ویرایش‌ها

شهیداسماعیل دقایقی

۷۸ بایت حذف‌شده، ‏۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۰۹
== نقل قول ==
== خاطرات ==
=== *حکم ===
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.
=== *ازدواج ===
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» <ref>نرم‌افزار\badr07.htm</ref>
=== *انتهای یک جاده ===
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...<ref>نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm</ref>
 === *بازگشت ===
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.
=== *سوسنگرد ===
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.
 == آثار ===== وصیت‌نامه ===
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش