ویرایش‌ها

شهید محمد ماجونی طرقی

۵۴ بایت اضافه‌شده، ‏۶ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۴
آموزش ما در اردوگاه حیدریه اهواز تمام شد . نزدیک غروب بود . اسلحه تحویل گرفتیم ماجونی آنقدر خود را سنگین کرده بود که به سختی راه می رفت . از بس که نارنجک به خود بسته بود . او می گفت نباید دست عراقی ها اسیر شویم . از اردوگاه حیدریه آموزش ما که تقسیم شدیم به دژ خرمشهر . عراق شبها آنها را به شدت می کوبید . بعد از مدتی که در آنجا مستقر شدیم فهمیدیم که امشب شب وداع است و فردا احتمال دیدن دوستان کم است . همه از هم طلب بخشش و شفاعت می کردند . حدود طلوع آفتاب راه افتادیم به طرف خط (2) شلمچه نزدیک خط (2) پیاده شدیم و آهسته خود را به شیارهایی که جهت وصل سنگرها به یکدیگر کنده شده بودند رساندیم اما بعلت خستگی زیاد زیر بارش شدید گلوله های عراقی خوابمان برد . طرف ساعت 11/5 ظهر بود که نهار آوردند . پلو سبزی با گوشت داخل پلاستیک پس از صرف نهار و خواندن نماز بوسیله یک تویوتا شکاری به طرف خط اول رفتیم . دسته شهید ماجونی از ما جدا شد . آنها تیر بار چی بودند . ما از طرف چپ رفتیم و آنها از طرف راست به صورت هلال عراقی ها در دل ما بودند . نزدیکی غروب بود که به ما گفتند : پیشروی کنید، با شروع پیشروی خاکریز اول را رد کردیم که با آمدن یک خمپاره زماندار من بشدت مجروح شدم . از تمام بدنم بشدت خون می ریخت به خودم که آمدم دیدم رفقا من را سوار یک ماشین کرده اند . و به پشت خط آورده اند . البته دیگر از محمد خبری نداشتم . چهار پنج روز بعد خبر دادند که مفقود شده ولی بعد از پیشروی نیروهای خودی گفتند : که جنازه اش پیدا شده . منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18214%2018214 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
۲٬۱۷۷
ویرایش