• به یاد دارم هنگام اعزام به عملیات نام چهار نفر اعلام شد که اینها نمی توانند به خط مقدم بروند و مدارکشان ناقص است . امیر هم یکی از آنها بود . امیر به قدری از این قضیه ناراحت شد که من تا آن موقع در دوران دوستی خود ندیده بودم و با عصبانیت تمام به من گفت : بلند شو کار دارم . گفتم : چکار داری ؟ گفت: می خواهم پیش فرمانده گروهان بروم تا من را به عملیات ببرند . گفتم: امیر ناراحت نباش خوب چه اشکالی دارد عملیات بعد می روی . خیلی ناراحت شد که من رنجیده خاطر شدم ولی چیزی نگفتم وقتی به دفتر فرماندهی رسیدیم ، جناب آقای قالیباف فرمانده لشگر و آقای رجب محمد زاده فرمانده گردان و بقیه حاضرین که من نمی شناختم در جلسه حضور داشتند . امیر با شجاعت و بدون هیچگونه ترسی درب را زد و اجازه حضور خواست و تمام حاضرین نگاهشان به طرف ما دو نفر دوخته شد. آقای محمد زاده فرمانده گردان گفتند :چه شده است ؟ امیر گفت : می خواستم خدمتتان عرض کنم که من با شما به عملیات بیایم و چنان با صداقت گفت :که فرمانده گفت : اسم شما را حذف کردند . برای چه می خواهی به عملیات بیایی ؟ امیر در جواب گفت : دولت برای آمادگی نیروها هزینه مصرف کرده و من باید در عملیات شرکت کنم و فرمانده به ایشان قول داد که وی را به عملیات ببرند . و امیر در عملیات شرکت نمود
• به یاد دارم در دوران جنگ در منطقه عملیاتی گلان شبهای قبل از عملیات را در سوله بسر می بردیم که کنار کوه توسط برادران جهاد آماده شده بود . مراسم دعا و نماز جماعت و بخصوص نماز شب در آن زمان در گروهان ما امری همیشگی بود . و همه برادران بیدار می شدند و نماز شب می خواندند . بعد یک روز یکی از برادران بسیجی پیش من آمد و گفت :فلانی شما با امیر دوست هستی لطفاً او را نصیحت کن تا نماز شب هم بیدار شود و بخواند چون تنها کسی که نماز شب نمی خواند ایشان است . من هم با یک حالت پدرانه و با طمأنینه شروع کردم به نصحیت کردند و امیر هم فقط گوش می داد و چیزی نمی گفت . پس از پایان صحبتهایم با خود نتیجه گیری کردم که حتماً دوست ندارد نماز شب بخواند و از این همه بی تفاوتی او نسبت به خودم کمی ناراحت شدم گویی اصلاً مرا بچه ای می دید . چون من گفتم : بچه ها گفته اند اگر نماز شب بخوانی ثواب دارد و اگر بیدار شوی خوب است و بعد از سالیان سال فهمیدم من در چه خیال و فلک در چه خیال . چرا که در آن زمان بخاطر همین حرکت امیر در بین بچه ها آن زمان نوعی بدبینی نسبت به او به وجود آمده بود و بعد از شهادتش فرمانده گروهانمان را دیدم که بر سر مزار امیر می گرید و می گوید همیشه من او را بیدار می کردم تا تنها نماز شبش را بخواند تا هیچکس در آن ساعت او را نبیند و برای من درسی شد که تا به امروز هم در زندگیم تأثیر عمیق دارد و در تمام مسائل زندگیم سعی خودم را براین معطوف می کنم که با خدای خود خلوت کنم و از او بخواهم و به مصلحت اجتماعی خود کمتر اعتنا کنم
• - یادم می آید در زلزله استان گیلان که منطقه تخریب شده بود ، امیر به همراه دوستان و معلمش درس را رها کرده و برای کمک به زلزله زدگان گیلان مشغول جمع آوری کمکهای نقدی و غیرنقدی شدند و زمانی که صحنه زلزله را از تلویزیون می دید دلش می سوخت و حتی گاهی اوقات گریه می کرد و هر چه را که در منزل می دید می گفت : مادرجان ، این اضافی است ما که آن را لازم نداریم ، پس برای منطقه زلزله زده بفرستیم . خیلی برای بچه هایی که در زلزله والدین خود را از دست داده بودند می سوخت و گریه می کرد و چون خواهر نداشت به من می گفت : مادرجان ،بروید از این دختربچه هایی که والدین و اقوام خود را از دست داده اند بیاورید تا ما هم خواهر داشته باشیم که متأسفانه چندین جا را اقدام نمودیم اما نتیجه نگرفتیم .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5922سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />