rId5
==زندگینامه==
شهیده شهناز حاجی شاه متولد سال 1339 در اثر رشادتهایی که در نبرد 40 روزه خونین شهر به انجام رسانید، در تاریخ 8/7/59 بوسیله انفجار گلوله توپ دشمنان بعثی به درجه رفیع شهادت رسید.
*روایت
روایتی از شهید در کتاب راز یاسهای کبود
آنها می روند حتی سنگی نیست که بر مزار او نشانه ای بگذارند. دلها اما کنار قبر جا می ماند. این خود نشانه است!
* حسینیه اصفهانیها شلوغ است و مجروحی روی زمین ناله می کند، آب می خواهد. مادر می گوید به این جوون آب بدین. کسی می گوید: مجروحی که خونریزی دارد نباید آب بخورد.
مادر اشکش را پاک می کند و می گوید: آخر هوا خیلی گرم است، تشنه شان می شود، اینها عزیزان مادرشان هستند. کسی می گوید آب نیست، آن گوشه بچه هایی هستند که از تانکر گازوئیلی، که آب آورده بود، خورده اند و مسموم شده اند، همه تب دارند، هذیان می گویند. بلاهایی که بر سرمان می آید فقط از دست دشمن نیست، آنها هم که به ظاهر دوست اند کمک نمی کنند. مادر، شما مراقبشان باش، من به بیمارستان سری بزنم، خواهر گفت و راه افتاد.
* یکی از مجروحین می گوید: بروید استادیوم، مقر تدارکات آنجا شده، همه خواهرهای مکتب قرآن و سپاه آنجا هستند. و دختر با عجله می رود. خواهر کوچکش را هم می برد، مادر با مجروحین تب دار، تنها می ماند، مادر بدون دخترهایش می شود. غم دختر زیر خاک خوابیده مثل ماری بر دلش چنبره می اندازد. کسی که با لباس بز سپاه مقابلش می ایستد، قیافه اش را تار می بیند محمد جهان آراست یا محمد نورانی، آشناست اگر در تاری چشمها پیدا باشد. او می گوید: مادر گفتند سردرد گرفتید این قرص را بخورید، به محض اینکه پل امن شد، شما را می برند دزفول، این قرص را بخورید. او می رود و مادر با خود زمزمه می کند.
اما کجا بروم من؟ پسرهایم اینجا هستند، خانه ام اینجاست. چهل سال، زندگیم اینجاست. لباس سبزپوش رفته است. صدای اسلحه اش از لای در می آید. چشمهای مادر کم کم گم می شود. روی زمین دراز می کشد، ای زمین حسینیه مرا هم به آغوش خودت ببر، مرا هم به دنیای زیر خاک ببر، امانت حضرت زهرا (س) را دادم خیالم راحت اس، یا فاطمه زهرا (س)... /به گذشته می رود/.
* کنار دیگ سمنو چه حرارتی به صورت می خورد، وقتی دل از دردی داغ باشد. صورت هم داغ می شود، چشمها و پلکها هم می سوزد، اشک جاری می شود. اشک چشمها را پاک می کند. دل را جلا می دهد. او در دل زمزمه می کند «یا حضرت زهرا (س) دستم به دامانت، زندگیم دارد از هم می پاشد. من کسی را ندارم 4 ساله بودم مادرم مُرد.
مادر نداشتم. نگذار بچه هایم بی مادر بشن، یا حضرت زهرا (س) خودت شفیع درگاه خدا شو، بمن لیاقت بده تا این بچه ای که در شکم من است در راه تو تربیتش کنم، به من دختری بده، این سه پسر را که دارم شکر. نگذار زندگیم از هم بپاشد. این یکی را دختری مثل خودت بمن اعطا کن، یا فاطمه زهرا (س) نذر همین دختر که هرسال شهادت تو یک کیلو گندم و یک کیلو آرد را سمنو کنم و دیگ سمنو به یاد تو در خانه ام برپا شود. اینها از من دختر می خواهند و من از تو.
- باز در دل زمزمه می کنی: یا فاطمه زهرا (س) ازت امانتی می خوام، دختر می خوام، دختر.
* چقدر گرم است. چقدر تشنه هستم، چقدر هوا گرم است خدا. ناصر بالای سر مادر نگران ایستاده است. مادر... مادر... چی شده، بیدار شو. چشمها را باز می کند، پسر بزرگش بالای سرش می نشیند. حسینیه همان طور شلوغ است و هوا سنگین، مجروحین ناله می کنند و صدایشان در افنجار و شلیک های پیاپی گُم می شود.
- مادر گفت: ناصرجان کجایی مادر؟
- مهدی آلبوغبیش، به بچه ها بگو، خداحافظ
* ناصر با عجله از حسینیه بیرون می رود و مادر را با فکر و خیال گذشته اش تنها می گذارد. صبح زود است. بچه ها کیفشان را برداشته اند که بروند مدرسه شهناز دم گوش مادر گفت: مادرجان، ناصر، صبحانه نخورده. ناصر با غیظ گفت: دروغ می گوید، لقمه ام را برداشته ام توی مدرسه می خورم. مادر نگران به بچه هایش نگاه می کند. و می گوید: ناصرجان مواظب خواهرتان باشیدها، نیفته توی آب!
ناصر همان طور با غیظ گفت: نه مادر، این مواظب ماست، تا توی بلم جُم می خوریم ما را نگه می دارد و جیغ و داد راه می اندازد. مادر گفت: ناصرجان! ظهر که از مدرسه تعطیل شدید، صبر کنید تا چهارتایی تان سوار بلم محمود قاسم بشید، او مواظبتان است، بلمش سایه بان هم دارد، آقات حسابش را داده تا آخر مدرسه، راه برگشت با او بیائید که...
ناصر گفت: اگر این دختره فسقلی را مواظب ما نمی گذاشتی بی دردسر می رفتیم مدرسه. مادر، دخترش را بوسید و گفت: الهی مادرتان بمیره، دردسر نیست این، مواظب این دختر باشید. دختر نعمت است. این دختر را از فاطمه زهرا (س) گرفتم.
* خیلی وقت بود که ناصر از حسینیه رفته بود اما مادر صدایش کرد: ناصرجان! صبر کن مادر. جلوی مکتب قرآن کدوم دخترها کشته شدن؟ مواظب دخترها باشید. نکنه غیرت نکنید شهر دست عراقی بیفتد. ناموستان را مواظب باشید شهر را مواظب باشید. چه قُرصی بود این. چقدر گرمم شده خسته شدم، حسینیه اصفهانیها کوچک شده، نمی شود پایم را دراز کنم، نکند سر راه کسی را بگیرد. نکند جالی خالی پیدا نشود. مجروحها را کجا بگذارند؟ جا نیست پا بگذاری، باید از کجا رد بشوم؟ می خواهم از اینجا بروم. باید رد بشوم، یا فاطمه زهرا (س) اینجا پر از تیغ است، شیشه خورده است، خار است، با نوک پنجه هم نمی شود رد شد، یا زهرا کمکم کن.
اون طرف چه دشت صافی است، چه باد خنکی می آید، شط است؟ پل هم دارد. بلم دارد. خدایا چطور رد شوم، راه دیگری نیست، چه راه باریکی! دیوار هم ندارد که دستم را بگیرم، اینجا کجا بود؟ یا دختر پیغمبر!
- آنها خودشان رد می شوند، ناصر و حسین هم می آیند. این راه را ناصر و حسین هم می آیند. می آیند!
* مادر چشمهایش را باز می کند «شیخ شریف» داخل حسینیه می شود، عده ای دور او جمع می شوند. کسی می گوید: توی این شرایط چاره چیه؟ چکار کنیم ما؟
شیخ شریف جواب می دهد: خواهرها را بفرستید بروند، شهر دیگر امن نیست، عراقی ها از گمرگ هم رد شده اند، با هر وسیله ای شده خواهرها را بفرستید بروند.
- شیخ شریف آرام می گوید: عراقی ها چیزی سرشان نمی شود، صلاح نیست خواهری در شهر بماند. خواهرها را بفرستید بروند. چه کسی بود که گفت: شیخ مگه امام حسین (ع) خیمه زنها را کنار میدان جنگ بنا نکرد؟ زنها در ظهر عاشورا نبودند؟
* روضه امام حسین بود.آقای سجادی بالای منبر بود. هر سال دهه اول محرم خانم حاجی شاه روضه خوانی بود. امسال گفته بودند، هرکس مراسم دارد باید به شهربانی اطلاع بدهد. اما خبر دادن مگر همکاری با ظلم نبود؟ مگر قطع کردن صدای یاحسین یا زهرا نبود؟ مادر گفته بود ما مراسم می گیریم اما خبر نمی دهیم. مادر سینی چای را دست شهناز داد تا به اتاق برای زنها ببرد. سینی چای مردانه را هم دست ناصر داد و گفت: تا روضه آقا تمام شد ماشین را بیاور دم در و آقا را به جای امنی برسان ما که به شهربانی خبر ندادیم، حتماً تا حالا خبردار شده اند می ریزند توی خانه و بنده خدا را دستگیر می کنند. ناصر سینی در دست ایستاده بود و مادر را نگاه می کند، پرسید: مادر اعلامیه ها چی؟ آنها را کی پخش کنیم؟ مادر گفت: روضه که تمام شد، شهناز و حسین پخش می کنند.
ناصر گفت: آنها می توانند؟ بگذار آقای سبحانی را که رساندم و برگشتم خودم، یا نه، سه تایی، نه شما هم بیائید چهارتایی، پخش کنیم. مثل دفعه قبل.
برای خود من هم مثل مادر بود، یکسال عید بود گفتم: شهناز، مادر! بچه ها لباس می خوان. گفت: بریم بازار. گشت و گذار. گفتم: تو که بازار را زیرو رو کردی، هلاک شدی توی گرما، همین شلوار را برای شهره بخریم، آن دامن را برای شهلا، آن شلوار هم برای حسین خوب است؟ گفت: نه مادر، پارچه می گیریم، برای همه شان خودم می دوزم. ارزانتر در می آید چرا بیخود پول بدهی. رفتم خیاطی یاد گرفتم برای همین روزها. برای زمستانشان همین یک ژاکت ببافم، بس است. هوا که خیلی سرما ندارد. گفتم: شهناز، مادر! همین جوری هم که اصلاً استراحت نداری، چه برسد بخواهی به فکر بافتن و دوختن لباس بچه ها هم باشی. گفت: شما فقط مدلشان را ببینید، گلدوزی که یاد گرفت مبرایشان خوب و خوشگل می دوزم عزیز دل شهناز که نباید غصه چیزی را بخورد فکر و خیال نکنی ها، خود هستم.
* چرا نمی گذارند مادر آرام بگیرد کسی آهسته می گفت: از کدامشان خبری نیست؟ حسین، شهناز یا ناصر؟ او گفت: فعلاً از دخترش. از شهناز. مادر زیرلب گفت: من که خواب نیستم بهم بگید چی شده. نگید، دخترش، بگین مادرش! شهناز مادرمه! شهره هم بهش می گه مامان شهناز. برای من مادره، برای خواهر و برادرهاش هم مادره، خانم خونه. عزیزه خونه است. بگیر مادر من چی شده. مثل یک مادر، با شهناز درد دل می کنم، مثل یه مادر کمک می کند. شهناز عزیز دل همه است. شهناز جان پس چرا نمی یایی؟ کجا رفتی؟ هر جا که می رفتی زود می اومدی، اینها می گن از تو خبری نیست، اینها تو را نمی شناسند، تو کجایی که نمی بینمت! مث اون پرنده ای که توی خوابم دیدم و هی از جلوم می رفتند. توی یه دشت سبز و قشنگ دو تا و کوت گندم بود.
عینهو گنبد، اینور، اونور زمین بود. خوشه های گندم آویزون بود، طلایی طلایی. هوا گرم نبود، انگار صبح بود، خنک بود، من تنهای تنها سرزمین بودم. خسته شدم نشستم. از کوزه ای که آنجا بود، آب خوردم. یه دفعه سایه ای روی سرم افتاد، سرم را بالا کردم. سه تا پرنده دیدم توی آسمان چرخ می زدند و گم می شدند آمدند پائین روی یکی از کوتها نشستند. طرفشان که رفتم. پریدند و رفتند توی آسمان، طرفشان رفتم که ببینمشان، یه رنگ خاصی داشتند، سبز نبودند، آبی بودند.
دوباره توی آسمان گم می شدند. کنار یکی از کوتها نشستم. پرنده ها سه تا بودند. روی کوت دیگر نشستند، یکی شان اول آمد پائین، دو تا دیگر بعد آمدند عین چلچله عین شانه به سر بودند، جلوتر رفتم، پرنده اولی را دیدم الهی مادرت بمیره، شهناز تویی، شهاناز.
* شهلا، دخترش بود که شانه های مادر را می مالید. دختر گفت: مادر بلند شو، قلبت می گیره مادر. رو به آنها که دورشان جمع شده بودند گفت: پنهان کردن فایده نداره. مادر! شهناز شهید شده. مادر نالید: کجا؟ دختر گفت: جلوی مکتب القرآن. یه گلوله توپ افتاد، شهناز ما با شهناز محمدی داشتند با وانت می رفتند که به بچه های خط غذا برسونند که یک گلوله جلوی ماشین خورده و هر دو شهید شدند. باید زودتر دفنش کنیم. مادر گفت: صبرکن بچه هام جمع بشن. آقات بیاد، عزیزم را تنها نبرید، شهنازم را مادرم را، مگر غریبیم ما؟
صبح بود. نسیم گرمی می وزید و هوا آغشته از مویه های مادران و خواهران بود. گلوله های توپ امان نمی داد و مرتب زمین را شخم می زد که شهناز حاجی شاه را در جنت آباد خونین شهر غریبانه دفن کردند. حتی سنگی هم نبود که بر مزار او نشانه ای بگذارند. دلهای همه ما اما، نشانه مزار اوست! نشانه مزار شهید
منبع: کتاب راز یاسهای کبود