== خاطرات ==
=== توکل کلاسش را عوض کرد <ref>[http://tanvir.ir/fa/news/43737/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF مرکز حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج استان فارس]</ref> === ده سالش بود و کلاس سوم دبستان. روزی با چشم گریان به خدا خانه آمد و گفت:« من دیگر به مدرسه نمی روم.»- پرسیدم چرا؟با گریه گفت: «خانم معلم ما، خیلی بی حجاب است و با لباس های بد سر کلاس می آید. درست نیست، گناه دارد!»روز بعد پیش مدیر مدرسه رفتم و جریان را گفتم. مدیر تعجب کرده بود که این بچه چطور به این مسائل حساس است. کلاسش را عوض کردند تا راضی شد به مدرسه برگردد === امداد غیبی به زبان شهید <ref>http://tanvir.ir/fa/news/18903/%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF مرکز حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج استان فارس]</ref> === به روایت شهید ناظم پور؛در منطقه پنوجین عراق مستقر بودیم. نیمه شب شنیدم، صدایی شبیه عبور یک کاراوان از پشت خاکریز می آید. بچه های خمپاره انداز ارتشی کنار ما مستقر بودند. پیش فرمانده آنها رفتم و خواهش کردم تا یک خمپاره منوری بزند، تا منطقه روشن شود و علت صدا را مشاهده کنم. خمپاره انداز خواب آلود بود، به جای خمپاره منوری، خمپاره جنگی انداخت. گفتم، من خمپاره منوری می خواهم دوباره بزن. باز خمپاره انداخت و باز هم جنگی! بار سوم که خمپاره جنگی انداخت بی خیال شدم، سر و صدا هم قطع شده بود.صبح وقتی هوا روشن شد با دوربین منطقه را کنترل کردم، از چیزی که می دیدم مو به تنم سیخ شد. خمپاره های جنگی بدون گرا، دقیق روی ستون نظامی قافله دشمن که مشغول حمل انواع سلاح ها بودنداصابت کرده و همه بعثیون به درک واصل شده بودند. === مهم برایش انجام وظیفه بود <ref>[http://tanvir.ir/fa/news/18899/%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF مرکز حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج استان فارس]</ref> ===
کار هایش را انجام میداد، خواه به نتیجه میرسید یا نه، مهم برایش انجام وظیفه بود. بعد از شهادت حسین ایرلو ، کاکا علی شد مسئول تخریب لشکر. ماموریتی به عهده واحد تخریب گذاشته بودند، کاکا علی خیلی برایش وقت گذاشت ، خیلی تلاش کرد ، شب تا ساعت یک و نیم بیدار بود و روی طرح کار میکرد اما به نتیجه نرسید. آخر سر گفت: "خدایا من هرچه در توان داشتم مخلصانه در میان گذاشتم، تلاشم را کردم مابقی با خودت من رفتم بخوابم."
به همین سادگی رفت خوابید. تعریف میکرد : صبح که برای نماز از خواب بیدار شدم، دیدم مسئله ای که قادر به حلش نبودم خود به خود حل شده است بدون اینکه من دخالتی در آن بکنم.
== آثار ==
=== دستنوشته ۱۳۶۲/۰۲/۱۷ <ref>[http://tanvir.ir/fa/news/43739 مرکز حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج استان فارس]</ref> ===
" تو هستی و خالق نادیدة تو، جلسه ای بزرگ با سؤالاتی مختلف در مقابل رویت آرزوها در جلو چشمانت شیطان تمامی سعی خود را با تمامی وسایل کارش بکار می بندد، قیافة معصوم و پرعاطفة مادر، دلسوزی برادر و خواهر و دوستان با نصایحشان، خانه با اتاقها در انتظار تو باغچة کوچک خانه و گلها و سبزیهایش و شاید گناهان گذشته و شک در اینکه بعد از این میدان کجاست بعد می بینم همة اینها جزئی از ابزار و سلاحههای دست ظیطان قسم خورده است که ترا برای ورود به جهنم میخواند و فرشتة در وقت تمامی تلاشهای خود را بکار می بندد و شیطان نیز ترا به سمت خویش می خواند ..... معبر برایت پل صراط می شود یا انتخاب می کنی وصال یار را و یا ماندن در لجن را ترجیح می دهی، و همة اینها چند لحظه بیشتر طول نمی کشد .... و این نامة اعمالت را می نگارد ..... در اینجاست که کوه میداند و انسان درک می کند که چرا کوه امانت را نپذیرفت .اینجاست که خطاب میرسد تو پذیرا شدی مسئولیت را حال نشان ده و تو را در انتخابی هستی به وسعت تمامی آفرینش ..... تصمیم تو در اینجا فاصلة دو کلام از کلام الله است : فی احسن تقویم یا اسفل السافلین و چقدر مشکل اگر قبل از رفتن به جلسة خداوند آماده نشده باشی و اگر ترحم او نباشد و چه وحشتناک است این درد اسفل السافلین. الهی لا تکلنی علی نفسی طرفه عینی ابداً.
=== دستنوشته ۱۳۶۲/۰۲/۰۲ <ref>[http://tanvir.ir/fa/news/43739 مرکز حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج استان فارس]</ref> ===
بنام خداوند بخشندة مهربان
" وقتی شیطان می آید صدائی نمی شنوی آرام و خاموش بر تو مسلط می شود نقاط ضعف ترا می گیرد و بسوی آتشت می برد ..... و او شیطان قسم خورده است. علی! چرا وقتی میدانی اینکه داری نفست را سیر میکنی باز برگفتن و یا سکوتی که از هزار فریاد بیهوده پر ضررتر است انجام می دهی چرا از مخلصین و عاشقان میگوئی تا بگویندت که تو نیز آگاهی. درونت را بنگر که وقتی مخلصین خاضعانه با او صحبت میکنند و اشک میریزند تو می خوابی در میان جسمشان هستی ولی با روحشان همراهی نداری ...... بیا و تا از این سرزمین مقدس دورت نکرده اند و تا عمری هست بر خود حسابی باز کن بیا و تا این شکوفه های سبز هست از آن لجنزار ساختة دست شیطان بیرون بیا ...... یک لبخند برای او نزدن جرم است یک سکوت از دست دادن جرم است بیا که او رحمان و رحیم است بیا و از این غفلتهای گذشته عذر بخواه ...... چرا چنین راه گم کرده ای همه دارند می روند سید علی کجاست مصطفی به کجا می رود محمد حسین صادق همه و همه دارند می روند و تو ایستاده بر خود می نگری و برایشان دست تکان می دهی، نه باید رفت باید لااقل پشت سر آنان رفت، پس از او بخواه چرا به نامی قانع می شوی چرا سنگ شده ای ...... بیا و از نعمت استفاده کن و شکرگذار باش با بکار بستن هر چیزی بجای خودش."
== نگارخانه ==