شهید ایوب مرتضوی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر مشابهی که نشان داده نشده)
سطر ۳۰: سطر ۳۰:
  
  
کد شهید:    6127924     
+
کد شهید:    6127924    تاریخ تولد :    
    
+
نام :    ایوب‌   محل تولد :    بیرجند
نام :    ایوب‌     
+
نام خانوادگی :    مرتضوی‌    تاریخ شهادت :    1361/04/23
 +
نام پدر :    عباسعلی‌    مکان شهادت :    
  
نام خانوادگی :    مرتضوی‌    
+
تحصیلات :    نامشخص   منطقه شهادت :     
 
+
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :   
نام پدر :    عباسعلی‌   
+
 
+
محل تولد :    بیرجند
+
 
+
تاریخ شهادت :    1361/04/23
+
 
+
تحصیلات :    نامشخص 
+
+
شغل :    دانش آموز     
+
   
+
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
+
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
نوع عضویت :    سایر شهدا     
+
 
+
مسئولیت :    رزمنده‌
+
 
+
 
گلزار :    شماره‌2بیرجند
 
گلزار :    شماره‌2بیرجند
 
 
 
==زندگی نامه==
 
==زندگی نامه==
 
 
ايوب مرتضوي فرزند عباسعلي در تاريخ چهاردهم مهرماه سال 1346 در روستاي حسن آباد شهرستان بيرجند ديده به جهان گشود وي اولين فرزند خانواده بود و نامش را با الهام گرفتن از اسم پيامبر ايوب نهادند، دوران خردسالي را در آغوش گرم و پر مهر از محبت مردم روستانشين جنوب شرقي ايران سپري کرد، و با تلخي‌ها و شيريني‌هاي روستا دست و پنجه نرم کرد و سخت کوش دوران ابتدائي را در همان زادگاه خود گذراند و سپس همراه پدر و مادرش به شهرستان بيرجند عزيمت نمود. دوران تحصيل را در راهنمايي [[شهيد نواب صفوي]] (اسم کنوني) به اتمام رسانيد و شروع اين دوره تحصيلي او مصادف با حرکت انقلاب اسلامي بود، وي در تمامي راهپيمائيهايي که در سطح شهر بر پا مي‌شد شرکت مي‌جست و فعاليت مي‌کرد، با پيروزي انقلاب و همزمان با شروع جنگ تحميلي [[عراق]] به ايران وارد صحنه‌هاي نبرد مي‌شود و در عمليات رمضان در منطقه [[شلمچه]] در تاريخ 23/4/1361 در حالي که آرپي‌جي زن گردان [[شهيد رجايي]] از [[تيپ 21 امام رضا (ع)]] خراسان بود به مقام [[شهادت]] نائل مي‌آيد و پيکر پاکش حدود 1980 روز در همان منطقه مهمان [[حضرت زهرا(س)]] مي‌باشد سپس پيکر پاکش به شهرستان بيرجند منتقل و با حضور مردم [[شهيد]] پرور تشييع و به خاک سپرده شد.
 
ايوب مرتضوي فرزند عباسعلي در تاريخ چهاردهم مهرماه سال 1346 در روستاي حسن آباد شهرستان بيرجند ديده به جهان گشود وي اولين فرزند خانواده بود و نامش را با الهام گرفتن از اسم پيامبر ايوب نهادند، دوران خردسالي را در آغوش گرم و پر مهر از محبت مردم روستانشين جنوب شرقي ايران سپري کرد، و با تلخي‌ها و شيريني‌هاي روستا دست و پنجه نرم کرد و سخت کوش دوران ابتدائي را در همان زادگاه خود گذراند و سپس همراه پدر و مادرش به شهرستان بيرجند عزيمت نمود. دوران تحصيل را در راهنمايي [[شهيد نواب صفوي]] (اسم کنوني) به اتمام رسانيد و شروع اين دوره تحصيلي او مصادف با حرکت انقلاب اسلامي بود، وي در تمامي راهپيمائيهايي که در سطح شهر بر پا مي‌شد شرکت مي‌جست و فعاليت مي‌کرد، با پيروزي انقلاب و همزمان با شروع جنگ تحميلي [[عراق]] به ايران وارد صحنه‌هاي نبرد مي‌شود و در عمليات رمضان در منطقه [[شلمچه]] در تاريخ 23/4/1361 در حالي که آرپي‌جي زن گردان [[شهيد رجايي]] از [[تيپ 21 امام رضا (ع)]] خراسان بود به مقام [[شهادت]] نائل مي‌آيد و پيکر پاکش حدود 1980 روز در همان منطقه مهمان [[حضرت زهرا(س)]] مي‌باشد سپس پيکر پاکش به شهرستان بيرجند منتقل و با حضور مردم [[شهيد]] پرور تشييع و به خاک سپرده شد.
 
 
 
 
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 
   
 
   
 +
* موضوع    خبر شهادت
  
خبر شهادت
+
یکروز که در مشهد بودم به پای ضریح امام رضا (ع) رفتم و عاجزانه از او خواستم که از فرزندم برایم خبری بیاورند تا نگرانی ما کمتر شود وقتی که بیرجند آمدم از سر کوچه که درب خانه ای حجله گذاشته شده و چراغی روشن است وقتی به نزدیک دیدم که آن خانه خودمان است و عکس ایوب داخل حجله است متوجه شدم که ایوب [[شهید]] شده است و بسیار خوشحال شدم چون امام رضا جواب من را داده بود. راوی    زهرا چاهی
  
راوی   زهرا چاهی
+
* موضوع   پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي
  
 +
برادرم ایوب مرتضوی هر دفعه که به جبهه می رفت از مساعده جبهه برای رسیدگی به وضع خود استفاده نمی کرد و یک روز با همان مبلغ ناچیز تعدادی فانوس خرید و برای کمک به جبهه اهدا کرد. راوی    فاطمه مرتضوی
  
یکروز که در مشهد بودم به پای ضریح [[امام رضا ( ع )]] رفتم و عاجزانه از او خواستم که از فرزندم برایم خبری بیاورند تا نگرانی ما کمتر شود وقتی که بیرجند آمدم از سر کوچه که درب خانه ای حجله گذاشته شده و چراغی روشن است وقتی به نزدیک دیدم که آن خانه خودمان است و عکس ایوب داخل حجله است متوجه شدم که ایوب [[شهید]] شده است و بسیار خوشحال شدم چون امام رضا جواب من را داده بود.
+
* موضوع    مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
  
 +
یک روز فرزندم ایوب مرتضوی در تظاهرات به همراه مردم به دفتر منافقین و ضد انقلاب که در مقابل مسجد حائری بود حمله می کنند و آنرا به آتش می کشند. راوی    صغری جامی
  
 +
* موضوع    امر به معروف و نهي از منکر
  
پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي
+
برادرم ایوب مرتضوی بعد از انقلاب هم با منافقین سخت برخوردی کرد تا آنجا که روزی چند تا از فرزندان منافقین که پدرشان در زندان بودند به خاطر این که عکس مسئولین را از دیوار پاره می کردند با آنها درگیر شد و به آنان گوشزد کرد که اگر دوباره عملشان را تکرار کنند با آنها برخورد جدی تر خواهد کرد و آنها نیز با برخورد مرتضوی دوباره کارهایشان را تکرار نکردند. راوی    یعقوب مرتضوی
  
راوی   فاطمه مرتضوی
+
* موضوع   خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
  
 +
خواهر زاده ام برایم تعریف می کرد و می گفت: من در مشهد خواب دیدم که ایوب آمده است و شما به او می گفتید: ایوب جان تو کجا بودی که تا بحال نیامدی؟ تو اینقدر بی محبت نبودی که بی خبر بروی و ما را تنها بگذاری. او گفت: من در دانشگاه درس می خواندم به من اجازه مرخصی نمی دادند که جهت دیدن شما بیایم. بعد از این که خواب را برایم تعریف کرد و من به بیرجند آمدم متوجه شدم که جنازه ایوب پیدا شده و می خواهند او را تشیع کند. راوی    زهرا چاهی
  
برادرم ایوب مرتضوی هر دفعه که به جبهه می رفت از مساعده جبهه برای رسیدگی به وضع خود استفاده نمی کرد و یک روز با همان مبلغ ناچیز تعدادی فانوس خرید و برای کمک به جبهه اهدا کرد.
+
* موضوع    همت در رفع مشکل ديگران
  
 +
زمانی که فرزندم ایوب مرتضوی در دوره راهنمایی بود در مواقع تعطیلی از خانه بیرون می رفت دیر وقت خسته و کوفته به خانه آمد و هر چه از او سؤال می کردیم که کجا بودی و چکار کردی به ما چیزی نمی گفت: تا اینکه بعداً متوجه شدیم که او و دوستانش در ساختن نمازخانه مدرسه در کار بنایی کمک کرده اند. راوی    زهرا چاهی
  
 +
* موضوع    بدون موضوع
  
مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
+
امام رضا(ع) جواب داد سالها در کنار خانواده منتظر ایوب بودیم. هر کس در خانه ما را می کوبید به میان فرزندم از جا بر می خاستم ولی او نبود، صدایش در جای جای خانه به گوشم می رسید، روزها سپری شد قریب 5 سال انتظار و صبر و بی قراری مرا ناتوان کرده بود. فرزندی که مهربان و صفای دل او بر دل همه نشسته بود در جمع ما نبود به همین جهت به مشهد رفتم و در کنار ضریح پاک و با صفای هشتیم امام شیعیان جهان دست به دعا شدم، گریه بسیار کردم حضرت را به مادرشان [[فاطمه زهرا (س)]] قسم دادم، از ایشان درخواست کردم خبری از فرزندم به من برسانند بعد از مراسم زیارت رفته رفته عازم شهر بیرجند شدم. وقتی که تاکسی مرا اوّل کوچه منزلمان پیاده کرد، از دور چشم به چراغها و پرچمهایی که اطراف خانه زده شده بود افتاد، کمی جلوتر آمدم، باورم نمی شد که امام رضا (ع) جواب مرا داده باشد. و دیدم حجله و چراغهای روشن و پرچم همه به سبب این است که پیکر پاک فرزند مرا آورده اند و اینچنین [[امام رضا (ع)]] جواب مرا داد.راوی    زهرا چاهی
 
+
راوی    صغری جامی
+
 
+
 
+
یک روز فرزندم ایوب مرتضوی در تظاهرات به همراه مردم به دفتر منافقین و ضد انقلاب که در مقابل مسجد حائری بود حمله می کنند و آنرا به آتش می کشند.
+
 
+
 
+
 
+
امر به معروف و نهي از منکر
+
 
+
راوی    یعقوب مرتضوی
+
 
+
برادرم ایوب مرتضوی بعد از انقلاب هم با منافقین سخت برخوردی کرد تا آنجا که روزی چند تا از فرزندان منافقین که پدرشان در زندان بودند به خاطر این که عکس مسئولین را از دیوار پاره می کردند با آنها درگیر شد و به آنان گوشزد کرد که اگر دوباره عملشان را تکرار کنند با آنها برخورد جدی تر خواهد کرد و آنها نیز با برخورد مرتضوی دوباره کارهایشان را تکرار نکردند.
+
 
+
 
+
 
+
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
+
 
+
راوی    زهرا چاهی
+
 
+
 
+
خواهر زاده ام برایم تعریف می کرد و می گفت: من در مشهد خواب دیدم که ایوب آمده است و شما به او می گفتید: ایوب جان تو کجا بودی که تا بحال نیامدی؟ تو اینقدر بی محبت نبودی که بی خبر بروی و ما را تنها بگذاری. او گفت: من در دانشگاه درس می خواندم به من اجازه مرخصی نمی دادند که جهت دیدن شما بیایم. بعد از این که خواب را برایم تعریف کرد و من به بیرجند آمدم متوجه شدم که جنازه ایوب پیدا شده و می خواهند او را تشیع کند.
+
 
+
 
+
 
+
همت در رفع مشکل ديگران
+
 
+
راوی    زهرا چاهی
+
 
+
 
+
زمانی که فرزندم ایوب مرتضوی در دوره راهنمایی بود در مواقع تعطیلی از خانه بیرون می رفت دیر وقت خسته و کوفته به خانه آمد و هر چه از او سؤال می کردیم که کجا بودی و چکار کردی به ما چیزی نمی گفت: تا اینکه بعداً متوجه شدیم که او و دوستانش در ساختن نمازخانه مدرسه در کار بنایی کمک کرده اند.
+
 
+
 
+
بازگشت دوباره
+
 
+
 
+
راوی    زهرا چاهی
+
 
+
[[امام رضا(ع)]] جواب داد سالها در کنار خانواده منتظر ایوب بودیم. هر کس در خانه ما را می کوبید به میان فرزندم از جا بر می خاستم ولی او نبود، صدایش در جای جای خانه به گوشم می رسید، روزها سپری شد قریب 5 سال انتظار و صبر و بی قراری مرا ناتوان کرده بود. فرزندی که مهربان و صفای دل او بر دل همه نشسته بود در جمع ما نبود به همین جهت به مشهد رفتم و در کنار ضریح پاک و با صفای هشتیمن امام شیعیان جهان دست به دعا شدم، گریه بسیار کردم حضرت را به مادرشان [[فاطمه زهرا (س)]] قسم دادم، از ایشان درخواست کردم خبری از فرزندم به من برسانند بعد از مراسم زیارت رفته رفته عازم شهر بیرجند شدم. وقتی که تاکسی مرا اوّل کوچه منزلمان پیاده کرد، از دور چشم به چراغها و پرچمهایی که اطراف خانه زده شده بود افتاد، کمی جلوتر آمدم، باورم نمی شد که [[امام رضا (ع)]] جواب مرا داده باشد. و دیدم حجله و چراغهای روشن و پرچم همه به سبب این است که پیکر پاک فرزند مرا آورده اند و اینچنین [[امام رضا (ع)]] جواب مرا داد.
+
 
      
 
      
 +
* موضوع    پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي
  
 +
فانوس در جبهه های جنگ در سنگرهای انفرادی و اجتماعی بیشتر اوقات از وسایل و امکانات کنونی استفاده نمی شد، بلکه از امکانات جزئی مانند چراغ فانوس و چراغ قوه و شمع و … برای روشنایی استفاده می کردند برادرن در همین راستا وقتی از جبهه جنگ به مرخصی آمد با مقدار پولی که به عنوان مساعده دریافت کرده بود چند عدد فانوس خرید و به جبهه رزمندگان هدیه برد. راوی    زهرا چاهی
  
پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي
+
* موضوع   بدون موضوع
 
+
راوی   زهرا چاهی
+
 
+
فانوس در جبهه های جنگ در سنگرهای انفرادی و اجتماعی بیشتر اوقات از وسایل و امکانات کنونی استفاده نمی شد، بلکه از امکانات جزئی مانند چراغ فانوس و چراغ قوه و شمع و … برای روشنایی استفاده می کردند برادرن در همین راستا وقتی از جبهه جنگ به مرخصی آمد با مقدار پولی که به عنوان مساعده دریافت کرده بود چند عدد فانوس خرید و به جبهه رزمندگان هدیه برد.
+
 
+
 
+
بدون موضوع
+
 
+
راوی    زهرا چاهی
+
  
مادر بخوان اکنون از درگاه خداوند متعال پیروزی کلیه رزمندگان اسلام را خواهانم ان شاء الله با فتح [[کربلا]] رزمندگان اسلام حماسه دیگری خواهند آفرید، و هر روز خون جوانان از جان گذشته در سرزمین گرم خوزستان می ریزد. اکنون خوزستان [[کربلای]] [[ایران]] است. اکنون معجرات فراوانی را به چشم خود می بینیم. من در [[خرمشهر]] شهر خون، شهری که مردم آن مظلومانه به دست صدامیان به [[شهادت]] رسیدند. کودکان در خون خود غلطیدند. تمام خانه های مردم بی دفاع ویران شد. حضور دارم این وحشیها (صدامیان) به حیوانات هم رحم نکردند از قوم مغول هم بدترند و هر چه بگویم کم است.  
+
مادر بخوان اکنون از درگاه خداوند متعال پیروزی کلیه رزمندگان اسلام را خواهانم ان شاء الله با فتح [[کربلا]] رزمندگان اسلام حماسه دیگری خواهند آفرید، و هر روز خون جوانان از جان گذشته در سرزمین گرم خوزستان می ریزد. اکنون خوزستان [[کربلای]] [[ایران]] است. اکنون معجرات فراوانی را به چشم خود می بینیم. من در [[خرمشهر]] شهر خون، شهری که مردم آن مظلومانه به دست صدامیان به [[شهادت]] رسیدند. کودکان در خون خود غلطیدند. تمام خانه های مردم بی دفاع ویران شد. حضور دارم این وحشیها (صدامیان) به حیوانات هم رحم نکردند از قوم مغول هم بدترند و هر چه بگویم کم است. راوی    زهرا چاهی
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19079 سایت یاران رضا]</ref>
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19079 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==  
 
==پانویس==  

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۷

ایوب مرتضوی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بیرجند
شهادت 1361/04/23
محل دفن شماره‌2بیرجند
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
شغل دانش آموز
خانواده نام پدر:عباسعلی‌


کد شهید: 6127924 تاریخ تولد : نام : ایوب‌ محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : مرتضوی‌ تاریخ شهادت : 1361/04/23 نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : شماره‌2بیرجند

زندگی نامه

ايوب مرتضوي فرزند عباسعلي در تاريخ چهاردهم مهرماه سال 1346 در روستاي حسن آباد شهرستان بيرجند ديده به جهان گشود وي اولين فرزند خانواده بود و نامش را با الهام گرفتن از اسم پيامبر ايوب نهادند، دوران خردسالي را در آغوش گرم و پر مهر از محبت مردم روستانشين جنوب شرقي ايران سپري کرد، و با تلخي‌ها و شيريني‌هاي روستا دست و پنجه نرم کرد و سخت کوش دوران ابتدائي را در همان زادگاه خود گذراند و سپس همراه پدر و مادرش به شهرستان بيرجند عزيمت نمود. دوران تحصيل را در راهنمايي شهيد نواب صفوي (اسم کنوني) به اتمام رسانيد و شروع اين دوره تحصيلي او مصادف با حرکت انقلاب اسلامي بود، وي در تمامي راهپيمائيهايي که در سطح شهر بر پا مي‌شد شرکت مي‌جست و فعاليت مي‌کرد، با پيروزي انقلاب و همزمان با شروع جنگ تحميلي عراق به ايران وارد صحنه‌هاي نبرد مي‌شود و در عمليات رمضان در منطقه شلمچه در تاريخ 23/4/1361 در حالي که آرپي‌جي زن گردان شهيد رجايي از تيپ 21 امام رضا (ع) خراسان بود به مقام شهادت نائل مي‌آيد و پيکر پاکش حدود 1980 روز در همان منطقه مهمان حضرت زهرا(س) مي‌باشد سپس پيکر پاکش به شهرستان بيرجند منتقل و با حضور مردم شهيد پرور تشييع و به خاک سپرده شد.

خاطرات

  • موضوع خبر شهادت

یکروز که در مشهد بودم به پای ضریح امام رضا (ع) رفتم و عاجزانه از او خواستم که از فرزندم برایم خبری بیاورند تا نگرانی ما کمتر شود وقتی که بیرجند آمدم از سر کوچه که درب خانه ای حجله گذاشته شده و چراغی روشن است وقتی به نزدیک دیدم که آن خانه خودمان است و عکس ایوب داخل حجله است متوجه شدم که ایوب شهید شده است و بسیار خوشحال شدم چون امام رضا جواب من را داده بود. راوی زهرا چاهی

  • موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي

برادرم ایوب مرتضوی هر دفعه که به جبهه می رفت از مساعده جبهه برای رسیدگی به وضع خود استفاده نمی کرد و یک روز با همان مبلغ ناچیز تعدادی فانوس خرید و برای کمک به جبهه اهدا کرد. راوی فاطمه مرتضوی

  • موضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقين

یک روز فرزندم ایوب مرتضوی در تظاهرات به همراه مردم به دفتر منافقین و ضد انقلاب که در مقابل مسجد حائری بود حمله می کنند و آنرا به آتش می کشند. راوی صغری جامی

  • موضوع امر به معروف و نهي از منکر

برادرم ایوب مرتضوی بعد از انقلاب هم با منافقین سخت برخوردی کرد تا آنجا که روزی چند تا از فرزندان منافقین که پدرشان در زندان بودند به خاطر این که عکس مسئولین را از دیوار پاره می کردند با آنها درگیر شد و به آنان گوشزد کرد که اگر دوباره عملشان را تکرار کنند با آنها برخورد جدی تر خواهد کرد و آنها نیز با برخورد مرتضوی دوباره کارهایشان را تکرار نکردند. راوی یعقوب مرتضوی

  • موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

خواهر زاده ام برایم تعریف می کرد و می گفت: من در مشهد خواب دیدم که ایوب آمده است و شما به او می گفتید: ایوب جان تو کجا بودی که تا بحال نیامدی؟ تو اینقدر بی محبت نبودی که بی خبر بروی و ما را تنها بگذاری. او گفت: من در دانشگاه درس می خواندم به من اجازه مرخصی نمی دادند که جهت دیدن شما بیایم. بعد از این که خواب را برایم تعریف کرد و من به بیرجند آمدم متوجه شدم که جنازه ایوب پیدا شده و می خواهند او را تشیع کند. راوی زهرا چاهی

  • موضوع همت در رفع مشکل ديگران

زمانی که فرزندم ایوب مرتضوی در دوره راهنمایی بود در مواقع تعطیلی از خانه بیرون می رفت دیر وقت خسته و کوفته به خانه آمد و هر چه از او سؤال می کردیم که کجا بودی و چکار کردی به ما چیزی نمی گفت: تا اینکه بعداً متوجه شدیم که او و دوستانش در ساختن نمازخانه مدرسه در کار بنایی کمک کرده اند. راوی زهرا چاهی

  • موضوع بدون موضوع

امام رضا(ع) جواب داد سالها در کنار خانواده منتظر ایوب بودیم. هر کس در خانه ما را می کوبید به میان فرزندم از جا بر می خاستم ولی او نبود، صدایش در جای جای خانه به گوشم می رسید، روزها سپری شد قریب 5 سال انتظار و صبر و بی قراری مرا ناتوان کرده بود. فرزندی که مهربان و صفای دل او بر دل همه نشسته بود در جمع ما نبود به همین جهت به مشهد رفتم و در کنار ضریح پاک و با صفای هشتیم امام شیعیان جهان دست به دعا شدم، گریه بسیار کردم حضرت را به مادرشان فاطمه زهرا (س) قسم دادم، از ایشان درخواست کردم خبری از فرزندم به من برسانند بعد از مراسم زیارت رفته رفته عازم شهر بیرجند شدم. وقتی که تاکسی مرا اوّل کوچه منزلمان پیاده کرد، از دور چشم به چراغها و پرچمهایی که اطراف خانه زده شده بود افتاد، کمی جلوتر آمدم، باورم نمی شد که امام رضا (ع) جواب مرا داده باشد. و دیدم حجله و چراغهای روشن و پرچم همه به سبب این است که پیکر پاک فرزند مرا آورده اند و اینچنین امام رضا (ع) جواب مرا داد.راوی زهرا چاهی

  • موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي

فانوس در جبهه های جنگ در سنگرهای انفرادی و اجتماعی بیشتر اوقات از وسایل و امکانات کنونی استفاده نمی شد، بلکه از امکانات جزئی مانند چراغ فانوس و چراغ قوه و شمع و … برای روشنایی استفاده می کردند برادرن در همین راستا وقتی از جبهه جنگ به مرخصی آمد با مقدار پولی که به عنوان مساعده دریافت کرده بود چند عدد فانوس خرید و به جبهه رزمندگان هدیه برد. راوی زهرا چاهی

  • موضوع بدون موضوع

مادر بخوان اکنون از درگاه خداوند متعال پیروزی کلیه رزمندگان اسلام را خواهانم ان شاء الله با فتح کربلا رزمندگان اسلام حماسه دیگری خواهند آفرید، و هر روز خون جوانان از جان گذشته در سرزمین گرم خوزستان می ریزد. اکنون خوزستان کربلای ایران است. اکنون معجرات فراوانی را به چشم خود می بینیم. من در خرمشهر شهر خون، شهری که مردم آن مظلومانه به دست صدامیان به شهادت رسیدند. کودکان در خون خود غلطیدند. تمام خانه های مردم بی دفاع ویران شد. حضور دارم این وحشیها (صدامیان) به حیوانات هم رحم نکردند از قوم مغول هم بدترند و هر چه بگویم کم است. راوی زهرا چاهی [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده