ویرایشها
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید وقتی اسدا… مجروح شده بود همسر یکی از اقوام خواست به عیادت ایشان بیاید ، اما بخاطر اینکه میانه ی خوبی با امام و [[انقلاب ]] نداشتند به او اجازه ملاقات ندادند . وقتی اسدا… از این ماجرا با خبر شد بعد از اینکه حالش کمی خوب شده بود یک تفنگ بادی خریدو برای پسر همان قوم برده بود .چون ایشان به صله ی رحم خیلی اهمیت می داد.
عنوان ساده زیستی و پرهیز از تجمل
موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل
راوی
متن کامل خاطره
آخرین باری که می خواست به جبهه برود ، بی قرار منتظر خواهرم بود تا با اوخداحافظی نماید .ولی خواهرم نیامد و او بدون خداحافظی با او رفت.از من که خداحافظی کرد و رفت، هنوز دور نشده بود که صدایش کردم اسدا… گفت : مگر خداحافظی نکردی ؟ به او گفتم زمانیکه حضرت زینب (س) با امام حسین خداحافظی کرد ، می دانست که با رآخری است که او را می بیند من هم فکر می کنم این آخرین باری است که تو را می بینم سرش را پائین انداخت و در حالیکه گریه می کرد گفت : می خواهم بروم پیش [[شهید کریمی ]] . من متوجه نشدم که منظور ایشان به شهادت رسیدن است.
عنوان عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی
متن کامل خاطره
چند ماهی بودکه خبری از اسد ا… نداشتیم به همین خاطر نذر کردیم که اگر اسدا… سالم برگردد آش نذری بدهیم .وقتی اسدا… از جبهه آمد به او گفتم : من نذر کرده بودم که اگر شما برگردی ،آش نذری بدهم .اسدا… درجوابم گفت : کار خوبی نکردی که برایم نذر کردی گفتم : برادر جان این عوض تشکر است ؟ اسدا… گفت : من در جبهه خواب دیدم عملیاتی شروع شد و رمز آن عملیات "" یازهرا"" بود .سیدی را دیدم که با اسب سفیدی آمد و درحالی که پرچمی در دست داشت گفت: یک نفر بیاید واین پرچم را از دست من بگیرد .شما از پشت سر پیراهن مرا گرفتی وگفتی : یا نرو و اگر هم می روی من هم با شما می آیم ، پیراهنم پاره شد .دوستم زود رفت و پرچم را گرفت و شما باعث شدی که به آررویم نرسم .ازخواب بیدارشدم و در حال فکر کردن به خوابی که دیدم بودم ، که ناگهان فرمانده ی عملیاتمان بیدار باش زد و گفت: آماده باشید که حمله است درست مطابق همان خوابی که دیده بودم ، رمز عملیات یا زهرا بود .و همان دوستم که در خواب دیده بودم به فیض [[شهادت ]] نائل شد و من ماندم .و تو با این نذر خود باعث شدی که به آرزویم نرسم . اسدا…. تاکید کرد : دیگر برایم نذر نکن من این راه را انتخاب کردم ، و اگر مرا دوست داری از این نذرها نکن .
عنوان عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی
متن کامل خاطره
یک روز ایشان به من گفت : شهادت نصیب هر کس نمی شود مگر اینکه امام زمان (عج) را ببیند تمام [[شهدا ]] قبل از شهادت به گونه ای با امام زمان(عج) رابطه پیدا می کنند سپس گفت در یکی از عملیات ها قبل از حمله ، یکی از روحانیون برای ما سخنرانی کرد و گفت : هرکسی از شما به فکر [[حضرت زهرا (س) ]] باشد [[امام زمان ]] را خواهد دید . آن شب چنان دلم گرفته بود و گریه می کردم که این امر برایم به واقعیت پیوست همان طور که درفکر حضرت زهرا بودم احساس کردم که تکانی خوردم به پشت سرم نگاه کردم سیدی را دیدم که از من جدا شد و رفت .من تا آن زمان متوجه نشدم که ایشان که بود ولی بعد فهمیدم که چه کسی را از دست داده بودم.
عنوان عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی
متن کامل خاطره
شبی خواب دیدم که صدایی مرا متوجه خود کرده خوب که گوش کردم صدای دلنشین بود متوجه شدم که اسدا… است ولی نمی دانم که نماز شب می خواند یا دعای کمیل یا دعای توسل ، هم می خواند هم گریه می کرد با حال معنوی عجیبی راز و نیاز می کرد . گفتم : اسدا… جان اگر می خوانی پس چرا گریه می کنی ؟ در جوابم گفت : مادر ، مادر ، مادر تو را به جدت حضرت زهرا قسمت می دهم مرا از راهی که می روم برنگردان فردای قیامت چه جوابی به حضرت زهرا (س) و حضرت زینت زینب (س) خواهی داد ؟ چگونه سرت را بلند خواهی کرد و چگونه به آنها نگاه خواهی کرد ؟ مبادا حضرت زهرا و زینب (س) به تو بگویند چرا انقلاب شد و این همه شهید شدند تو هم دو تا پسر داشتی چرا یک نفر از آنها را نفرستادی ؟ گفتم : کسی پیش دخترانم نیست و من در روستا تنها هستم اگر به جبهه بروی دخترانم تنها می مانند به این علت از رفتن او به جبهه ممانعت می کردم. اسدا… گفت : خیلی از رزمنده ها وقتی به جبهه می آیند می گویند مادرشان دستشان را حنا می کند . گفتم : تا به حال نمی دانستم که چه راه خوبی را انتخاب کرده ای از این به بعد برو خدا پشت و پناهت باشد . حنا هم پشت دستش بستم و ازهمین زمان که رفت دیگر نیامد تا 12 سال مفقود بود و بعد از گذشت این همه سال پیکر پاکش را برای ما هدیه آوردند .
عنوان حالات معنوی خاص
راوی
متن کامل خاطره
زمانی که مجروح شده و در بستر بیماری بودند یکی از اقوام به عیادت ایشان آمدنو نزد اسدا… به [[امام خمینی (ره) ]] توهین کردند . اسدا… چنان رختخواب را ترک نمودند که ما ترسیدیم اوضاعش وخیم تر شود آنقدر عصابانی بود از حرف ملاقات کننده که با آن حالت زخمی اش از اتاق خارج شد .
عنوان عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
یک بار شب جمعه بعد از دعال کمیل با اسدا… به گلزار شهدا رفتیم و کلی با من صحبت کرد و گفت : خواهرم من و مجید کریمی شبها به اینجا آمده و با شهدا صحبت می کنیم . من عقیده ام نزدیک به عقاید او بود با این حال به گفته های او شک و تردید داشتم . ایشان می گفت : هر که با طنش باطنش پاک باشد شهید را می بیند و با او حرف می زند در ادامه صحبت خود گفت : [[شهید میرقراچلو ]] به مجیدگفته است : این قبر خاکی که در ردیف قبر من است برای شما نگه داشته ام . من بعد از شهادت مجید به مزار ایشان رفتم و دیدم که مزار ایشان چند قبر بعد تر از قبر شهید میرقراچلو است و آنجا به یادم افتاد که اسدا… این موضوع را قبلاً اشاره کرده بود .
عنوان تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي
راوی
متن کامل خاطره
2- برای اعزام به جبهه به سن قانونی نرسیده بود و از طرفی از نظر جثه هم خیلی ضعیف بود ند به همین خاطر مسئولین مربوطه اجازه اعزام به آموزش و جبه هرا جبهه را به ایشان نمی دادند . و چون علاقه شدیدی جهت رفتن به جبهه داشتند شناسنامه اش را دستکاری کرده و از آن فتو گرفت ، تا از این طریق اعزام شود ، ولی موفق نشد که اعزام شود ، یکی از مسئولین اعزام نیرو گفته بود : " شما برای رفتن به جبهه خیلی کوچک هستید. " اسدالله گفته بود :" اگر مرا اعزام نکنید خودم را می کشم ." ایشان با مشاهدة عشق و علاقه اسدالله به جبهه ، قول داده بودند : که در اعزام بعدی شما را نیز اعزام خواهیم کرد . " اسدالله تا زمان اعزام نیروی بعدی در منزل خیلی بی قراری می کرد. آن برادر گفت :" وقتی کارتهای بسیجیها را تحویل می دادیم و لیست اسامی را قرائت می کردم اسم اسدالله نبود ، او را از اتومبیل پیاده می کنند . " مسئولین مربوطه می گفتند : اسدالله بقدری گریه کرد و دنبال اتومبیل دوید که همه برادران حاضر در آن مکان گریه کردند . اسدالله هر چه دوید نتوانست به اتومبیل برسد .
عنوان عشق به ائمه اطهار
موضوع عشق به ائمه اطهار
راوی
متن کامل خاطره
1- همه بچه های من تا سن دو سالگی راه نمی رفتند . زمانی که اسدالله 9 ماهه بود . یک رو زکه پدرش درحال نماز بود و اسدالله در همان اتاق نشسته بود ، در یک لحظه بقدری تند و سریع و با یک علاقه شدیدی به طرف مهر پدرش حرکت کرد که برای من مایة تعجب بود ، چون اولین حرکتش بود . مهر را برداشت و همانجا نشست . پدرش بعد از اینکه نمازش را تمام کرد به من گفت : " در این بچه نشانه عجیبی از عشق و علاقه به [[امام حسین (ع) ]] می بینم ، زیرا که اولین حرکت او به سوی مهر کربلا بود . و لازم به ذکر است که آخرین حرکتش نیز به سوی سر زمین کربلا بود . بطوریکه 12 سال در [[شلمچه ]]مفقودالاثر بود .
عنوان احساس مسؤلیت
موضوع احساس مسؤليت
راوی
متن کامل خاطره
ما چون در روستا ساکن بودیم . آگاهی کامل نیست به اخبار و رسانه های گروهی و غیره نداشتیم . از شناخت کافی از انقلاب و شهید و جبهه نداشتیم . روزی اسدالله به منزل ما آمد من به خاطر اینکه ایشان را از رفتن به جبهه منع کنم به او گفتم : اسدالله جان اگر به یک نفر یک خانه پر از پول بدهند و به او بگویند یک ساعت برو داخل آتش آیا می رود ؟ و ادامه دادم . چرا شما انیهمه به جبهه می روی و با تانکهای دشمن و تیرهای آنها رو به رو می شوی ؟ دیگر به جبهه نرو ؟ بگذار خود مسئولین رده بالا به جبهه بروند . چرا خودشان نمی روند ؟ آن وقت تو می روی ! اسدالله گفت : در شما که خبر نداری در جبهه چه می گذرد . اگر چند نفر ظالم پیش روی خودت بیایند و بچه هایت را قتل عام کنند . چه حالی به شهادت می دهد ؟ اسلام در خطر است و بخاطر [[اسلام ]] و قران باید از کشور اسلامی دفاع کرد .
عنوان توجه به امور معنوی
موضوع توجه به امور معنوي