : حسین‌ محل تولد : مشهد
 
نام : حسین‌ محل تولد : مشهد
سطر ۱۰: سطر ۴۰:
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌یگان‌دریائی‌
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌یگان‌دریائی‌
 
گلزار :
 
گلزار :
خاطرات
+
==خاطرات==
عشق شهادت
+
 
موضوع عشق شهادت
+
* موضوع عشق شهادت
راوی فاطمه مجیدی رادکانی
+
 
متن کامل خاطره
+
در عملیات [[والفجر 8]] با آنکه مجروحیت زیادی پیدا کرده بود وظیفه ما بود که جهت عیادت به خانه ایشان برویم، یک بار جلو در خانه با یکی از همسایه ها ایستاده بودم و صحبت می کردیم، همسایه ما به جوانی که از دور عصا بدست می آمد اشاره کرد و گفت: نگاه کنید ببینید همه جوانهایمان مجروح هستند، بعد که جوان نزدیکتر شد، دیدم، ایشان حاج حسین آقا، اخوی بنده هستند، از دور با چهره ای گشاده و خنده برایت می آمد که از ما خبری بگیرد. گفتم: حسین آقا مجروح شدید، ایشان گفت: نه چیزی نیست، دعا کنید [[شهید]] بشوم. بنده گفتم: امیدوارم که همیشه زنده باشید، دوباره تأکید کرد که دعا کنید [[شهید]] بشوم. راوی فاطمه مجیدی رادکانی
 +
 
 +
* موضوع خواب و روياي شهادت
 +
 
 +
[[شهید]] دقیقاً هفتاد و پنج روز قبل از [[شهادتش]] خواب می بیند که امام زمان(عج)به همراه یوسف، برادر [[شهید]]ش و یکی از معتمدین محل که ایشان از محبّین اهل بیت بود، و ایشان نیز [[[شهید]] شده بود به همراه پدر و مادرشان در یک جایی نشسته اند و مشغول خوردن عصرانه هستند، در اینجا امام زمان (عج) تاریخ دقیق [[شهادت]]شان حتی دقیقاً ساعت [[شهادت]] را به ایشان می گوید. این قضایا را ما در وصیّت نامه ایشان خواندیم و وقتی تطبیق نمودیم، دقیقاً ساعت [[شهادت]]ش همان ساعتی بود که ایشان در وصیّت نامه نوشته بودند. راوی فاطمه مجیدی رادکانی
 +
 
 +
* موضوع لحظه و نحوه شهادت
 +
 
 +
در عملیات [[کربلای ۵]] با وجود اینکه ایشان مسئولیت یگان دریایی را بر عهده داشتند به طور داوطلبانه در [[لشگر 21]] امام رضا ( ع ) در یک محور مشغول به کار شده بودند و هنگامی که برای انجام کاری با موتور به پشت خط بر می گشتند بر اثر اصابت [[گلوله]] [[خمپاره]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل آمدند. راوی علی اصغر حصار پرور
 +
 
 +
* موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران
 +
 
 +
یکی از همرزمان ایشان نقل می کرد که: در یگان دریایی ایشان یک فرزندی را که ظاهرا" خطایی مرتکب شده بود را تنبیه کرده بود و این فرد از ایشان شکایت کرده بود. بنده می خواستم یک تذکری در این رابطه به ایشان بدهم که در تنبیه نیروها نباید درگیری فیزیکی پیش بیاید و باید تنبیه افراد خاطی را به دفتر قضایی واگذار نمایید. ولی هر وقت با ایشان روبرو می شوم یک حالت محبوبیت خاصی در چهره ایشان بود که نمی گذاشت که بنده این تذکر را به ایشان بدهم. راوی عاصف مجیدی اردکانی
 +
 
 +
* موضوع پيش بيني شهادت
 +
 
 +
آخرین باری که ایشان در منزل ما بود، از بنده پرسید: آیا دوست دارید که بنده [[شهید]] شوم، من گفت. نخیر، دوست ندارم. ایشان لبخند زد و گفت: ما عمر کمی داریم به هر حال [[شهید]] می شویم ولی شما دوست دارید جنازه ام را چطوری بیاورند. پودر شوم یا غرق شوم یا اینکه جنازه ام را سالم بیاورند. من هم گفتم دوست دارم سالم باشد. بعدأ هم که [[شهید]] شدند جنازه ایشان را سالم آوردند. راوی زهرا غلامی
  
در عملیات والفجر 8 با آنکه مجروحیت زیادی پیدا کرده بود وظیفة ما بود که جهت عیادت به خانه ایشان برویم، یک بار جلو در خانه با یکی از همسایه ها ایستاده بودم و صحبت می کردیم، همسایه ما به جوانی که از دور عصا بدست می آمد اشاره کرد و گفت: نگاه کنید ببینید همه جوانهایمان مجروح هستند، بعد که جوان نزدیکتر شد، دیدم، ایشان حاج حسین آقا، اخوی بنده هستند، از دور با چهره ای گشاده و خنده برایت می آمد که از ما خبری بگیرد. گفتم: حسین آقا مجروح شدید، ایشان گفت: نه چیزی نیست، دعا کنید شهید بشوم. بنده گفتم: امیدوارم که همیشه زنده باشید، دوباره تأکید کرد که دعا کنید شهید بشوم.
+
* موضوع اطاعت از فرماندهي
خواب و رویای شهادت
+
موضوع خواب و روياي شهادت
+
راوی عاصف مجیدی اردکانی
+
متن کامل خاطره
+
  
شهید دقیقاً هفتاد و پنج روز قبل از شهادتش خواب می بیند که امام زمان(عج)به همراه یوسف، برادرشهیدش و یکی از معتمدین محل که ایشان از محبّین اهل بیت بود، وایشان نیز شهید شده بود به همراه پدر و مادرشان در یک جایی نشسته اند و مشغول خوردن عصرانه هستند، در اینجا امام زمان (عج) تاریخ دقیق شهادتشان حتی دقیقاً ساعت شهادت را به ایشان می گوید. این قضایا را ما در وصیّت نامه ایشان خواندیم و وقتی تطبیق نمودیم، دقیقاً ساعت شهادتش همان ساعتی بود که ایشان در وصیّت نامه نوشته بودند.
+
یک شب حدود ساعت 12 بود که به همراه ایشان با ماشینی از منطقه به طرف [[اهواز]] آمدیم با آنکه جاده خلوت بود و هیچگونه ترددی در منطقه نبود ایشان با سرعت کمی حرکت می کردند بنده به ایشان گفتم: جاده که خلوت است، چرا تندتر نمی روید، [[شهید]] گفت: دستور فرماندهی اینست که هیچ ماشینی حق اینکه از 80 کیلومتر سریعتر برود را ندارد، به همین خاطر نباید از سرعت مجاز بیشتر برویم. راوی علی اصغر حصار پرور
لحظه و نحوه شهادت
+
موضوع لحظه و نحوه شهادت
+
راوی علی اصغر حصار پرور
+
متن کامل خاطره
+
  
در عملیات کربلای پنج با وجود اینکه ایشان مسئولیت یگان دریایی را بر عهده داشتند به طور داوطلبانه در لشگر 21 امام رضا ( ع ) در یک محور مشغول به کار شده بودند و هنگامی که برای انجام کاری با موتور به پشت خط بر می گشتند بر اثر اصابت گلوله خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
+
* موضوع عشق به جهاد
محبوبیت شهید نزد دیگران
+
موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران
+
راوی عاصف مجیدی اردکانی
+
متن کامل خاطره
+
  
یکی از همرزمان ایشان نقل می کرد که: در یگان دریایی ایشان یک فرزندی را که ظاهرا"خطایی مرتکب شده بود را تنبیه کرده بود و این فرد از ایشان شکایت کرده بود . بنده می خواستم یک تذکری در این رابطه به ایشان بدهم که در تنبیه نیروها نباید درگیری فیزیکی پیش بیاید و باید تنبیه افراد خاطی را به دفتر قضایی واگذار نمایید . ولی هر وقت با ایشان روبرو می شوم یک حالت محبوبیت خاصی در چهره ایشان بود که نمی گذاشت که بنده این تذکر را به ایشان بدهم.
+
موقعیکه [[شهید]] بچه اش بدنیا آمده بود ایشان مرخصی گرفته بودند تا بروند بچه شان را ببینند ایشان بعد از اینکه بچه اش بدنیا آمد بیشتر از 3 روز نمانده و دوباره به منطقه برگشته بود حتی هنوز چشمهای بچه باز نشده بود و [[شهید]] نتوانسته بود بچه اش را ببیند. راوی محمد جواد افتخاری
پیش بینی شهادت
+
موضوع پيش بيني شهادت
+
راوی زهرا غلامی
+
متن کامل خاطره
+
  
آخرین باری که ایشان در منزل ما بود، از بنده پرسید: آیا دوست دارید که بنده شهید شوم، من گفتم . نخیر، دوست ندارم . ایشان لبخند زد و گفت : ما عمر کمی داریم به هر حال شهید می شویم ولی شما دوست دارید جنازه ام را چطوری بیاورند. پودر شوم یا غرق شوم یا اینکه جنازه ام را سالم بیاورند. من هم گفتم دوست دارم سالم باشد. بعدأ هم که شهید شدند جنازه ایشان را سالم آوردند.
+
* موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
اطاعت از فرماندهی
+
موضوع اطاعت از فرماندهي
+
راوی علی اصغر حصار پرور
+
متن کامل خاطره
+
  
یک شب حدود ساعت 12 بود که به همراه ایشان با ماشینی از منطقه به طرف اهواز آمدیم با آنکه جاده خلوت بود و هیچگونه ترددی در منطقه نبود ایشان با سرعت کمی حرکت می کردند بنده به ایشان گفتم: جاده که خلوت است، چرا تندتر نمی روید، شهید گفت: دستور فرماندهی اینست که هیچ ماشینی حق اینکه از 80 کیلومتر سریعتر برود را ندارد، به همین خاطر نباید از سرعت مجاز بیشتر برویم.
+
بعد از [[شهادت]]شان ،یک شب در خواب دیدم که [[شهید]] در باغ سر سبزی، کنار یک خاکریزی مثل همان خاکریزهای جبهه نشسته و به فکر فرو رفته است. بنده سئوال کردم که در چه فکری هستید؟ ایشان با ناراحتی گفتند: می خواهم بروم بچه ها را از همسرم بگیرم. من گفتم: به چه دلیل؟ ایشان که به خوبی از بچه مواظبت می کند. ولی ایشان چیزی نگفتند. من از خواب بیدار شدم و همان روزبه خانه همسر [[شهید]] رفتم، دیدم بچه تب شدیدی دارد و مثل اینکه مسموم شده است، و بحمدالله بچه را دکتر بردم و خوب شد. بعدا" من فهمیدم که ناراحتی [[شهید] به چه خاطر است. راوی زهرا غلامی
عشق به جهاد
+
موضوع عشق به جهاد
+
راوی محمد جواد افتخاری
+
متن کامل خاطره
+
  
موقعیکه شهید بچه اش بدنیا آمده بود ایشان مرخصی گرفته بودند تا بروند بچه شان را ببینند ایشان بعد از اینکه بچه اش بدنیا آمد بیشتر از 3 روز نمانده و دوباره به منطقه برگشته بود حتی هنوز چشمهای بچه باز نشده بود و شهید نتوانسته بود بچه اش را ببیند.
+
* موضوع ابتکار و خلاقيت
ناظر و شاهد بودن شهید برامور
+
موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
+
راوی زهرا غلامی
+
متن کامل خاطره
+
  
بعد از شهادتشان ،یک شب در خواب دیدم که شهید در باغ سر سبزی ، کنار یک خاکریزی مثل همان خاکریزهای جبهه نشسته و به فکر فرو رفته است . بنده سئوال کردم که در چه فکری هستید ؟ ایشان با ناراحتی گفتند : می خواهم بروم بچه ها را از همسرم بگیرم . من گفتم :به چه دلیل ؟ایشان که به خوبی از بچه مواظبت می کند. ولی ایشان چیزی نگفتند . من از خواب بیدار شدم و همان روزبه خانه همسر شهید رفتم، دیدم بچه تب شدیدی دارد و مثل اینکه مسموم شده است، و بحمدا... بچه را دکتر بردم و خوب شد . بعدا" من فهمیدم که ناراحتی شهید به چه خاطر است.
+
در عملیات [[کربلای 5]]، بخاطر اینکه جهت راهنمایی قایقها در شب هیچ علامت مشخصه ای نبود، معمولاً قایقها مسیرشان را گم می کردند، بهمین خاطر [[شهید]] ناراحت بود و همیشه در پی راه حلی برای رفع این مشکل بود. چون می بایست یک چراغی یا علامتی درست می کردند که در عین اینکه بسیار سبک و قابل تحرک باشد ، باعث جلب توجه دشمن نگردد. بعد از مدتی در پی طرحی که ایشان به بچه های مخابرات داده بود، با استفاده از چراغهای راهنما ژیان که بر روی تخته های مثلث شکلی نصب شده بود و باطریهای بلا استفاده بی سیم چراغی درست کردند که بوسیله پایه های چوبی بلندی در داخل خود رودخانه نصب می شد که بسیار طرح جایی بود و مشکل حل شد. راوی محمد حسین ظریف
ابتکار و خلاقیت
+
موضوع ابتکار و خلاقيت
+
راوی محمد حسین ظریف
+
متن کامل خاطره
+
  
در عملیات کربلای 5 ، بخاطر اینکه جهت راهنمایی قایقها در شب هیچ علامت مشخصه ای نبود، معمولاً قایقها مسیرشان را گم می کردند، بهمین خاطر شهید ناراحت بود و همیشه در پی راه حلی برای رفع این مشکل بود. چون می بایست یک چراغی یا علامتی درست می کردند که در عین اینکه بسیار سبک و قابل تحرک باشد ، باعث جلب توجه دشمن نگردد. بعد از مدتی در پی طرحی که ایشان به بچه های مخابرات داده بود، با استفاده از چراغهای راهنما ژیان که بر روی تخته های مثلث شکلی نصب شده بود و باطریهای بلا استفاده بی سیم چراغی درست کردند که بوسیله پایه های چوبی بلندی در داخل خود رودخانه نصب می شد که بسیار طرح جایی بود و مشکل حل شد.
+
* موضوع اعتقاد به ولايت
اعتقاد به ولایت
+
موضوع اعتقاد به ولايت
+
راوی عاصف مجیدی اردکانی
+
متن کامل خاطره
+
  
موقعیکه حضرت امام فرمان 16 گانه را به جبهه اعلام نمودند، از جمله این فرامین ورزش، بجا آوردن نمازهای نافله، روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنجشنبه، و یاد گرفتن سوارکاری و غیره بود. ایشان اینقدر به حضرت امام ارادت داشتند که تمام فرامین ایشان را بدون کم و کاستی انجام می داد. یک بار دیدم که در یگان یک اسبی را بسته اند، گفتم: این اسب در یگان چکار می کند؟ ایشان گفتند: اسب آورده ایم که موقع بیکاری سوار کاری را یاد بگیریم.
+
موقعیکه حضرت امام فرمان 16 گانه را به جبهه اعلام نمودند، از جمله این فرامین ورزش، بجا آوردن نمازهای نافله، روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنجشنبه، و یاد گرفتن سوارکاری و غیره بود. ایشان اینقدر به حضرت امام ارادت داشتند که تمام فرامین ایشان را بدون کم و کاستی انجام می داد. یک بار دیدم که در یگان یک اسبی را بسته اند، گفتم: این اسب در یگان چکار می کند؟ ایشان گفتند: اسب آورده ایم که موقع بیکاری سوار کاری را یاد بگیریم. راوی عاصف مجیدی اردکانی
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18323
+
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18323 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />
 
==رده==
 
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین مجیدی رادکانی}}
+
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسین‌ مجیدی‌ رادکانی‌}}
 
[[رده: شهدا]]
 
[[رده: شهدا]]
 
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]
 
 
[[رده: شهدای ایران]]
 
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
+
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
 
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۳

حسین‌مجیدی‌رادکانی‌
18323.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت شلمچه،1365/10/22
یگانهای خدمت لشکر 5 نصر
سمت‌ها فرمانده‌یگان‌دریائی‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:علی‌حسن‌


کد شهید: 6532519 تاریخ تولد : نام : حسین‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : مجیدی‌رادکانی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/22 نام پدر : علی‌حسن‌ مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌یگان‌دریائی‌ گلزار :

خاطرات

  • موضوع عشق شهادت

در عملیات والفجر 8 با آنکه مجروحیت زیادی پیدا کرده بود وظیفه ما بود که جهت عیادت به خانه ایشان برویم، یک بار جلو در خانه با یکی از همسایه ها ایستاده بودم و صحبت می کردیم، همسایه ما به جوانی که از دور عصا بدست می آمد اشاره کرد و گفت: نگاه کنید ببینید همه جوانهایمان مجروح هستند، بعد که جوان نزدیکتر شد، دیدم، ایشان حاج حسین آقا، اخوی بنده هستند، از دور با چهره ای گشاده و خنده برایت می آمد که از ما خبری بگیرد. گفتم: حسین آقا مجروح شدید، ایشان گفت: نه چیزی نیست، دعا کنید شهید بشوم. بنده گفتم: امیدوارم که همیشه زنده باشید، دوباره تأکید کرد که دعا کنید شهید بشوم. راوی فاطمه مجیدی رادکانی

  • موضوع خواب و روياي شهادت

شهید دقیقاً هفتاد و پنج روز قبل از شهادتش خواب می بیند که امام زمان(عج)به همراه یوسف، برادر شهیدش و یکی از معتمدین محل که ایشان از محبّین اهل بیت بود، و ایشان نیز [[[شهید]] شده بود به همراه پدر و مادرشان در یک جایی نشسته اند و مشغول خوردن عصرانه هستند، در اینجا امام زمان (عج) تاریخ دقیق شهادتشان حتی دقیقاً ساعت شهادت را به ایشان می گوید. این قضایا را ما در وصیّت نامه ایشان خواندیم و وقتی تطبیق نمودیم، دقیقاً ساعت شهادتش همان ساعتی بود که ایشان در وصیّت نامه نوشته بودند. راوی فاطمه مجیدی رادکانی

  • موضوع لحظه و نحوه شهادت

در عملیات کربلای ۵ با وجود اینکه ایشان مسئولیت یگان دریایی را بر عهده داشتند به طور داوطلبانه در لشگر 21 امام رضا ( ع ) در یک محور مشغول به کار شده بودند و هنگامی که برای انجام کاری با موتور به پشت خط بر می گشتند بر اثر اصابت گلوله خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. راوی علی اصغر حصار پرور

  • موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران

یکی از همرزمان ایشان نقل می کرد که: در یگان دریایی ایشان یک فرزندی را که ظاهرا" خطایی مرتکب شده بود را تنبیه کرده بود و این فرد از ایشان شکایت کرده بود. بنده می خواستم یک تذکری در این رابطه به ایشان بدهم که در تنبیه نیروها نباید درگیری فیزیکی پیش بیاید و باید تنبیه افراد خاطی را به دفتر قضایی واگذار نمایید. ولی هر وقت با ایشان روبرو می شوم یک حالت محبوبیت خاصی در چهره ایشان بود که نمی گذاشت که بنده این تذکر را به ایشان بدهم. راوی عاصف مجیدی اردکانی

  • موضوع پيش بيني شهادت

آخرین باری که ایشان در منزل ما بود، از بنده پرسید: آیا دوست دارید که بنده شهید شوم، من گفت. نخیر، دوست ندارم. ایشان لبخند زد و گفت: ما عمر کمی داریم به هر حال شهید می شویم ولی شما دوست دارید جنازه ام را چطوری بیاورند. پودر شوم یا غرق شوم یا اینکه جنازه ام را سالم بیاورند. من هم گفتم دوست دارم سالم باشد. بعدأ هم که شهید شدند جنازه ایشان را سالم آوردند. راوی زهرا غلامی

  • موضوع اطاعت از فرماندهي

یک شب حدود ساعت 12 بود که به همراه ایشان با ماشینی از منطقه به طرف اهواز آمدیم با آنکه جاده خلوت بود و هیچگونه ترددی در منطقه نبود ایشان با سرعت کمی حرکت می کردند بنده به ایشان گفتم: جاده که خلوت است، چرا تندتر نمی روید، شهید گفت: دستور فرماندهی اینست که هیچ ماشینی حق اینکه از 80 کیلومتر سریعتر برود را ندارد، به همین خاطر نباید از سرعت مجاز بیشتر برویم. راوی علی اصغر حصار پرور

  • موضوع عشق به جهاد

موقعیکه شهید بچه اش بدنیا آمده بود ایشان مرخصی گرفته بودند تا بروند بچه شان را ببینند ایشان بعد از اینکه بچه اش بدنیا آمد بیشتر از 3 روز نمانده و دوباره به منطقه برگشته بود حتی هنوز چشمهای بچه باز نشده بود و شهید نتوانسته بود بچه اش را ببیند. راوی محمد جواد افتخاری

  • موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور

بعد از شهادتشان ،یک شب در خواب دیدم که شهید در باغ سر سبزی، کنار یک خاکریزی مثل همان خاکریزهای جبهه نشسته و به فکر فرو رفته است. بنده سئوال کردم که در چه فکری هستید؟ ایشان با ناراحتی گفتند: می خواهم بروم بچه ها را از همسرم بگیرم. من گفتم: به چه دلیل؟ ایشان که به خوبی از بچه مواظبت می کند. ولی ایشان چیزی نگفتند. من از خواب بیدار شدم و همان روزبه خانه همسر شهید رفتم، دیدم بچه تب شدیدی دارد و مثل اینکه مسموم شده است، و بحمدالله بچه را دکتر بردم و خوب شد. بعدا" من فهمیدم که ناراحتی [[شهید] به چه خاطر است. راوی زهرا غلامی

  • موضوع ابتکار و خلاقيت

در عملیات کربلای 5، بخاطر اینکه جهت راهنمایی قایقها در شب هیچ علامت مشخصه ای نبود، معمولاً قایقها مسیرشان را گم می کردند، بهمین خاطر شهید ناراحت بود و همیشه در پی راه حلی برای رفع این مشکل بود. چون می بایست یک چراغی یا علامتی درست می کردند که در عین اینکه بسیار سبک و قابل تحرک باشد ، باعث جلب توجه دشمن نگردد. بعد از مدتی در پی طرحی که ایشان به بچه های مخابرات داده بود، با استفاده از چراغهای راهنما ژیان که بر روی تخته های مثلث شکلی نصب شده بود و باطریهای بلا استفاده بی سیم چراغی درست کردند که بوسیله پایه های چوبی بلندی در داخل خود رودخانه نصب می شد که بسیار طرح جایی بود و مشکل حل شد. راوی محمد حسین ظریف

  • موضوع اعتقاد به ولايت

موقعیکه حضرت امام فرمان 16 گانه را به جبهه اعلام نمودند، از جمله این فرامین ورزش، بجا آوردن نمازهای نافله، روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنجشنبه، و یاد گرفتن سوارکاری و غیره بود. ایشان اینقدر به حضرت امام ارادت داشتند که تمام فرامین ایشان را بدون کم و کاستی انجام می داد. یک بار دیدم که در یگان یک اسبی را بسته اند، گفتم: این اسب در یگان چکار می کند؟ ایشان گفتند: اسب آورده ایم که موقع بیکاری سوار کاری را یاد بگیریم. راوی عاصف مجیدی اردکانی [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده