==زندگینامه==
محمد علی حافظی عسگری در [[ هفتم خرداد ماه سال 1331 ]] به دنیا آمد. دوران طفولیت را کنار پدرش در مساجد و پای منابر روضه سپری کرد. خواندن و نوشتن را در کلا سهای شبانه آموخت و تلاوت قرآن را نزد خواهرش فرا گرفت. از کودکی به خاندان عصمت و طهارت عشق میورزید. ابتدا به شغل قالیبافی پرداخت و پس از مدتی، حرفه صافکاری اتو مبیل را برگزید. در سن هجده سالگی با خانم رقیه صادقی نژاد لطف آباد، پیمان ازدواج بست. او ایل انقلاب در تظاهرات و نگهبانی شبانه شرکت داشت. با فرمان امام امت، در بسیج بیست میلیونی شرکت کرد و از پیشگامان بسیج در مسجد کرامت بود. بارها به جبهه اعزام و در عملیات میمک و خیبر از ناحیه دست مجروح شد. او در [[عملیات بدر]]. [[ سال 1363 ]] در [[ جزیره مجنون ]] به شهادت رسید. پیکر پاکش در [[ خواجه ربیع مشهد ]] به خاک سپرده شد. از این شهید بزرگوار، چهار فرزند به نامهای علی اکبر، مصطفی، محبوبه و سکینه به یادگار مانده است.
وصیتی دیگر
سلام بر مهدی موعود امام زمان (عج) و سلام بر نائب برحقش [[امام خمینی ]] و با سلام به خانواده محترم شهیدان انقلاب اسلامی ایران و با سلام به شهیدان از انقلاب حسینی (ع) تا انقلاب خمینی تا جنگ تحمیلی، جنگی که ما را یک انسان کامل ساخت چون آهن در کوره آبدیده میکند، ما هم آب دیدم شدیم.
آفرین به این امام که گفتند جبهه دانشگاه است . آری ما در این دانشگاه حدود 4 سال درس خواندیم و از خداوند می خواهیم ما را امتحان نکند که ما رفوزه می شدیم. خداوند ما را اگر امتحان کردی آسان بگیری . خداوندا ما را در روز قیامت پیش حسین (ع) سرافراز کن . من می خواهم حر شهید بشم خدایا خداوندا مرا برای خودت قرار بده خدایا مرا ببخش ، تو بخشاینده و مهربان هستی ... پروردگار معبود ای فرمانروای جهانیان! دوستت دارم و تو میدانی ناتوان و ضعیف هستم.
- یک روز من و شهید حافظی مسیر خیابان دانشگاه را به سمت میدان شهدداء داشتیم پیاده راه می فتیم که شهید حافظی در راه به من گفت : آقای زهرایی اگر من شهید شدم از خانواده ام سرکشی کنید . به بچّه ها و همسرم بگو این کارها را انجام بدهند . بعلاوه من دوست دارم با همین لباس خاکی شهید شوم - با توجّه به اینکه لباس فرم سپاه داشتند - بعد هم گفت : آقای زهرایی من دوست دارم که مرا با همین لباس بسیجی ، با پوتین و چفیّه دفن کنید . ما بین فلکة تقی آباد و دکترا که رسیدیم یک آرم سپاه از جیبش یبرون آورد و گفت : این آرم را بگیر و موقع تدفین آن را بگذار روی سینه ام . با خودم گفتم : تو که شهید نمی شوی . حالا که وقت شهادت نیست . به خاطر اینکه از من ناراحت نشود و دلش نشکند ، آرم را گرفتم و گذاشتم داخل جیبم . دو سال این آرم را نگه داشتم ، تا اینکه از قضا یک شب ساعت 10 بود که خبر دادند حافظی شهید شده است . فردا صبح به اتّفاق آقای ثابت جهت تشییع جنازه به سپاه مشهد رفتیم . موقعی که به سپاه مشهد رسیدیم ، شهداء را آورده بودند . سر تابوت ایشان نشستم و فاتحه ای خواندم . بعد آمدم خانه و خانواده ام را برداشتم و به خواجه ربیع رفتیم . وقتی به آنجا رسیدیم مردم عزادار مشغول نوحه خوانی و سینه زنی بودند . زمانی که در تابوت را باز کردند و تابوت را نزدیک قبر گذاشتند ، بکدفعه به ذهنم آمد شهید حافظی به من وصیّت کرده که آرم سپاه را روی سینه ام بگذار . ناگهان دست کردم توی جیبم - خدا خدا می کردم که آرم باشد - دیدم که آرم داخل کیفم است . گفتم : یک سنجاق بدهید . گفتند : می خواهی چکار بکنید ؟ گفتم : شهید حافظی وصیّت کرده که این آرم را روی سینه اش بگذارم . بعد از اینکه آرم را روی سینه اش گذاشتم ، جنازة ایشان را دفن کردند .
- شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود. او دیده بود که نیروهای عراقی دارند به سوی تنگه در قسمت گرگنی می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید. وقتی آمد گفت: چکار می کنید؟ گفتم: هیچی بحمدلله جلو تنگه را گرفتیم. گفت: من به خاطر همین آمدم. گفتم: خاطرتان جمع باشد. آنجا الان به لطف خدا گورستان عراقی ها شده است. بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد. خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود. بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاکریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است، که یک مرتبه یک گلوله به پشت خاکریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکش هایش هم دقیقا از روی سر ما رد شد. آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم. یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خودش را به این طرف خاکریز انداخت. دویدم و زیر بغلش را گرفتم. گفت: مرا رها کن. برو ببین حجت چکار شد؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است. دیدم یک بسیجی جوان 16 _ 15 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم: پسر جان چه شده؟ گفت: من هیچی. اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند. با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند: بروید ببینید که حجت چکار شده است. سریع پریدم و به آن طرف رفتم. دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که بر تن داشت، می سوخت . بالافاصله خودم را به آن طرف خاکریز رساندم و صدا زدم: دوست بین پیت های آب را زود بیاور. سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند. چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های کرمانشاه بود. شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد، گفتم: این سردار حجت، زود آبها را روی سرش بریز. آتش را که خاموش کردیم، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله [[تانک ]] ایشان را گذاشتیم. به شهید دوست بین گفتم: حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادر امداد به عقب ببریم. بعد خدمت شهید حافظی آمدم، دیدم ایشان ترکش خورده است. دستهای ایشان از قبل هم مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود. گفتم: برادر علی چکار شده اید. گفت: مرا رها کن. بگو حجت را چکار کردی؟ گفتم: حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید. گفت: نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید چکار کنید؟ گفت: یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم؟ گفتم: می خواهید بیایید به بیرون که چاذکار کنید؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید. ایشان تا پایان پاتک دشمن در منطقه ماندند. بعد دوباره گفت: حجت چه شد؟ گفتم: حجت شهید شد. سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .
- وقتی که ایشان از جبهه می آمد ، گرفته و ناراحت بود. گفتم: دادش چه شده این دفعه که آمده ای ناراحت هستی. گفت: یکی از دوستانم شهید شده، ولی من شهید نشده ام. گفتم: خوب شاید خواست خدا نیست که شما شهید شوی، ایشان گفت: حالا چه می شود که خدا چنین لطفی را در حق ما بکند و من هم شهید بشوم؟
- زمان انقلاب ما در چهار راه شهدا سکونت داشتیم . روز یک شنبه خونین آقای حافظی به منزل ما آمد دیدم دستهای ایشان خونی است . گفتم چرا دستهای شما خونی است ؟ گفت : بخاطر اینکه جنازه ی شهدا را اینطرف و آنطرف بردم نمی دانید در بیرون چه خبر است تانکها آمدند و خیلی افراد را شهید کردند . بعد مارا با ژیانش به بیمارستان امام رضا (ع) برد و از مجروحین دیدن کردیم .
- یک سری آقای حافظی به خاطر مشکلی که برای ایشان پیش آمده بود برای ادامه ی کار به [[ سپاه مشهد ]] آمد بعد از مدتی ایشان گفت : که قصد برگشت به منطقه را دارد . گفتم : چرا می خواهی به این زودی برگردی ؟ بچه های اینجا که احترام خاصی برای شما قائل هستند و کسی نیست که به شما سخت بگیرد . مدتی که اینجا هستی سرکار نیا و استراحت کن . ایشان گفت : من روحیه ام با اینجا سازگار نیست . انگار اینجا محیط بسته ای است که احساس می کنم در آن زندانی هستم برای همین تاب ماندن در اینجا را ندارم . که بعد از چند روز کارش اینجا هنوز تمام نشده بود که به منطقه رفت .
- وقتی یکبار از جبهه آمد یک شب به پایگاه آمد و به جمع پایگاه گفت : بلند شوید بروید به دنبال کارتان چه معنا دارد اینجا دفتر کار درست کردید و دائم اینطرف و آنطرف می روید . این دفترو دستکها را جمع کنید . بلند شوید به جبهه بروید اینجا که کاری نیست . کار آنجا در جبهه است .
- آقای حافظی قبل از اینکه به شهادت برسد به من گفت:" اگر من شهید شدم هر موقع که بر سر قبر من آمدی یک حمد و سه مرتبه انا انزلنا بخوان." بنده هم هر روز که با سرویس از کنار خواجه ربیع رد می شوم این کار را انجام می دهم .
- قبل از شروع [[عملیات بدر ]]آقای حافظی به من گفت:" محسن جان، در این عملیات من رفتنی هستم و اگر شهید شدم قول بده که بر سر قبرم بیایی و برایم سخنرانی و نوحه بخوانی." گفتم:" شما علی جان، شهید بشو من حتماً می آیم و صحبت می کنم." این جریان گذشت تا اینکه بعد از عملیات بدر من به مرخصی رفتم وقتی به مشهد رسیدم مصادف بود با هفتم شهید بزرگوار حافظی. بنا به قولی که داده بودم به سر قبر ایشان در خواجه ربیع رفتم و چون همه ی دوستان جنگ در آنجا جمع بودند برای او سخنرانی و سپس نوحه خواندم و در پایان گفتم علی جان من به قولم عمل کردم .
- در منطقه گوشه ی چادر یکی از گروهانهای ما پاره شده بود. آقای حافظی من را صدا زد و گفت:" اگر شما واقعاً توان ندارید که یک نخ و سوزن پیدا کنید و گوشه ی چادرتان را بدوزید من خودم می آیم و این کار را انجام می دهم ." گفتم:" برادر علی، این چادر فرسوده و خراب شده." گفت:" می دانید این چادر متعلق به چه جمعیتی است؟ چادر که متعلق به گروهان شما نیست متعلق به جمعیت ایران است، جمعیتی که همه دخیل در جنگ هستند و همه سهم دارند. حالا شما این طور صحبت می کنی؟! چادر فرسوده و خراب و از بین رفته است. مردم این چادر را فرستادند اینجا که برادران، زیر آن خودشان را برای رزم آماده کنند. اگر امروز این گوشه ی چادر را که پاره شده تعمیر نکنیم، فردا گوشه ی دیگر آن پاره می شود و پس فردا مجبور می شوید آن را به دور بیاندازید. پس گوشه ی آن را بدوزید." گفتم:" چشم ."
- به یاد دارم در [[ ایام عاشورا ]][[ تیپ 21 امام رضا ]] مراسمی را برگزار کرد که نیروهای کادر و فرمانده گردانها در آنجا جمع بودیم. یک دفعه آقای حافظی بلند شد و برادران را تشویق به خواندن نوحه و سینه زنی کرد .
- به یاد دارم هر موقع عملیات داشتیم آقای حافظی به من می گفت:" برادر اصلی شما به نیروها را جمع کن." در عملیات بدر ایشان گفت:" شما آخرین نیروها قرار بگیر." گفتم: برادر حافظی تا به حال هر چه شما گفتید من به حرف شما گوش کردم، اما این بار دیگر نمی خواهم به حرف شما گوش بکنم؛ گفت:" چرا؟" گفتم :" در توانم نیست که دیگر ته نیروها را جمع کنم یا بگذار که جلو حرکت کنم یا که دیگر خودت می دانی." ایشان گفت: هر کجا شما را بگذارم خوب است؟ شما کجا را می خواهی؟" گفتم:" من را در آخر نیروها نگذار، هر جا که می خواهی بگذار." ایشان گفت: برو در وسط نیروها. شب من با ایشان و سایر نیروها بر روی آب بودیم، من در وسط نیروها بودم و ایشان خودش به عقب رفت و نیروها را جمع و جور کرد. و تا بحال سابقه نداشت که ایشان به دلخواه نیرویش رفتار کند. آنجا به من الهام شد که ایشان آماده رفتن است. و در همین عملیات بدر ایشان بعد از چند شب به شهادت رسید .
- قبل از عملیات بدر آن موقع من را از گروهان برداشت و به عنوان دستیار خودش مشغول به کار شدم. آقای حافظی در شب عملیات بدر مأموریتی به من داد و گفت :" شما با فلان گروهان از یک منطقه دیگر باید به عملیات بروی و از آنجا عملیات را شروع کنی. بعد اضافه کرد که هادی از من راضی باش." گفتم:" شما باید از من راضی باشی." ایشان گفت:" نه، کار عملیات یک کار دفتری نیست کاری است که یکی ناملایمات دارد. کوه، آب، دریا، زمین، گلوله و جنگ دارد. شما باید 150 تا 300 نفر از این بندگان مخلص خدا را که بهترین انسانها هستند و برای دفاع از این مرز و بوم آمدند، هدایت کنی. پس باید سختیها را ببینی و تجربه کنی و به آن عادت کنی. و با مسائل مدیریتی آشنا شوی و من برای امروز تو را می خواستم در همان لحظه یادم آمد که مدتی قبل می خواستم از گردان ایشان بروم. ایشان موافقت نکرد و گفت که نباید بروی. وقتی این حرف را شنیدم متوجه شدم که ایشان چه می گوید و منظورش چیست .
- زمانی که برای [[عملیات میمک ]] آماده شدیم. آقای حافظی در جلسه ی خصوصی که شامل فرمانده گردان ها بود گفت:" شما هر نیرویی را که نخواستید پیش ما بفرستید ." این جریان گذشت. تا اینکه هر چه نیرو از گردان های دیگر آمد ایشان به گروهان من معرفی کرد. من به ایشان معترض شدم:" که چرا هر نیرویی را که از هر جا می آید، شما به گروهان من می فرستی؟ گروهان های دیگر هم هستند ." ایشان چیزی نگفت. و من خیلی دل شکسته شدم و در جایی پشت چادرها گوشه ی خلوتی پیدا کردم و گریه کردم. شب بعد از این جریان، بعد از نماز مغرب و عشاء ایشان بنده خدایی را به گروهان من معرفی کرد من هم او را به گروهان دیگری معرفی کردم و آن بنده خدا به داخل یکی از دسته های گروهان معرفی شده رفت. فرمانده دسته پیش من آمد و گفت:" من دیگر با شما کار ندارم، شما با علی آقا با هم دست به یکی کردید که هر چه علی آقا پیش شما فرستاد، شما باز پیش ما بفرستی. من ناراحت شدم و پیش آقای حافظی رفتم و گفتم:" این چه کاری است که شما سر ما در می آوری؟" ایشان پرسید:" جریان چیست؟" و من موضوع را تعریف کردم. آقای حافظی از جا بلند شد، ایستاد. گفت:" خوب، اگر مردی با اینها کار کن. اگرشما آن کسی را که حرف شما را نفهمید توانستی چیزی به او بفهمانی آن موقع فرمانده هستی، نه اینکه نیروی خوب دست شما بدهند، فردا طلبه شود و من و شما را بسازد، اینجا نیاز ندارد که من این نیرو را پیش شما بفرستم. نیرویی که از مشهد بلند می شود و به اینجا می آید بهترین انسان روی زمین است که در مقابل دشمن می ایستد. اگر شما در مقابل نیرویی که بد بود و توانستی او را بسازی آن زمان به شما فرمانده و مدیر می توان گفت ."
- شب قبل از عملیات میمک آقا اسماعیل را دیدم که در فکر است از ایشان سؤال کردم:" جریان چیست، چرا در فکر هستی؟" ایشان گفت: امشب دستور آمده که گردان آقای حافظی پدافند قرار بگیرد. ولی در رودربایستی گیر کردم و نمی دانم چگونه به او این خبر را بدهم." گفتم: بیا با هم برویم و به او بگوییم. وقتی جریان را به آقای حافظی گفتیم آن چنان بر روی ایشان اثر گذاشت که رنگش زرد شد و لبهای خندانش بسته شد. وضعیت او را که چنین دیدیم، بهتر دیدیم او را ترک کنیم و رفتیم. صبح ایشان پیش من آمد و گفت:" من این درد را به کجا ببرم." گفتم: "چه کار شده است؟" گفت:" چرا نباید کردان ما در عملیات باشد ." گفتم:" بابا جان، شما باید ادای تکلیف کنی. فرمانده ای این طور تشخیصی داده. نیروهای شما هم ناراحت هستند. باید بروی و با آنها صحبت کنی. چون آنها حرف شما را بهتر گوش می کنند." ایشان گفت:" آقای معلم بر فرض من آنها را قانع کردم، خودم که قانع نمی شوم." گفتم:" انشاء الله خدا کمکت می کند ." او رفت. روز دوم عملیات بود که خبر رسید خطی را که نیروهای ما در آن مستقر هستند دشمن خیلی روی آن فشار می آورد و اگر آن را بگیرد از راست یا چپ نیروها را قیچی می کند و راه ارتباطی را از پشت می بندد. من هم آقای حافظی را خواستم. وقتی آمد، گفت:" با من چکار دارید؟" گفتم:" امشب نوبت شماست که به خط بروی. برو نیروهایت را برای رفتن آماده کن." ایشان خوشحال شد و سریع رفت. شب همراه با نیروهایش در خط قرار گرفت. وقتی شب من به سراغ ایشان رفتم، گفتم:" وضعیت چطور است؟" گفت: آن عقده ای که برای شرکت در شب اول عملیات داشتیم حالا اینجا با پدافند جانانه ای که انجام دادم، در آوردیم .
- همسایه مان آمد و گفت: مثل اینکه آقای حافظی، پایشان تیر خورده و در بیمارستان بستری هستند. من گفتم: او شهید شده است و پایش تیر خورده است. چون که اگر او تیر می خورد همه شما به اینجا نمی آمدید. بلکه به بیمارستان می رفتید. و حالا اگر راست می گویید بلند شوید به بیمارستان برویم، همسایه مان گفت : نه، حالا که قرار است همه به خانه شما بیایند. گفتم: نه پس ما به بیمارستان می رویم. می دانستم شهید شده چون مرتب به ما الهام می شد که ایندفعه شهید می شود .
- در [[ عملیات مسلم بن عقیل ]] دشمن نیمه های شب به ما پاتک زد. و با یک گروهان و شاید کمی هم بیشتر پاتک زده بود. در آن نیمه شب یکی از برادران بسیجی در فاصله پنج متری اش یکی از نیروهای دشمن را می بیند و زبانش بند می آید. با حالت ترس می گوید: عراقی، عراقی، آن مزدور عراقی از ترس به برادر بسیجی می گوید: اشهد ان محمدا رسول ا.... که بلافاصله برادر بسیجی اسلحه اش را روی رگبار می گذارد و می گوید: اشهد ان علی ولی ا... این روحیه دشمن مزدور بود .
- آخرین باری که شهید می خواست به جبهه برود به خانه ما آمد و روی پله جلوی درب خانه نشست و حتی کفشهایش را هم از پایش درنیاورد. همسرم چایی آورد و ایشان پس از اینکه چاییش را خورد، اورکتش را که روی دستش بود پوشید و ساکش را از روی زمین برداشت و انداخت روی شانه اش و از ما خداحافظی کرد و رفت .
- در عملیات بدر بود . ما بعنوان نیروی احتیاط قرار شد بمانیم و روز بعد عمل بکنیم. نیروهای ما قرار بود در منطقه میمک در تنگه بیجار مستقر بشوند و ما شب را آنجا بمانیم. در بین راهه که می رفتیم دشمن متوجه حضورمان شده بود بنابراین به صورت ایذایی بر سرمان آتش می ریخت. گردانهایی که قرار بود بروند، رفتند. که همراه آنها شهید جامعی و شهید علی ابراهیمی هم بودند. ما هم در گردان یاسین به عنوان نیروی احتیاط قرار بود فردای آن روز وارد عمل بشویم. در بین راه دیدم که شهید بزرگوار حسین معافیان با دو نفر دیگر آمد و نمی دانم به شهید حافظی چه گفتند که دیدم شهید حافظی آمد و گفت: نعمتی گروهانت را از همین جا جدا کن و برو خط. گفتم: چشم. من از همان جا بلافاصله جلوی ستون احتیاط ایستادم گفتم: گروهان جدا شوند و سپس به خط شوند. یک مقدار که راه رفتیم دیدم شهید حافظی پیک فرستاد _ چون در منطقه نمی خواستیم از بی سیم استفاده شود که احیانا دشمن شنود کند و اطلاعات کسب کند. بیشتر از پیک استفاده شد _ گفت: حاج قای حافظی فرموده اند که شما برگرد بیا. به برادر دوست بین بگو برود. بعد من گفتم: باشد چشم. برمی گردم. به شهید دوست بین گفتم: که شما برو چون آقای حافظی فرموده اند که من برگردم. گفت: من چکار کنم؟ گفتم: شما بچه ها را بردار برو انشاءا... برادرهای محور اطلاعات و عملیات آنجا هستند. خلاصه شما را تا خط رسانند. و ما هم ببینیم دستور آقای حافظی چیست؟ اگر اجازه فرمودند که شب خدمتتان می آییم. اگر هم اجازه نفرمودند باید ببینیم تکلیف چیست؟ برگشتم، گفتم: حاج آقای حافظی چرا اجازه ندادید که من بروم. گفت: شما همین جا بمانید کارتان دارم. فردای آن روز صبح زود گفت: بلند شو برو خط. امکان دارد این دوتا گروهان دیگر امروز فردا هم عقب نیایند و خط احتیاج پیدا نکند. اگر هم احتیاج پیدا کرد که ما بیاییم شما برو گروهانت را جمع و جور کن و ببین کدام نقطه خط حدت دارد و از بچه های اطلاعات و عملیات هم در این رابطه سئوال کن. در آنجا شهید شریفی و شهید حجت زرینی بودند. صبح زود من بلند شدم با یکی از برادرهایی که با جیپ ادوات می برد، به خط رفتم. به خط که رسیدیم پاتک دشمن هم شروع شده بود . شهید بصیری و شهید بزرگوار مهدی خاوری بچه های ما را که رسیده بودند توی محورشان جایگزین کرده بودند و بهشان حد داده بودند که من رسیدم سئوال کردم خاوری کجاست؟ آن موقع شهید نشده بود. گفتند: آقای خاوری یک مقدار جلو رفته است. پیدایش کردم و احوال پرسی کردم. آنجا هم آتش دشمن شدید شده بود. به او گفتم: بچه های ما کجایند؟ گفت: خاطرت جمع باشد خط را به آنها داده ام . دوتا سنگر آن طرفتر که رفتی از همان طرف برو تا آخر. بچه های شما تا لب کال شیار هستند. من رفتم بچه ها را پیدا کردم. بعد از ظهر آن روز قرار شد ما خط را تحویل بگیریم. شهید خاوری درست راست ما و در پاسگاه گدکنی بود. همه ما در وسط شیار قرار گرفته بودیم. شهید خاوری گفت: نصف نیروها یک طرف و نصف دیگر آن طرف شیار را بپوشانند. شهید حافظی تماس گرفت و گفت: من دارم بچه ها را می آورم. شما خوب به خط توجیه شده ای؟ گفتم: نه. شهیدگفت : هر گروهان را خط حدش را مشخص کرد و گفت: هر گروهان که به خط آمد توی خط خودش قرار بده. گروهان یک را کمی بگذار و دو را کمی و گروهان سوم هم خودت هستی، کمی باش. شب شد و هر چه منتظر شدم خبری نشد. شهید حجت زرینی آمد و گفت: بچه هایتان نیامدند؟ گفتم: نه، تماس بگیرید و بگویید زودتر بیایند چون هوا تاریک شده است مشکل ایجاد می کند تا سنگرهایشان را پیدا کنند. گفت: حرکت کرده اند. در آنجا شیاری بود که من رفتم داخل آن منتظر شدم. دیدم یک ماشین آمد و شهید حافظی با ماشین جلویی و همراه با نیروها آمد. بعد ماشین را نگه داشتند صدا زدم گفتم: برادر علی کجاست؟ صدای من را شناخت و گفت: برادر هادی بیا اینجا. به سویش رفتم. گفت: خوب بگو ببینم چکار داری؟ سریع یک دقیقه هم طول نکشد تمام کارهایی که تا به حال انجام داده ای. گفتم: جای گروهانها و سنگرها هم مشخص است و هر کس سر جای خودش چیده می شود. دوباره روی ما را بوسید و گفت: اگر دیشب از عملیات محرومت کردم به خاطر همین بود. کار روی مدیریت صحیح انجام می گیرد. مدیر باید مدیریت کند و فرمانده باید فرماندهی کند. نه اینکه خودش پیشتاز باشد، ولی هدایت و فرماندهی را هم فراموش نکند .
