ویرایش‌ها

شهید علی اکبر مرادیان

۱٬۲۲۰ بایت حذف‌شده، ‏۲۵ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۸
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = علی اکبر مرادیان
|تصویر = شهید علی اکبر مرادیان.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1364/12/22 فاو ]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهدا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[لشکر 5 نصر]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[فرمانده‌یگان‌دریائی‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل = پاسدار
|خانواده = نام پدر:غلامرضا
}}
 
 
 
 
 
 
 
 
کد شهید: 6414324
* موضوع: عشق شهادت
راوی احمد محمدی  روزی من و علی اکبر و چند نفر از دوستان ایشان به کوه نوردی رفتیم و من با آقای مرادیان با موتور به کوه رفتیم ناگهان لاستیک موتور ترکید و دوتایی به زمین خوردیم. آقای علی اکبر مرادیان بیهوش شدند من ایشان را به بیمارستان رساندم. بعد از اینکه ایشان به هوش آمدند گفتند: احمد من زنده ام گفتم: بله. گفت: می دانی من از خدا چه خواسته ام. من از خداوند خواستم که مرا در این حادثه نمیراند و در [[جبهه]] به [[شهادت]] برساند.   پیش بینی شهادت راوی حسین علی مرادیاناحمد محمدی
* موضوع: پیش بینی شهادت
در سال 1364 در نیشابور مسابقه کشتی با چوخه بود . این عزیز [[شهید]] هم در این مسابقه شرکت داشتند و در آنجا خودم به ایشان گفتم : برادرم شما که عصب پای چپت قطع شده چرا کشتی می گیری ؟ ایشان در جوابم فرمود : قرار است چند وقت دیگر به جبهه اعزام شوم و می خواهم شما و تمامی پهلوانان اسفراین را و دوستانم آخرین کشتی ام را تماشا کنید . چون این آخرین کشتی من خواهد بود ، من به جبهه می روم و شهید می شوم . به من خطاب کرد : خوب به کشتی من دقت کن زیرا دیگر مرا نمی بینی .
* موضوع: احساس مسؤلیت
برادرم علی اکبر به خاطر رضای خدا و عشق و علاقه ای که به رهبر داشت به جبهه می رفت و در عملیات ها شرکت می کرد. در این رابطه به یاد دارم یک روز به ایشان گفتم: بچه هایت کوچک هستند، مراعات آن ها را بکن. ایشان گفت: من چطور فردا جواب حضرت زهرا (س) را بدهم؟! هر گیاهی برای رشد، آب می خواهد و اسلام برای زنده ماندن خون می خواهد. راوی حسین علی مرادیان
احساس مسؤلیت* موضوع: امر به معروف و نهی از منکر
راوی حسین علی مرادیان  برادرم برادر علی اکبر به خاطر رضای خدا و عشق و علاقه ای که به رهبر داشت به جبهه می رفت و در عملیات ها شرکت می مرادیان هیچ وقت با تندی با افراد برخورد نمی کرد. در این رابطه به یاد دارم یک روز بنده از تهران به اسفراین آمدم و می خواستم که با ایشان گفتمبه روستا بروم. ایشان گفت: بچه هایت کوچک هستند، مراعات " کاری در [[سپاه]] دارم، انجام بدهم بعد برویم." آن ها موقع بد می دانستند که فردی آستین هایش را بکنبالا بزند. من این کار را انجام دادم. ایشان گفت: من چطور فردا جواب حضرت زهرا (س) " چه کار می کنی؟ چرا این کار را بدهم؟! هر گیاهی برای رشد، آب انجام می خواهد دهی؟" گفتم:" می خواهم همکارانت ببینند که با چه کسانی دوست هست." ایشان از رفتن به سپاه صرف نظر کرد و اسلام برای زنده ماندن خون گفت به روستا می خواهدرویم.بعد در راه مرا نصیحت کرد و صحبت های جالبی برایم کرد. راوی حسین علی مرادیان
* موضوع: عشق به جهاد
 امر به معروف و نهی از منکر راوی حسین علی مرادیان  در حقیقت من فقط یک دفعه عصبانیت را در وجود برادر علی اکبر مرادیان هیچ وقت با تندی با افراد برخورد نمی کرد. مشاهده نمودم و فقط همان یکبار ناراحتی ایشان را شاهد بودم و آن زمانی بود که در این رابطه به یاد دارم یک روز بنده از تهران به اسفراین آمدم منطقه بودیم و می خواستم خواستند که با ایشان را به روستا بروم. ایشان گفت:یگان دریایی معرفی کنند و تأکید کرده بودند که " کاری در چون ایشان آدم خوش برخوردی است و صلاحیت دارد و با نیروهای یگان دریایی و نیروهای متفرقه ارتش و... خیلی سروکار دارد، به عنوان قائم مقام یگان دریایی [[سپاهلشکر]] دارم، انجام بدهم بعد برویم5 نصر باشند." آن موقع بد می دانستند ما در [[اهواز]] بودیم و من فرمانده گردان بودم که فردی آستین هایش را بالا بزند. ایشان نزد من آمد و گفت:" من این کار را انجام دادممی خواهند بفرستند به یگان دریایی. ایشان " برادر علی اکبر مرادیان تأکید کرد و گفت:" چه کار می کنی؟ چرا این کار را انجام خواهم در گردان پیاده باشم و در عملیات ها شرکت نمایم، حتی به عنوان فرمانده دسته می دهی؟ایستم ولی [[فرمانده]] یگان دریایی لشکر خراسان نمی شوم!" گفتمناراحتی ایشان به حدی بود که گفت:" خدایا، از تو کمک می خواهم همکارانت ببینند خواهم، همین قدر می توانی کمک کنی که با چه کسانی دوست هستتوی نیروهای پیاده بروم." بعد که بچه ها برای غذا خوردن آماده می شدند، ایشان وضو گرفت و به سمجد رفت، من نیز به [[مسجد]] رفتم و پشت سر ایشان به [[نماز]] ایستادم ولی ایشان متوجه من نشد. ایشان بعد از رفتن نماز به سپاه صرف نظر کرد سجده رفت و گفت خیلی گریه کر. به روستا طوری که بعد دیدم اشک هایش مهر را خیس نموده بود! به ایشان گفتم:" چرا گریه می رویمکنی؟" گفت جریان این است. بعد گفتم:" آقای مرادیان مگر یگان دریایی و پیاده فرق می کند؟ پیامبر(ص) فرمودند شهیدی که در راه مرا نصیحت کرد دریا شهید شود ثوابش بیشتر از خاکی است. مگر شما به این حرف و صحبت حدیث اعتقاد نداری؟" گفت:" چرا، ولی در حقیقت یکدفعه در عملیات مجروح شدم. در کانال افتاده بودم و خیلی بد مجروح شده بودم." بعد برادر علی اکبر مرادیان ادامه داد وگفت:" عراقی ها جلو آمدند و هر کاری کردم نتوانستم خودم را به اسلحه برسان. همان جا نیت کردم که یک دفعه دیگر بیایم و همان برخوردهایی را که عراقی ها با بچه های جالبی برایم کردما داشتند و آن ها را شهید کردند به همان حالت آن ها را بزنم، در یگان دریایی من نمی توانم این کار را بکنم." بالاخره هم نصیبش شد که در یگان دریایی شربت شهادت را نوشید. راوی حسین علی مرادیان
* موضوع: عشق شهادت
 عشق به جهاد راوی حسین علی مرادیان  در حقیقت من فقط یک دفعه عصبانیت را در وجود برادر علی اکبر مرادیان مشاهده نمودم روحیه عالی داشت. او شب عملیات گفت:" سفارش است و فقط همان یکبار ناراحتی ایشان را شاهد بودم و آن زمانی بود ثواب زیادی دارد که در منطقه بودیم و می خواستند که ایشان را شب عملیات به یگان دریایی معرفی کنند و تأکید کرده بودند که " چون ایشان آدم خوش برخوردی است و صلاحیت دارد و با نیروهای یگان دریایی و نیروهای متفرقه ارتش دست و... خیلی سروکار دارد، به عنوان قائم مقام یگان دریایی [[لشکر]] 5 نصر باشندپاهایتان حنا بزنید." آن موقع ما در [[اهواز]] بودیم و من فرمانده گردان بودم که ایشان نزد من آمد بعد تمام بچه ها را بوسید و می گفت:" من هر کس شهید شد شفاعت دیگری را می خواهند بفرستند به یگان دریاییفردای قیامت داشته باشد." برادر علی اکبر مرادیان تأکید کرد و گفت:" می خواهم در گردان پیاده باشم و در عملیات ها شرکت نمایم، حتی به عنوان فرمانده دسته می ایستم ولی [[فرمانده]] یگان دریایی لشکر خراسان نمی شوم!" ناراحتی ایشان به حدی بود علاقه هم داشت که گفت:" خدایا، از تو کمک می خواهم، همین قدر می توانی کمک کنی که توی نیروهای پیاده برومبا لباس فرم ( سپاه ) وارد منطقه شود." بعد که بچه ها برای غذا خوردن آماده می شدند، ایشان وضو گرفت و به سمجد رفت، من نیز به [[مسجد]] رفتم و پشت سر ایشان به [[نماز]] ایستادم ولی ایشان متوجه من نشد. ایشان بعد از نماز به سجده رفت و لباس سبز با آرم سپاه آن زمان پوشیدنش خیلی گریه کر. خطرناک بود به طوری که بعد دیدم اشک هایش مهر اگر اسیر می شد عراقی ها او را خیس نموده بودزنده نمی گذاشتند! به چون تشخیص می دادند که او پاسدار است. ولی ایشان گفتم:" چرا گریه می کنی؟" گفت جریان این است. گفتم:" آقای مرادیان مگر یگان دریایی و پیاده فرق می کند؟ پیامبرپاسدار مانند جیش امام حسین (صع) فرمودند شهیدی که در دریا شهید شود ثوابش بیشتر از خاکی است. مگر شما به این حرف و حدیث اعتقاد نداری؟" گفت:" چرا، ولی در حقیقت یکدفعه در عملیات مجروح شدم. در کانال افتاده بودم شهید غسل و خیلی بد مجروح شده بودمکفن ندارد." بعد برادر کفن شهید همین لباس است، من لباس سفید انتخاب نکرده ام! راوی حسین علی اکبر مرادیان ادامه داد وگفت:" عراقی ها جلو آمدند و هر کاری کردم نتوانستم خودم را به اسلحه برسان. همان جا نیت کردم که یک دفعه دیگر بیایم و همان برخوردهایی را که عراقی ها با بچه های ما داشتند و آن ها را شهید کردند به همان حالت آن ها را بزنم، در یگان دریایی من نمی توانم این کار را بکنم." بالاخره هم نصیبش شد که در یگان دریایی شربت شهادت را نوشید.
* موضوع: حسن برخورد
 عشق شهادت راوی حسین علی مرادیان  برادر علی اکبر مرادیان روحیه عالی داشت. او شب عملیات گفت:" سفارش است و ثواب زیادی دارد که در شب عملیات اگر اختلاف سلیقه ای با دوستانش داشت، طوری به دست و پاهایتان حنا بزنید." بعد تمام بچه ها را بوسید و آنها می گفت:" هر کس شهید شد شفاعت دیگری را فردای قیامت داشته باشد." ایشان علاقه هم داشت که با لباس فرم ( سپاه ) وارد منطقه شودطرف ناراحت نشود. لباس سبز با آرم در این رابطه به یاد دارم شلوار سپاه آن زمان پوشیدنش موقع خیلی خطرناک بود ؟؟؟ داشت، من یکی از شلوارهای سپاهم را به طوری پدرم دادم که اگر اسیر می شد عراقی ها او را زنده نمی گذاشتند! چون تشخیص می دادند بپوشد.برادر مرادیان با من صحبت کرد و به طور غیر مستقیم به من فهماند که او پاسدار استاشتباه کرده ام. ولی من نیز بدون اینکه ناراحت بشوم، پذیرفتم.بعد شلوار دیگری برای پدرم خریدم و آن شلوار سپاه را از ایشان می گفت:" پاسدار مانند جیش امام حسین (ع) است گرفتم و شهید غسل و کفن نداردگفتم که لازم دارم. کفن شهید همین لباس است، من لباس سفید انتخاب نکرده ام!راوی رسول غفاری
* موضوع: تلاش و پشتکار
برادر علی اکبر مرادیان در اوقات فراغت به روستا می رفت و به پدرش کمک می کرد. در این رابطه به یاد دارم، یکروز ایشان ما ر ا به روستا جهت خوردن خربزه دعوت کرد. با برادرژش حسین رفتیم.دیدیم کف رودخانه را خربزه کاشته بودند، ایشان تند تند خربزه ها را چیده و داخل کیسه می کند و آن را می کشد تا کنار جاده بیاورد تا با ماشین ببرند.ایشان به ما گفت: "اول می خورید بعد کمک میکنید یا کمک می کنید بعد خربزه می خورید؟" ما به ایشان کمک کردیم و تا غروب آفتاب خربزه کشیدیم.برادر علی اکبر مرادیان اصلاً از کار خسته نمی شد و خیلی با جان و دل کار انجام می داد!روز بعد ایشان به من گفت: "بیژن، برویم خربزه بخوریم؟"به شوخی گفتم: همان یکروز هم برایمان کافی است دیگر نمی خوریم.ایشان خندید و گفت: "می خواستی کمک نکنی، چقدر زود خشت شدی و از پا در آمدی!" راوی بیژن صمدی
حسن برخورد راوی رسول غفاری  برادر علی اکبر مرادیان اگر اختلاف سلیقه ای با دوستانش داشت، طوری به آنها می گفت که طرف ناراحت نشود.در این رابطه به یاد دارم شلوار سپاه آن موقع خیلی ؟؟؟ داشت، من یکی از شلوارهای سپاهم را به پدرم دادم که بپوشد.برادر مرادیان با من صحبت کرد و به طور غیر مستقیم به من فهماند که اشتباه کرده ام. من نیز بدون اینکه ناراحت بشوم، پذیرفتم.بعد شلوار دیگری برای پدرم خریدم و آن شلوار سپاه را از ایشان گرفتم و گفتم که لازم دارم.   تلاش و پشتکار راوی بیژن صمدی  برادر علی اکبر مرادیان در اوقات فراغت به روستا می رفت و به پدرش کمک می کرد. در این رابطه به یاد دارم، یکروز ایشان ما ر ا به روستا جهت خوردن خربزه دعوت کرد. با برادرژش حسین رفتیم.دیدیم کف رودخانه را خربزه کاشته بودند، ایشان تند تند خربزه ها را چیده و داخل کیسه می کند و آن را می کشد تا کنار جاده بیاورد تا با ماشین ببرند.ایشان به ما گفت* موضوع: "اول می خورید بعد کمک میکنید یا کمک می کنید بعد خربزه می خورید؟" ما به ایشان کمک کردیم و تا غروب آفتاب خربزه کشیدیم.برادر علی اکبر مرادیان اصلاً از کار خسته نمی شد و خیلی با جان و دل کار انجام می داد!روز بعد ایشان به من گفت: "بیژن، برویم خربزه بخوریم؟"به شوخی گفتم: همان یکروز هم برایمان کافی است دیگر نمی خوریم.ایشان خندید و گفت: "می خواستی کمک نکنی، چقدر زود خشت شدی و از پا در آمدی!"   صبر و تحمل و توصیه به آن راوی سیدمحمد برویزی  صبر برادر علی اکبر مرادیان صبری که خیلی ه نداشتند و ندارند.در این رابطه به یاد دارم در منطقه خرمشهر مشکلی پیش آمد به طوری که خیلی از بچه ها بی تابی می کردند!ایشان به خاطر اینکه نیروها را آرام کند تقریباً یک ربع صحبت کردند.بچه ها تحت تأثیر صحبت های ایشان قرار گرفته به طوری که پشیمان شدند.   دقت در وقت نماز راوی بیژن صمدی 
صبر برادر علی اکبر مرادیان به نماز اول وقت صبری که خیلی اهمیت می داده نداشتند و ندارند. در این رابطه به یاد دارم اوایلی در منطقه خرمشهر مشکلی پیش آمد به طوری که خیلی از بچه ها بی تابی می کردند!ایشان وارد سپاه شده بود، با هم به مشهد به منزل یکی از اقوام رفتیمخاطر اینکه نیروها را آرام کند تقریباً یک ربع صحبت کردند.صبح زود بچه ها تحت تأثیر صحبت های ایشان برای اقامه نماز صبح بلند شد و اصرار داشت قرار گرفته به طوری که من نیز بلند شوم. من به شوخی گفتم: نماز نمی خوانم.ایشان گفت: بیژن، اینجا خاک امام رضا (ع) است! خجالت بکش و بلند شوپشیمان شدند.راوی سیدمحمد برویزی
* موضوع: دقت در وقت نماز
منبع سایتبرادر علی اکبر مرادیان به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. در این رابطه به یاد دارم اوایلی که ایشان وارد سپاه شده بود، با هم به مشهد به منزل یکی از اقوام رفتیم.صبح زود ایشان برای اقامه نماز صبح بلند شد و اصرار داشت که من نیز بلند شوم. من به شوخی گفتم: نماز نمی خوانم.ایشان گفت: بیژن، اینجا خاک امام رضا (ع) است! خجالت بکش و بلند شو. راوی بیژن صمدی<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19062سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی اکبر مرادیان}}
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش