شهید غلام رضا محمدی-شهادت1364: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «کد شهید: 6413925 تاریخ تولد : نام : غلامرضا محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : محمدی...» ایجاد کرد) |
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | نام : | + | |نام فرد = غلامرضامحمدی |
| − | + | |تصویر = | |
| − | نام پدر : علیرضا | + | |توضیح تصویر = |
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد =[[بجنورد]] | ||
| + | |شهادت = [[1364/03/12]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها =[[رزمنده]] | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر:علیرضا | ||
| + | }} | ||
| − | + | ||
| − | + | کد شهید: 6413925 | |
| + | نام : غلامرضا | ||
| + | |||
| + | نام خانوادگی : محمدی | ||
| + | |||
| + | نام پدر : علیرضا | ||
| + | |||
| + | محل تولد : بجنورد | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1364/03/12 | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | |
| − | + | نوع عضویت : سایر شهدا | |
| − | خاطرات | + | |
| − | + | مسئولیت : رزمنده | |
| + | |||
| + | ==خاطرات== | ||
| + | |||
موضوع عشق به جهاد | موضوع عشق به جهاد | ||
| + | |||
راوی زهرا محمدی | راوی زهرا محمدی | ||
| − | |||
| − | روزی که غلامرضا می خواست به جبهه اعزام شود تصمیم داشت بدون اطلاع من به جبهه برود اتفاقاً من چون دو روز بود که ایشان را ندیده بودم دلم تنگ شده بود با محل کارش تماس گرفتم. گفتند: ایشان نیستند رفته اند میدان ورزشی تختی برای اعزام به جبهه من خودم را به ایشان رساندم و گله کردم. گفتند: نگران نباش برمی گردم چون من لایق شهادت نیستم چون مسؤلیت به ایشان محول شده بود لذا عجله داشتم زود برگردم به من دلداری دادند و خداحافظی کردند و رفتند.تا اینکه زمان حرکت قطار در راه آهن دوباره همدیگر را دیدیم و در راه آهن ایشان بیقراری می کردند برای رفتن به جبهه. او مرتب به من سفارش دعا می کرد و قرآن کوچک جیبی به من هدیه داد و گفت: این را بخوان و هر وقت که به حرم می روی من را هم دعا کن. | + | |
| − | + | روزی که غلامرضا می خواست به جبهه اعزام شود تصمیم داشت بدون اطلاع من به جبهه برود اتفاقاً من چون دو روز بود که ایشان را ندیده بودم دلم تنگ شده بود با محل کارش تماس گرفتم. گفتند: ایشان نیستند رفته اند میدان ورزشی تختی برای اعزام به جبهه من خودم را به ایشان رساندم و گله کردم. گفتند: نگران نباش برمی گردم چون من لایق [[شهادت]] نیستم چون مسؤلیت به ایشان محول شده بود لذا عجله داشتم زود برگردم به من دلداری دادند و خداحافظی کردند و رفتند. تا اینکه زمان حرکت قطار در راه آهن دوباره همدیگر را دیدیم و در راه آهن ایشان بیقراری می کردند برای رفتن به جبهه. او مرتب به من سفارش دعا می کرد و قرآن کوچک جیبی به من هدیه داد و گفت: این را بخوان و هر وقت که به حرم می روی من را هم دعا کن. | |
| + | |||
| + | |||
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18658 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: غلامرضامحمدی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان شمالی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان بجنورد]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۷
| غلامرضامحمدی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بجنورد |
| شهادت | 1364/03/12 |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:علیرضا |
کد شهید: 6413925 نام : غلامرضا
نام خانوادگی : محمدی
نام پدر : علیرضا
محل تولد : بجنورد
تاریخ شهادت : 1364/03/12
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
موضوع عشق به جهاد
راوی زهرا محمدی
روزی که غلامرضا می خواست به جبهه اعزام شود تصمیم داشت بدون اطلاع من به جبهه برود اتفاقاً من چون دو روز بود که ایشان را ندیده بودم دلم تنگ شده بود با محل کارش تماس گرفتم. گفتند: ایشان نیستند رفته اند میدان ورزشی تختی برای اعزام به جبهه من خودم را به ایشان رساندم و گله کردم. گفتند: نگران نباش برمی گردم چون من لایق شهادت نیستم چون مسؤلیت به ایشان محول شده بود لذا عجله داشتم زود برگردم به من دلداری دادند و خداحافظی کردند و رفتند. تا اینکه زمان حرکت قطار در راه آهن دوباره همدیگر را دیدیم و در راه آهن ایشان بیقراری می کردند برای رفتن به جبهه. او مرتب به من سفارش دعا می کرد و قرآن کوچک جیبی به من هدیه داد و گفت: این را بخوان و هر وقت که به حرم می روی من را هم دعا کن.