ویرایشها
==زندگینامه==
محمد علی حافظی عسگری در[[ هفتم خرداد ماه سال 1331]] به دنیا آمد. دوران طفولیت را کنار پدرش در مساجد و پای منابر روضه سپری کرد. خواندن و نوشتن را در کلا سهای شبانه آموخت و تلاوت قرآن را نزد خواهرش فرا گرفت. از کودکی به خاندان عصمت و طهارت عشق میورزید. ابتدا به شغل قالیبافی پرداخت و پس از مدتی، حرفه صافکاری اتو مبیل را برگزید. در سن هجده سالگی با خانم رقیه صادقی نژاد لطف آباد، پیمان ازدواج بست. او ایل انقلاب در تظاهرات و نگهبانی شبانه شرکت داشت. با فرمان امام امت، در [[ بسیج بیست میلیونی ]] شرکت کرد و از پیشگامان بسیج در مسجد کرامت بود. بارها به جبهه اعزام و در [[عملیات میمک ]] و [[خیبر ]] از ناحیه دست مجروح شد. او در [[عملیات بدر]].[[ سال 1363]] در[[ جزیره مجنون]] به شهادت رسید. پیکر پاکش در[[ خواجه ربیع مشهد]] به خاک سپرده شد. از این شهید بزرگوار، چهار فرزند به نامهای علی اکبر، مصطفی، محبوبه و سکینه به یادگار مانده است.
- آقای حافظی قبل از اینکه به شهادت برسد به من گفت:" اگر من شهید شدم هر موقع که بر سر قبر من آمدی یک حمد و سه مرتبه انا انزلنا بخوان." بنده هم هر روز که با سرویس از کنار خواجه ربیع رد می شوم این کار را انجام می دهم .
- قبل از شروع [[عملیات بدر ]]آقای حافظی به من گفت:" محسن جان، در این عملیات من رفتنی هستم و اگر شهید شدم قول بده که بر سر قبرم بیایی و برایم سخنرانی و نوحه بخوانی." گفتم:" شما علی جان، شهید بشو من حتماً می آیم و صحبت می کنم." این جریان گذشت تا اینکه بعد از عملیات بدر من به مرخصی رفتم وقتی به مشهد رسیدم مصادف بود با هفتم شهید بزرگوار حافظی. بنا به قولی که داده بودم به سر قبر ایشان در خواجه ربیع رفتم و چون همه ی دوستان جنگ در آنجا جمع بودند برای او سخنرانی و سپس نوحه خواندم و در پایان گفتم علی جان من به قولم عمل کردم .
- در منطقه گوشه ی چادر یکی از گروهانهای ما پاره شده بود. آقای حافظی من را صدا زد و گفت:" اگر شما واقعاً توان ندارید که یک نخ و سوزن پیدا کنید و گوشه ی چادرتان را بدوزید من خودم می آیم و این کار را انجام می دهم ." گفتم:" برادر علی، این چادر فرسوده و خراب شده." گفت:" می دانید این چادر متعلق به چه جمعیتی است؟ چادر که متعلق به گروهان شما نیست متعلق به جمعیت ایران است، جمعیتی که همه دخیل در جنگ هستند و همه سهم دارند. حالا شما این طور صحبت می کنی؟! چادر فرسوده و خراب و از بین رفته است. مردم این چادر را فرستادند اینجا که برادران، زیر آن خودشان را برای رزم آماده کنند. اگر امروز این گوشه ی چادر را که پاره شده تعمیر نکنیم، فردا گوشه ی دیگر آن پاره می شود و پس فردا مجبور می شوید آن را به دور بیاندازید. پس گوشه ی آن را بدوزید." گفتم:" چشم ."