- قبل از عملیات بدر آن موقع دیگر مرا از مسئول گروهان برداشته بودند و به عنوان دستیار خودشان (شهید حافظی) مشغول به کار بودم. یک مأموریت در شب عملیات بدر به من داد و گفت: شما با یکی از گروهانها از نقطه دیگری عملیات را شروع کن. من هم با گروهان یکم حرکت کردم که به حساب موج اول باشیم و به خط دشمن بزنیم ما باید به جاده خندق معروف به [[جزیره مجنون ]] حمله می کردیم. این جمله را به من گفت که از من راضی باش. من تو را می خواستم برای روزهای سخت تربیت کنم. اگر مطالبی از من شنیدی از من راضی باش. گفتم: شمایید که باید از ما راضی باشید. گفت: نه. کار عملیات یک کار دفتری نیست. بلکه یک کاری است که کلی ناملایمات دارد. داخلش کوه، آب، زمین، جنگ و گلوله و هدایت نیرو دارد. شما باید بین 150 تا 300 نفر از این بندگان مخلص خدا را که بهترین انسانها هستند برای دفاع از این مرز و بوم آمده اند، اینها را هدایت کنی . پس اینجا باید به سختی ها و مسایل مدیریتی عادت کنی. گاهی اوقات یک برخورد خشن انجام می شده صادقانه بگویم، می خواستم تو را برای این چنین روزهایی آماده کنم. بارها بود که می خواستم از گردانشان بروم اما ایشان موافقت نمی کرد. می گفت: نه، نباید بروی شما باید بمانید. آن روز که این حرف را می زد من متوجه شدم که ایشان واقعاً از نظر مدیریتی پرسنلش را خوب تربیت می کرد .
- وقتی من به گردان ایشان معرفی شدم موقع اذان ظهر بود. ایشان جلسه ای داشتند و گفتند: بعد از نماز بیایید. من بعد از نماز خدمتشان رسیدم. ایشان چند کلمه ای با من صحبت کردند و مرا نسبت به مسایل آشنا کردند و یک گروهان به من تحویل دادند و به عنوان یکی از فرماندهان گروهان معرفی شدم. شب همان روز ما یک راهپیمایی شبانه داشتیم. برای اولین بار بود که با پرسنل گروهان آشنا می شدم. در آنجا شهید حسنی را دیدم. محسن حسنی هم فرمانده یکی از گروهانها بودند. ما آشنایی مختصری با ایشان داشتیم. شهید بزرگوار جوکاران هم یکی دیگر فرمانده گروهانها بودند. من فرمانده گروهان سوم بودم. معمولا در حرکتها همیشه گروهان سوم از بقیه گروهانها عقب تر حرکت می کند. به ترتیب شماره که حساب بکنید. گفتند: راهپیمایی آن شب را ما شروع کنیم. بعد از نماز مغرب و عشاء من منتظر بودم که حالا از طریق پیک یا خود شهید حافظی دستور حرکت را به من بدهند. مسیرها را هم خود برادران آموزش نظامی بر اساس مقدار ساعتی که می خواستیم راهپیمایی داشته باشیم مشخص می کردند. هر چی منتظر شدم دیدم کسی نیامد. هوا هم تاریک بود و ما داخل یک شیار بودیم و دید هم کافی نبود. دیدم گروهان جلوتر از من حرکت کرد. من منتظر شدم که خبر برسد، دیدم که نه خبری نشد. همین طوری یواش یواش حرکت کردم گفتم: خوب حالا خودم را به ستون برسانم. گویا ستون چند دقیقه ای زودتر حرکت کرده بود. نتوانستم برسم . در نهایت گفتم که نیروها در جا توقف کنند تا بعد تماس بگیریم و بپرسیم ما باید کدام مسیر را ادامه دهیم. در همین حین شهید حافظی آمد و ما را پیدا کرد و گفت: فرمانده گروهان چکار می کنی؟ گفتم: منتظر فرمان شما بودم. دیدم خبری ننشد و ما هم جا ماندیم، بعد خودمان حرکت کردیم و تا اینجا آمدیم، که حالا ببینم چه جوری می شود با شما تماس بگیریم که شما تشریف آوردید. گفت : این مطلب همیشه یادت باشد فرمانده گروهان، همیشه یک نفر رابط بین خودت و همجوارت برقرار کن تا اگر خبری بهت نرسید آن پیک خبرت را برساند. شهید همیشه سعی می کرد یک سری مطالب را چه دسته جمعی چه غیر دسته جمعی به نیروهایش گوشزد کند. و بتواند آنها را سخت کوش بار بیاورد .
- یک شب قبل از عملیات به من گفت: آقای اصلی امشب عقب نیرو را جمع کنید و من خودم جلو نیروها حرکت می کنم. گفتم: آقای حافظی من دیگر عقب نیروها را جمع نمی کنم. گفت: چرا؟ گفتم: به خاطر اینکه عقب نیروها مشکل دارد و من در عملیات نمی خواهم عقب نیروها باشم. بلکه می خواهم جلوی نیروها حرکت کنم. با توجه به اینکه شهید حافظی قاطعیت عجیبی داشت، با حالت تبسم گفت: آقای اصلی اشکال ندارد. شما وسط نیروها حرکت کنید و بنده خودم عقب نیروها می ایستم و فرمانده گروهان را می گویم که جلوی نیروها حرکت کند .
- یک دفعه به منطقه رفته بودم. دیدم که برخورد دائیم شهید حافظی در اینجا با مغازه به طور کلی فرق می کند. در [[ عملیات والفجر مقدماتی ]] یک ماشین به ما دادند که به سمت ساعت 4 برویم که اشتباهاً از ساعت 5 سر در آوردیم. در آنجا به ما گفتند که به اتاق فرماندهی بروید با شما کار دارند. وقتی به اتاق فرماندهی رسیدیم دیدم که دائیم (محمد علی حافظی) آنجا بود. به محض اینکه مرا دید، جلوی پای من بلند شد و با ما روبوسی کرد. من اصلاً توقع چنین کاری را نداشتم که ایشان جلوی پای ما بلند شود. چون ایشان استادکار بود و درب مغازه، ما برای استاد کار خیلی احترام قائل بودیم. حتی جلوی ایشان چایی نمی خوردیم. من خجالت کشیدم. پس از اینکه دائیم متوجه شد من خجالت زده شدم، گفت: برادرجان! اینجا با محل کار خودمان فرق می کند اینجا جایی است که همه یک جور و یک دل و یک زبان هستند .
- اردیبهشت سال 63 بود که من در منطقه سایت 4 با شهید حافظی آشنا شدم. در ابتدا ایشان به علی صافکار معروف بودند ولی بعداً به علی طلا معروف شدند. چون دو تا از دندانهایش طلایی بود. برادرها به ایشان می گفتند: علی طلا چطوری؟ خود ایشان هم گاه گاهی می گفت: علی طلا ، خیلی طلایی گاهی اوقات هم می گفت: علی صافکار آمد. ما بابا جان صافکاریم و هیچ چیز دیگری نیستیم. با همان لهجة مشهدی می گفت: هیچگاه لباس رسمی سپاه را نمی پوشید و می گفت: عشقم به آن است که بسیجی ام. اگر بعضی از برادرها اصرار می کردند که لباس سپاه را بپوش و یا آرم سپاه بزنید. می گفت: من لیاقت ندارم. این لباس خیلی مقدس است. من نمی توانم این لباس را بپوشم. و حتی در موقع شما ارتش لباس بسیجی در تن داشت .
- در عملیات [[ سیمک ]]شهید مجتبی مسئول محور بود و همانجا مجروح شد . بعد از مجروحیت ایشان شهید حافظی آمد که به حساب به شهید مجتبی کمک کند . ولی خود ایشان هم در آنجا مجروح شد . سپس ایشان را به پشت خط آوردند و از آنجا به مشهد منتقل و در بیمارستان امام رضا ( ع ) بستری گردید .
- دوستان شهید حافظی می گفتند : در جبهه چند روزی بود که به ما غذا نرسیده بود . و ما فقط یک مقدار نان خشک از قبل داشتیم . شهید حافظی گفت : بچه ها کمک کنید تا برایتان اشکنه درست کنم . ما گفتیم : مگر اشکنه بدون پیاز هم می شود . ایشان گفت : بله که می شود . خلاصه آن روز یک اشکنه بدون پیاز درست کرد و ما با آن اشکنه از گرسنگی نجات پیدا کردیم و نان خشک هم اسراف نشد .