{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = غلامرضا لعلجوهری
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1361/02/10]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشتزهرا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:رمضانعلی
}}
کد شهید: 6108018 تاریخ تولد :
نام : رمضانعلی محل تولد : اسفراین
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتزهرا
==خاطرات== * موضوع عشق شهادت زمانیکه رمضانعلی تصمیم گرفت به [[جبهه]] برود به من گفت: پدرجان، می خواهم برایم مهره بیندازی و ما دوباره مهره انداختیم که هر دو بار به نام رمضانعلی در آمد. وقتی گفت می خواهم به جبهه بروم. نگران شدم و خواستم که مانع رفتنش بشوم که در همان لحظه انگشتری که قبلاً به من یادگاری داده بود را طلب کرد و گفت: آیا اشکال دارد انگشتر را به من برگردانید من نیز گفتم: چه اشکالی دارد، انگشتر خودت است هر زمان که خواستی می توانی پس بگیری، سپس گفت: من نیز امانت خدا هستم پس اگر در راه خدا [[شهید]] شدم نگران نباشید. راوی غلامرضا لعل جوهری * موضوع عشق شهادت رمضانعلی هنگام خدا حافظی ساعتش را به مادرم داد سپس به داخل حیاط رفت و بعد از چند لحظه برگشت وساعت را از او گرفت و گفت: آیا هنگامیکه ساعت را از شما پس گرفتم ناراحت شدید؟ مادرم گفت نه ناراحت نشدم چون ساعت متعلق به خود شماست سپس رمضانعلی گفت: من هم از آن خداوند هستم وبه صورت امانت در نزد شما می باشم پس هنگام رفتن من ناراحت نباشید واگر به خواست خدا به شهادت رسیدم گریه نکنید زیرا دشمنانمان شاد می شوند سعی کنید با صبر و شکیبایی دشمنان انقلاب و اسلام را در هم بکوبید. راوی محمد لعل جوهری * موضوع دوران تحصيل یادم می آید زمانی که رمضان علی محصل بود در مدرسه مقداری مواد غذایی به صورت رایگان در اختیارش می دادند. چون در آن زمان برادر کوچک ور هنوز شیر خواره بود و ما برای تغذیه او مشکل داشتیم و رمضانعلی تغذیه خود را در مدرسه استفاده نمی کرد و به خانه آورده و به ما می داد تا برادرش را سیر کنیم. راوی غلامرضا لعل جوهریمتن کامل خاطره* موضوع تولد و کودکي [[شهید]] روز اول ماه مبارک [[رمضان]] بدنیا آمد، شب هفتم تولدش خواب دیدم که او مرده است، یک دفعه دهانم قفل شد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب [[امام حسین]] (ع) را در حالیکه به طرف [[امام رضا]] (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم و از آنجا به خانه خدا رفتم و از خدا استمداد طلبیدم، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم است. راوی غلامرضا لعل جوهری * موضوع آخرين وداع با خانواده دفعه آخری که می خواست به جبهه برود به بدرقه اش رفتم. در هنگام حرکت ماشین، سرش را از شیشه اتوبوس بیرون آورد و عکس کوچکی از امام را به من داد و گفت: پدر جان، حلالم کن، سپس خداحافظی کرد و رفت و [[شهید]] شد. راوی غلامرضا لعل جوهری
زمانیکه رمضانعلی تصمیم گرفت به [[جبهه]] برود به من گفت: پدرجان، می خواهم برایم مهره بیندازی * موضوع تولد و ما دوباره مهره انداختیم که هر دو بار به نام رمضانعلی در آمد. وقتی گفت می خواهم به جبهه بروم. نگران شدم و خواستم که مانع رفتنش بشوم که در همان لحظه انگشتری که قبلاً به من یادگاری داده بود را طلب کرد و گفت: آیا اشکال دارد انگشتر را به من برگردانید من نیز گفتم: چه اشکالی دارد، انگشتر خودت است هر زمان که خواستی می توانی پس بگیری، سپس گفت: من نیز امانت خدا هستم پس اگر در راه خدا شهید شدم نگران نباشید.عشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی محمد لعل جوهریمتن کامل خاطرهکودکي
رمضانعلی در شب اول ماه مبارک رمضان، در سال 1340 بدنیا آمد. در آن زمان هنگام خدا حافظی ساعتش را وضع حمل تنها بودم، که از جانب خداوند متعال، یک زن غریبه به مادرم داد سپس به داخل حیاط رفت وبعد از چند لحظه برگشت وساعت کمک من آمد و نوزاد را از لباس پوشاند و خداحافظی کرد و رفت، من واقعاً متحیّر شدم و این سوال برایم پیش آمد که خدایا او گرفت وگفت : آیا هنگامیکه ساعت را از شما پس گرفتم ناراحت شدید ؟ مادرم گفت نه ناراحت نشدم چون ساعت متعلق چه کسی بود که به خود شماست منن کمک کرد. سپس رمضانعلی گفت : من هم از آن خداوند هستم وبه صورت امانت در نزد شما می باشم پس هنگام رفتن من ناراحت نباشید واگر به خواست خدا به شهادت رسیدم گریه نکنید زیرا دشمنانمان شاد می شوند سعی کنید با صبر وشکیبایی دشمنان انقلاب واسلام را در هم بکوبید شکر کردم.دوران تحصیلموضوع دوران تحصيلولی هنوز که هنوز است به این راز پی نبرده ام. راوی راوی غلامرضا خدیجه لعل جوهریمتن کامل خاطرهآموزی
یادم می آید زمانی که رمضان علی محصل بود در مدرسه مقداری مواد غذایی به صورت رایگان در اختیارش می دادند . چون در آن زمان برادر کوچک ور هنوز شیر خواره بود و ما برای تغذیه او مشکل داشتیم و رمضانعلی تغذیه خود را در مدرسه استفاده نمی کرد و به خانه آورده و به ما می داد تا برادرش را سیر کنیم .تولد و کودکی* موضوع تولد و کودکيراوی غلامرضا لعل جوهریمتن کامل خاطرهخاطرات سياسي
[[شهید]] روز اول ماه مبارک [[رمضان]] بدنیا آمد، یک شب هفتم تولدش خواب دیدم ساعت 9 در حالیکه کیفی در دست داشت از خانه بیرون رفت ، چند ساعتی که او مرده است، گذشت متوجه شدم یک دفعه دهانم قفل شد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب [[امام حسین]] (ع) نفر درب منزل را محکم می کوبد درب را که باز کردم برادرم را دیدم از او پرسیدم چرا ترسیده ای؟ کجا رفته بودی؟ در حالیکه جواب به طرف [[امام رضا]] (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم گفت: بیا داخل و درب را ببند. وقتی دوباره علت را از آنجا او پرسیدم گفت: به خانه خدا رفتم همراه عده ای از دوستانم اعلامیه پخش می کردیم که ساواکی ها ما را دیدند و دنبالمان کردند که من و دوستانم فرار کردیم و به خانه آمدیم. بعد از خدا استمداد طلبیدم، وقتی اینکه رمضانعلی ماجرا را تعریف کرد پدرم از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم استکارهایی که او انجام داده بود بسیار خوشحال رفته بود.آخرین وداع با خانوادهموضوع آخرين وداع با خانوادهراوی غلامرضا مملکت لعل جوهریمتن کامل خاطره
دفعه آخری که می خواست به جبهه برود به بدرقه اش رفتم. در هنگام حرکت ماشین، سرش را از شیشه اتوبوس بیرون آورد و عکس کوچکی از امام را به من داد و گفت: پدر جان، حلالم کن، سپس خداحافظی کرد و رفت و شهید شد.تولد و کودکی* موضوع تولد و کودکيراوی خدیجه لعل آموزیمتن کامل خاطرهخاطرات سياسي
رمضانعلی اوایل انقلاب در شب اول ماه مبارک رمضان، در سال 1340 بدنیا آمدشهر ما تظاهراتی بر علیه نظام شاهنشاهی شکل گرفت. _ در آن زمان هنگام وضع حمل تنها بودم، من شش- هفت ساله بودم_ که از جانب خداوند متعال، یک زن غریبه رمضانعلی به کمک من خانه آمد و نوزاد به مادرم گفت: برادرم را لباس پوشاند و خداحافظی کرد و رفت، من واقعاً متحیّر شدم و این سءال برایم پیش آمد کفن پوش کن که خدایا می خواهم او چه کسی بود را به تظاهرات ببرم تا مأمورانی که به منن کمک کردمردم حمله می کنند، بوی شجاعت و شهامت را با چشم و جان ودل حس کنند. سپس خداوند مادرم پارچه سفیدی را شکر کردمبعنوان کفن دور من پیچید. ولی هنوز که هنوز است سپس برادرم صورت مرا بوسید و مرا به تظاهرات برد، در بین راه به من گفت: می دانی چه شعاری بده؟ گفتم: نه. گفت: بگو مرگ بر شاه، نه شاه می خواهیم نه شاهپور، لعنت به این راز پی نبرده امهر چی مزدور.خاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی مملکت علی اصغر لعل جوهریمتن کامل خاطره
یک شب ساعت 9 در حالیکه کیفی در دست داشت از خانه بیرون رفت ، چند ساعتی که گذشت متوجه شدم یک نفر درب منزل را محکم می کوبد درب را که باز کردم برادرم را دیدم از او پرسیدم چرا ترسیده ای ؟ کجا رفته بودی ؟ در جواب به من گفت : بیا داخل * موضوع خواب و درب را ببند . وقتی دوباره علت را از او پرسیدم گفت : به همراه عده ای از دوستانم اعلامیه پخش می کردیم که ساواکی ها ما را دیدند و دنبالمان کردند که من و دوستانم فرار کردیم و به خانه آمدیم . بعد از اینکه رمضانعلی ماجرا را تعریف کرد پدرم از کارهایی که او انجام داده بود بسیار خوشحال رفته بودخاطرات سیاسیموضوع خاطرات سياسيراوی علی اصغر لعل جوهریمتن کامل خاطرهروياي شهيد
اوایل انقلاب یک روز رمضانعلی با حالتی غمگین در شهر ما تظاهراتی بر علیه نظام شاهنشاهی شکل گرفت._ خانه نشسته بود، به او گفتم برادر جان چقدر غمگینی؟ او در آن زمان جواب من شش- هفت ساله بودم_ گفت: مدت یک ماه است که رمضانعلی خدمت سربازیم تمام شده است وقتی می بینم که همه دوستانم در جبهه تک تک به خانه آمد و [[شهادت]] می رسند من در ایجا احساس شرم می کنم. به مادرم او گفتم: برادر جان اول ازدواج کن بعد به جبهه برو ولی او گفت: برادرم اول باید به جبهه رفته ، دین خود را کفن پوش کن ادا کنم، سپس اگر زنده ماندم برگشته و ازدواج می کنم. آنشب چیزی به او نگفتم: و هنگامی که خوابید نزدیک ازان صبح از خواب پرید ما نیز بیدار شده و دیدیم رمضانعلی گریه می خواهم کند ، مادرم از او را به تظاهرات ببرم تا مأمورانی پرسید چرا گریه می کنی؟ گفت: خواب دیدم که به مردم حمله سیدی سوار براسب سپیدی شده و می کنند تازد ، بوی شجاعت من نیز به دنبال او باه افتادم وقتی خواستم از او بپرسم آقا جان شما چه کسی هستید گفت: بدنبال من بیا تو سرباز امام زمان(عج) هستی، بیا و شهامت را با چشم دشمنان دین اسلام بجنگ، بعد از اینکه خوابش را تعریف کرد رو به مادرم کرد و گفت: مادر جان ودل حس کنند. سپس مادرم پارچه سفیدی را بعنوان کفن دور شما باید رضایت بدهید تا من پیچید . سپس برادرم به جبهه بروم چون دیچر طاقت ماندن ندارم، مادرم چیزی نگفت: و صورت مرا برادرم را بوسید و مرا گفت پسر جان تو به تظاهرات برد، صورت امانت در بین راه به نزد من گفت: می دانی چه شعاری بده؟ گفتم: نه. گفت: بگو مرگ بر شاه، نه شاه می خواهیم نه شاهپور ، لعنت بودی اکنون من امانت خداوند را به هر چی مزدور .خواب خودش برمی گردانم صبح که شد مادرم رضایت داد او نام خود را در لیست بسیجیان نوشت و رویای شهیدموضوع خواب و روياي شهيدبه جبهه رفت. راوی مملکت لعل جوهریمتن کامل خاطره
یک روز رمضانعلی با حالتی غمگین در خانه نشسته بود ، به او گفتم برادر جان چقدر غمگینی ؟ او در جواب من گفت : مدت یک ماه است که خدمت سربازیم تمام شده است وقتی می بینم که همه دوستانم در جبهه تک تک به شهادت می رسند من در ایجا احساس شرم می کنم . به او گفتم : برادر جان اول ازدواج کن بعد به جبهه برو ولی او گفت: اول باید به جبهه رفته ، دین خود را ادا کنم ، سپس اگر زنده ماندم برگشته و ازدواج می کنم. آنشب چیزی به او نگفتم: و هنگامی که خوابید نزدیک ازان صبح از خواب پرید ما نیز بیدار شده و دیدیم رمضانعلی گریه می کند ، مادرم از او پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت: خواب دیدم که سیدی سوار براسب سپیدی شده و می تازد ، من نیز به دنبال او باه افتادم وقتی خواستم از او بپرسم آقا جان شما چه کسی هستید گفت: بدنبال من بیا تو سرباز امام زمان(عج) هستی ، بیا و با دشمنان دین اسلام بجنگ ، بعد از اینکه خوابش را تعریف کرد رو به مادرم کرد و گفت: مادر جان شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم چون دیچر طاقت ماندن ندارم ، مادرم چیزی نگفت: و صورت برادرم را بوسید و گفت پسر جان تو به صورت امانت در نزد من بودی اکنون من امانت خداوند را به خودش برمی گردانم صبح که شد مادرم رضایت داد او نام خود را در لیست بسیجیان نوشت و به جبهه رفت .حرمت والدین* موضوع حرمت والدينراوی خدیجه لعل آموزیمتن کامل خاطره
در فصل زمستان که مریض بودم روزی از رمضانعلی خواستم تا برایم آب بیاورد وقتی لیوان آب را آورده بود من خواب بودم هنگامیکه چشم گشودم دیدم فرزندم در حالی که لیوان آب را در دست گرفته در کنار من ایستاده است پس از اینکه علت را جویا شدم به من گفت : وقتی برایتان آب آوردم خوابیده بودید با خودم گفتم منتظر می شوم هر وقت بیدار شدید آب را بدهم .راوی خدیجه لعل آموزیمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18155سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: غلامرضا لعلجوهری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]