شهید اسداله نودهی

مشخصات کد شهید: 6538586 تاریخ تولد : نام : اسداله‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : نودهی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : نورمحمد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب‌ گلزار :

خاطرات عنوان آخرین وداع با دوستان موضوع آخرين وداع با دوستان راوی متن کامل خاطره به یاد دارم آخرین باری که می خواست به جبهه برود اصلاً آرام وقرارنداشت و مکرراً وارد اتاق می شد و بیرون می رفت .چند بار به کوچه رفت و دوباره وارد اتاق می شد و می پرسید خواهرم نیامد ؟ دخترم همان روز به خاطر جلسه ای که داشتند دیرتر به منزل برگشت .نمی دانم اسدا… با او می خواست خداحافظی کند یا رازی را به او بگوید بالاخره موفق به دیدن خواهرش نشد و لذا بدون اینکه خواهرش را ببیند به جبهه رفت . عنوان صله رحم موضوع آخرين وداع با دوستان راوی متن کامل خاطره یادم می آید وقتی اسداله مجروح شده بود همسر یکی از اقوام خواست به عیادت ایشان بیاید ، اما بخاطر اینکه میانه ی خوبی با امام و انقلاب نداشتند به او اجازه ملاقات ندادند . وقتی اسداله از این ماجرا با خبر شد بعد از اینکه حالش کمی خوب شده بود یک تفنگ بادی خریدو برای پسر همان قوم برده بود .چون ایشان به صله ی رحم خیلی اهمیت می داد. عنوان ساده زیستی و پرهیز از تجمل موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل راوی متن کامل خاطره یادم می آید در زمان جنگ من با ایشان به مسافرت رفتم یک روز اسدا… یک مقداری پول به من داد. من با آن پولها دو جفت کفش خریدم .به ایشان گفتم : اسدا… جان هرکدام از کفشها را دوست داری بردار و بپوش .اسدا… قبول نمی کرد ولی با اصرارمن کفشها را پوشید من گفتم : این جفت را برای خودت بردار گفت : خواهر جان برای اینکه دلت را نشکنم می پوشم وگرنه هنوز کفشهای خودم سالم است . انگاز از همان ایتدا یه او الهام شده بود که متعلق به این دنیا نیست. عنوان آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده راوی متن کامل خاطره آخرین باری که می خواست به جبهه برود ، بی قرار منتظر خواهرم بود تا با اوخداحافظی نماید .ولی خواهرم نیامد و او بدون خداحافظی با او رفت.از من که خداحافظی کرد و رفت، هنوز دور نشده بود که صدایش کردم اسدا… گفت : مگر خداحافظی نکردی ؟ به او گفتم زمانیکه حضرت زینب (س) با امام حسین خداحافظی کرد ، می دانست که با رآخری است که او را می بیند من هم فکر می کنم این آخرین باری است که تو را می بینم سرش را پائین انداخت و در حالیکه گریه می کرد گفت : می خواهم بروم پیش شهید کریمی . من متوجه نشدم که منظور ایشان به شهادت رسیدن است. عنوان عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی متن کامل خاطره چند ماهی بودکه خبری از اسد اله نداشتیم به همین خاطر نذر کردیم که اگر اسدا… سالم برگردد آش نذری بدهیم .وقتی اسدا… از جبهه آمد به او گفتم : من نذر کرده بودم که اگر شما برگردی ،آش نذری بدهم .اسداله درجوابم گفت : کار خوبی نکردی که برایم نذر کردی گفتم : برادر جان این عوض تشکر است ؟ اسداله گفت : من در جبهه خواب دیدم عملیاتی شروع شد و رمز آن عملیات "" یازهرا"" بود .سیدی را دیدم که با اسب سفیدی آمد و درحالی که پرچمی در دست داشت گفت: یک نفر بیاید واین پرچم را از دست من بگیرد .شما از پشت سر پیراهن مرا گرفتی وگفتی : یا نرو و اگر هم می روی من هم با شما می آیم ، پیراهنم پاره شد .دوستم زود رفت و پرچم را گرفت و شما باعث شدی که به آررویم نرسم .ازخواب بیدارشدم و در حال فکر کردن به خوابی که دیدم بودم ، که ناگهان فرمانده ی عملیاتمان بیدار باش زد و گفت: آماده باشید که حمله است درست مطابق همان خوابی که دیده بودم ، رمز عملیات یا زهرا بود .و همان دوستم که در خواب دیده بودم به فیض شهادت نائل شد و من ماندم .و تو با این نذر خود باعث شدی که به آرزویم نرسم . اسدا…. تاکید کرد : دیگر برایم نذر نکن من این راه را انتخاب کردم ، و اگر مرا دوست داری از این نذرها نکن . عنوان عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی متن کامل خاطره یک روز ایشان به من گفت : شهادت نصیب هر کس نمی شود مگر اینکه امام زمان (عج) را ببیند تمام شهدا قبل از شهادت به گونه ای با امام زمان(عج) رابطه پیدا می کنند سپس گفت در یکی از عملیات ها قبل از حمله ، یکی از روحانیون برای ما سخنرانی کرد و گفت : هرکسی از شما به فکر حضرت زهرا (س) باشد امام زمان را خواهد دید . آن شب چنان دلم گرفته بود و گریه می کردم که این امر برایم به واقعیت پیوست همان طور که درفکر حضرت زهرا بودم احساس کردم که تکانی خوردم به پشت سرم نگاه کردم سیدی را دیدم که از من جدا شد و رفت .من تا آن زمان متوجه نشدم که ایشان که بود ولی بعد فهمیدم که چه کسی را از دست داده بودم. عنوان عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی متن کامل خاطره بعد از شهادت مجید کریمی و شرکت در مراسم آن شهید، با اینکه مرخصی داشت بلافاصله به جبهه برگشت و آنطور که تعریف می کنند، لباسهای مجید را پوشیده و لباسهای خودش را در ساک مجید می گذارد و وقتی دوستانش از او می پرسندکه چرا این کار را انجام می دهی؟ می گوید: « شاید به برکت لباس شهید، شهادت نصیب من هم بشود.»

عنوان اخلاص عمل موضوع اخلاص عمل راوی متن کامل خاطره موقعی که اسدالله مجروح شده بود، و در خانه استراحت می کرد. یک روز ساعت 4 آقای کریمی یکی از دوستانش با یک شیشه عسل به عیادت اسدالله آمد. و قتی به اسدالله گفت: « از کدام ناحیه آسیب دیده ای؟» اسدالله از نشان دادن محل جراحت و زخم خودداری کرد و گفت: « چیز مهمی نیست.» اسدالله نمی خواست کسی بفهمد که چگونه زخمی شده است حتی دوستش مجید کریمی.

عنوان عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی متن کامل خاطره وقتی مجید مان شهید شده بود، و هنوز خبر شهادت را به ما نداده بودند، اسدالله به خانه ما آمد و از ما پرسید: که مجید آمده یا نه؟ گفتیم: نه، هنوز نیامده است. از همانجا به خانه شان برمی گردد و از مادرشان خداحافظی می کند. و یکسره به جبهه می رود. وقتی که به اهواز می رسد، ساک مجید را از دوستانش می گیردو لباسهای خودش را در ساک مجید می گذارد و لباسهای مجید را می پوشد و غسل شهادت می کند. و به همرزمانش می گوید که: « من دوست دارم با لباسهای مجید به شهادت برسم.» در همان عملیات با لباسهای شهید مجید کریمی به فیض شهادت نائل می شود. عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره اسدا… برای دوره ی آموزش به پادگان رفته بود . یک شب که جهت تمرینان آموزشی به بیرون از پادگان می رود در یک لحظه مربیان متوجه می شوند که اسدا… نیست بعد از جستجو او را در میان برفها پیدا می کنند که به دلیل جثه ی کوچکش نتوانسته بود از برفها بگذرد . آنقدر کم سن و سال و ضعیف بود که حتی در دویدن درمراحل آموزشی از دیگران عقب می ماند . عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی متن کامل خاطره بعد از شهادت دوستش مجید کریمی ، ایشان به جبهه رفتند . عملیات کربلای 4 شروع شده بود درهمان روها شبی خواب دیدم که با اسدا… در کنار آب هستیم . ایشان از آب گذشتند ولی من در میان آب ماندم . وقتی ازخواب بیدار شدم برای مادرم آنچه را که خواب دیدم تعریف کردم مادرم گفت : اسداله یا اسیر شده و یا شهید شده است . حدس ایشان درست بود وایشان شهید شده بودند و بعد از 12 سال چشم انتظاری پیکر مطهرش به آغوش خانواده بازگشت . عنوان حالات معنوی خاص موضوع حالات معنوي خاص راوی متن کامل خاطره شبی خواب دیدم که صدایی مرا متوجه خود کرده خوب که گوش کردم صدای دلنشین بود متوجه شدم که اسداله است ولی نمی دانم که نماز شب می خواند یا دعای کمیل یا دعای توسل ، هم می خواند هم گریه می کرد با حال معنوی عجیبی راز و نیاز می کرد . گفتم : اسداله جان اگر می خوانی پس چرا گریه می کنی ؟ در جوابم گفت : مادر ، مادر ، مادر تو را به جدت حضرت زهرا قسمت می دهم مرا از راهی که می روم برنگردان فردای قیامت چه جوابی به حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) خواهی داد ؟ چگونه سرت را بلند خواهی کرد و چگونه به آنها نگاه خواهی کرد ؟ مبادا حضرت زهرا و زینب (س) به تو بگویند چرا انقلاب شد و این همه شهید شدند تو هم دو تا پسر داشتی چرا یک نفر از آنها را نفرستادی ؟ گفتم : کسی پیش دخترانم نیست و من در روستا تنها هستم اگر به جبهه بروی دخترانم تنها می مانند به این علت از رفتن او به جبهه ممانعت می کردم. اسداله گفت : خیلی از رزمنده ها وقتی به جبهه می آیند می گویند مادرشان دستشان را حنا می کند . گفتم : تا به حال نمی دانستم که چه راه خوبی را انتخاب کرده ای از این به بعد برو خدا پشت و پناهت باشد . حنا هم پشت دستش بستم و ازهمین زمان که رفت دیگر نیامد تا 12 سال مفقود بود و بعد از گذشت این همه سال پیکر پاکش را برای ما هدیه آوردند .

عنوان حالات معنوی خاص موضوع حالات معنوي خاص راوی متن کامل خاطره اسدا… در حیاط منزلمان گودالی به صورت قبر کنده بود یادم می آید یک شب دو از چشم دیگران در آن گودال رفت و با خدای خویش به راز و نیاز پرداخت و همانجا خوابید وقتی از ایشان پرسیدم که چرا این کارها را می کنی؟ جواب داد : می خواهم تمرین خواب در قبر کنم . یکی از همسایه ها که رابطه ی خوبی با انقلاب نداشت بعد از اطلاع از این کار او گفت : این حرکات و اعمال از افراد دیوانه سر می زند. و براستی که ایشان عاشق و دلباخته ی خداوند بود او دیوانه ی حق بود . عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره شهید نودهی عاشق جبهه بود یادم می آید یک دفعه که به مرخصی آمده بود سه روز بیشتر پیش خانواده نبود آنهم به اصرار مسئولین به مرخصی آمده بود . حتی موقعی که زخمی شده بود و دکتر استراحت مطلق به او داده بود طاقت نیاورد و به جبهه برگشت . عنوان اعتقاد به ولایت موضوع اعتقاد به ولايت راوی متن کامل خاطره یک روز با عجله و شتاب تمام به طرف منزل آمد پرسیدم چرا اینقدر عجله داری ؟ گفت : می خواهم با عده ای از برادران پاسداز به دیدار امام برویم . اکنون آمده ام تا از شما خداحافظی کنم . خداحافظی کرد و با ذوق و شوق تمام به دیدار امام رفتند . عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره مدتی برای رفتن به جبهه رضایت اولیاء شرط بود و ایشان به همین خاطر و نیز به علت کم سن و سال بودنش از طرق مختلف می خواست رضایت ما را بگیرد . یک بار جهت رسیدن به هدفش نامه ای را بگونه ای تنظیم کرده بود و از من خواست آنرا امضا بزنم پرسیدم چرا ؟ گفت : مربوط به مدرسه ست و من چون سواد نداشتم آنرا نگشت زدم اصلاً طاقت نداشت از کاروان جبهه عقب بماند از سن 11، 12 سالگی برای اعزام اقدام نمود و بالاخره در سن 14 سالگی موفق شد برای اولین بار به جبهه اعزام شود . عنوان تدبیر نظامی و مدیریت موضوع تدبير نظامي و مديريت راوی متن کامل خاطره یک دفعه یکی از اقوام ما که معلم بود به اسداله گفت: اسداله تو زیاد به جبهه رفته ای حالا نوبت درست است که درس خود را ادامه دهی . اسداله گفت : کدام درجه از جهاد در راه خدا بالاتر است شما بگویید تا من انتخاب کنم . معلم با شنیدن این حرفت سکوت کرد و دیگر حرف نزد . عنوان اعتقاد به ولایت موضوع اعتقاد به ولايت راوی متن کامل خاطره زمانی که مجروح شده و در بستر بیماری بودند یکی از اقوام به عیادت ایشان آمدنو نزد اسداله به امام خمینی (ره) توهین کردند . اسداله چنان رختخواب را ترک نمودند که ما ترسیدیم اوضاعش وخیم تر شود آنقدر عصابانی بود از حرف ملاقات کننده که با آن حالت زخمی اش از اتاق خارج شد . عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره یک روز گفت : سه راه برای من باقی مانده است شهادت ، اسارت یا مفقودی و ادامه دادند از این سه راه یکی به من تعلق دارد . او می گفت : برادر اگر جنگ ایران خاتمه یابد آتش فلسطین ما را در می یابد و اگر از ما خواسته شود بخاطر فلسطین با اسرائیل نیز خواهیم جنگید و تا راه کربلا را نگشاییم برنمی گردیم . عنوان حالات معنوی خاص موضوع حالات معنوي خاص راوی متن کامل خاطره یک شب صدای ضعیفی مرا از خواب بیدار کرد وقتی خوب گوش دادم متوجه شدم صدای روحانی اسداله است . ایشان در حال خواندن نماز شب بود و چنان العفو ، العفو می گفت و اشک می ریخت که اصلاً متوجه بیدار بودن من نشده و من برای اینکه حالت روحانی او را بر هم نزنم چشمانم را بستم گویی که خوابم . اسداله اصلاً به اطراف خود توجهی نداشت و چنان گریه می کرد و العفو ، العفو می گفت که همانجا یاد نماز خواندن حضرت علی (ع) افتادم که درحال نماز تیر را از پایش بیرون آوردند ولی اصلاً متوجه آن نشد . عنوان پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی متن کامل خاطره یک روز اسداله بسته ای را به من داد که روی آن نوشته شده بود کاملاً محرمانه استفاده ممنوع حتی شما . و گفت : این امانت را نگه دار. وقتی پرسیدم اسداله جان این بسته چیست ؟ گفت : تو کارت نباشد که چیست فقط آن را نگه دار. گفتم : حالا تا کی باید این بسته را نگه دارم اسداله در جواب گفت : تا ظهور امام زمان (عج) برای بار دوم که تکرار کردم گفت : تا قیامت . من این بسته را به امانت نگه داشتم . در طول مدت مفقودی او که دوازده سال طول کشید با یکی از پرسنل سپاه مشورت کردم و او هم گفت: شاید در این بسته چیزی یا نوشته ای باشد که در پیدا کردن او کمک کند . من هم بدون اینکه کسی از افراد خانواده متوجه این کار شود بسته را باز کردم . در آن بسته ، یک نوار که محتوی آن راز و نیاز با خدا با صدای خودش بود ویک دفتری که نوشته هایش همان محتوی نوار بود وجود داشت . من این امنت را نگه داشتم تا زمانیکه خبر شهادتش را به ما دادند . بعد از دوازده سال در مراسم خود شهید از این نوار استفاده کردیم و موضوع را برای خانواده ام تعریف کردم . روز اول ما از این نوار استفاده کردیم در روز دوم مراسم شهید که از این نوار استفاده کردیم همسایه ی ما که اهل تهران بود گفت : من شهید را در خواب دیدم که با چهره نورانی آمد و پرسید ؟ آقای باور و خواهرم نیستند ؟ من برادر خانم آقای باور هستم . در دلم گفتم : عکسی که از شهید درمراسم دیدم اینقدر نورانی نبود ایشان که خیلی نورانی است . همسایه به شهیدمان گفته بود : بله آنها هستند حتماً سر کار هستند . شهید دوباره برگشت و گفت: من آمده ام به شما بگویم که به خواهرم بگویید آن امانت را به هیچ کس ندهد . در ضمن به او بگویید که کسالت ایشان برطرف شده است . به یاری خداوند وبه برکت مراسم شهید در منزلمان درمدت کوتاهی کسالت ناعلاج من برطرف شد و من فهمیدم که شهید ناظر بر اعمال ماست . لذا تصمیم گرفتم که امانت ایشان را به هیچ کس ندهم چون هیچ کسی غیر از من و شهید از وجود امانت خبری نداشت . عنوان تقید در حضور در مزار شهدا موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا راوی متن کامل خاطره یک بار شب جمعه بعد از دعال کمیل با اسداله به گلزار شهدا رفتیم و کلی با من صحبت کرد و گفت : خواهرم من و مجید کریمی شبها به اینجا آمده و با شهدا صحبت می کنیم . من عقیده ام نزدیک به عقاید او بود با این حال به گفته های او شک و تردید داشتم . ایشان می گفت : هر که باطنش پاک باشد شهید را می بیند و با او حرف می زند در ادامه صحبت خود گفت : شهید میرقراچلو به مجیدگفته است : این قبر خاکی که در ردیف قبر من است برای شما نگه داشته ام . من بعد از شهادت مجید به مزار ایشان رفتم و دیدم که مزار ایشان چند قبر بعد تر از قبر شهید میرقراچلو است و آنجا به یادم افتاد که اسدا… این موضوع را قبلاً اشاره کرده بود . عنوان تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی متن کامل خاطره 4- فرزند اول ما پسر بود و بعد از آن خداوند پنج دختر به ما داد . اهل روستا می گفتند : فلانی فقط یک پسر دارد و خداوند پسری دیگری به او نمی دهد . این موضوع مرا بسیار اذیت و آزار می داد . در دل خود نذر کردم اگر خداوند به من یک پسر عطا کند . هر ساله به اسم حضرت زهرا (س) سمنو در مسجد پخش کنم . هنوز یک سال از آن جریان سپری نشده بود که خداوند حاجت من را برآورده کرد . وپسری به من داد که اسم او را اسدالله نامیدیم ، و هر ساله در ماه محرم سمنوی نذری را در مسجد بین مردم پخش می کردم . البته نذر دیگری نیز داشتم . در روستا مردم زمانی که حاجت خود را از خداوند می گرفتند در روز عاشورا روسری یا پارچه ای بر عکس امام حسین (ع) می بستند من نیز این نذر را کردم که اگر خداوند به من پسری بدهد . پارچه ای سبز به عکس امام حسین (ع) ببندم . و خداوند بعد از مدتی (کمتر از یکسال ) اسدالله را به من داد . و من نیز در روز عاشورا نذر خود را ادا نمودم . عنوان تقید در حضور در مزار شهدا موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا راوی متن کامل خاطره 3- در زمستان نفت کافی در اختیار نداشتیم لذا مجبور بودیم در یک اتاق با رختخواب کم بخوابیم . یک شب نصفه های شب احساس کردم پاهایم خیلی سرد شده است . وقتی علت را جویا شدم مشاهده کردم پاهای اسدالله است که سرد بوده و با پاهای من تماس داشته است . هر چه پرسیدم که تا به حال کجا بودی ؟ چیزی نگفت . بعد از شهادتش مادر شهید مجید کریمی به من گفت : " اسدالله با مجید در شبهای چله به گلزار شهداء می رفته اند . " مادر شهید مجید کریمی می گفت : " یک شب وقتی که مجید به خانه برگشت ا زاو پرسیدم کجا بودی ؟ او گفت : با اسدالله به گلزار شهداء رفته بودیم تا با شهید میرقراچلوصحبت کینم . " من تازه فهمیدم که آن شب او با دوستش در گلزار شهداء با روح شهید میر قراچلو صحبت می نمودند . عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره 2- برای اعزام به جبهه به سن قانونی نرسیده بود و از طرفی از نظر جثه هم خیلی ضعیف بود ند به همین خاطر مسئولین مربوطه اجازه اعزام به آموزش و جبهه را به ایشان نمی دادند . و چون علاقه شدیدی جهت رفتن به جبهه داشتند شناسنامه اش را دستکاری کرده و از آن فتو گرفت ، تا از این طریق اعزام شود ، ولی موفق نشد که اعزام شود ، یکی از مسئولین اعزام نیرو گفته بود : " شما برای رفتن به جبهه خیلی کوچک هستید. " اسدالله گفته بود :" اگر مرا اعزام نکنید خودم را می کشم ." ایشان با مشاهدة عشق و علاقه اسدالله به جبهه ، قول داده بودند : که در اعزام بعدی شما را نیز اعزام خواهیم کرد . " اسدالله تا زمان اعزام نیروی بعدی در منزل خیلی بی قراری می کرد. آن برادر گفت :" وقتی کارتهای بسیجیها را تحویل می دادیم و لیست اسامی را قرائت می کردم اسم اسدالله نبود ، او را از اتومبیل پیاده می کنند . " مسئولین مربوطه می گفتند : اسدالله بقدری گریه کرد و دنبال اتومبیل دوید که همه برادران حاضر در آن مکان گریه کردند . اسدالله هر چه دوید نتوانست به اتومبیل برسد . عنوان عشق به ائمه اطهار موضوع عشق به ائمه اطهار راوی متن کامل خاطره 1- همه بچه های من تا سن دو سالگی راه نمی رفتند . زمانی که اسدالله 9 ماهه بود . یک رو زکه پدرش درحال نماز بود و اسدالله در همان اتاق نشسته بود ، در یک لحظه بقدری تند و سریع و با یک علاقه شدیدی به طرف مهر پدرش حرکت کرد که برای من مایة تعجب بود ، چون اولین حرکتش بود . مهر را برداشت و همانجا نشست . پدرش بعد از اینکه نمازش را تمام کرد به من گفت : " در این بچه نشانه عجیبی از عشق و علاقه به امام حسین (ع) می بینم ، زیرا که اولین حرکت او به سوی مهر کربلا بود . و لازم به ذکر است که آخرین حرکتش نیز به سوی سر زمین کربلا بود . بطوریکه 12 سال در شلمچهمفقودالاثر بود . عنوان احساس مسؤلیت موضوع احساس مسؤليت راوی متن کامل خاطره ما چون در روستا ساکن بودیم . آگاهی کامل نیست به اخبار و رسانه های گروهی و غیره نداشتیم . از شناخت کافی از انقلاب و شهید و جبهه نداشتیم . روزی اسدالله به منزل ما آمد من به خاطر اینکه ایشان را از رفتن به جبهه منع کنم به او گفتم : اسدالله جان اگر به یک نفر یک خانه پر از پول بدهند و به او بگویند یک ساعت برو داخل آتش آیا می رود ؟ و ادامه دادم . چرا شما انیهمه به جبهه می روی و با تانکهای دشمن و تیرهای آنها رو به رو می شوی ؟ دیگر به جبهه نرو ؟ بگذار خود مسئولین رده بالا به جبهه بروند . چرا خودشان نمی روند ؟ آن وقت تو می روی ! اسدالله گفت : در شما که خبر نداری در جبهه چه می گذرد . اگر چند نفر ظالم پیش روی خودت بیایند و بچه هایت را قتل عام کنند . چه حالی به شهادت می دهد ؟ اسلام در خطر است و بخاطر اسلام و قران باید از کشور اسلامی دفاع کرد . عنوان توجه به امور معنوی موضوع توجه به امور معنوي راوی متن کامل خاطره در دوران کوچکی ما خانم سیدی در روستای ما فوت کرده بود . و چون اسدالله به سیدها اهمیت و ارزش خاصی می داد گفت : " خواهرجان بیا برویم مزار این مرحومه و اخلاص بخوانیم . " من چون سوادم کم بود فکر می کردم او نیز نمی تواند اخلاص بخواند ، برای همین به او گفتم : مگر تو هم بلدی اخلاص بخوانی ؟ اسدالله گفت : بیا برویم . من به گفته او اهمیت تداوم و با خود گفتم : او سوادش کم است و نمی تواند اخلاص بخواند . بعد از چند دقیقه متوجه شدم اسدالله نیست . به خانه آن مرحومه رفتم دیدم که اسدالله سرش را پایین گرفته و اخلاص می خواند ولی متوجه حضور من نشد . بعد از خواندن اخلاص برخاست و رفت [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۷ خرداد ۱۴۰۰، در ‏۰۵:۱۶