شهیدمحمد منصوریان: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6618746 نام : بابا محمد نام خانوادگی : منصوریان نام پدر : علی‌ تا...» ایجاد کرد)
 
سطر ۳۸: سطر ۳۸:
  
  
به خاطر دارم، آخرین باری که بابا محمد به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت . گویی به او الهام شده بود که به شهادت می رسد . شب قبل از این که عازم جبهه شود ، به عکاسی رفت و یک عکس یادگاری از خودش گرفت و مقداری گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و به من گفت : مادر جان این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و این عکس را هم برای شهادتم آماده کرده ام .
+
به خاطر دارم، آخرین باری که بابا محمد به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت . گویی به او الهام شده بود که به [[شهادت]] می رسد . شب قبل از این که عازم [[جبهه]] شود ، به عکاسی رفت و یک عکس یادگاری از خودش گرفت و مقداری گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و به من گفت : مادر جان این بار که به [[جبهه]] بروم [[شهید]] می شوم و این عکس را هم برای شهادتم آماده کرده ام .
  
 
فکاهی شوخ طبعی
 
فکاهی شوخ طبعی

نسخهٔ ‏۱۲ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۸

rId4

کد شهید : 6618746

نام : بابا محمد

نام خانوادگی : منصوریان

نام پدر : علی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : درگز

تاریخ شهادت : 1366/11/22

مکان شهادت : تایباد

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر

گلزار :

خاطرات

حالات معنوی قبل از شهادت

موضوع : حالات معنوي قبل از شهادت

راوی : فاطمه مرادی مقدم

متن کامل خاطره


به خاطر دارم، آخرین باری که بابا محمد به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت . گویی به او الهام شده بود که به شهادت می رسد . شب قبل از این که عازم جبهه شود ، به عکاسی رفت و یک عکس یادگاری از خودش گرفت و مقداری گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و به من گفت : مادر جان این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و این عکس را هم برای شهادتم آماده کرده ام .

فکاهی شوخ طبعی

موضوع : فکاهي شوخ طبعي

راوی : محسن منصوریان

متن کامل خاطره


به یاد دارم یک شب حدود ساعت دوازده در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شد . از خواب پریدم و دیدم که محمد به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم خالی کرده و من هم بلند شدم و شلنگ آب را بر روی محمد گرفتم و تمام بدنش را خیس کردم و این بهترین خاطره ای بود که از برادرم به یاد داشتم .

پیش بینی شهادت

موضوع : پيش بيني شهادت

راوی : فاطمه مرادی مقدم

متن کامل خاطره


بابا محمد خودش را برای شهادت آماده کرده بود ، قبل از شهادتش عکس گرفته بود و در قاب عکس نصب کرده بود و تعدادی گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و می گفت من شهید میشوم و این عکس را برای شهادتم آماده کردم .

فکاهی شوخ طبعی

موضوع : فکاهي شوخ طبعي

راوی : حسن منصوریان

متن کامل خاطره


ساعت 12 شب بود در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شده است ، وقتی از خواب بلند شدم دیدم محمد آمده و به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم ریخته بود . ایشان از ماموریت آمده بود .

منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19722