به یاد دارم نیمة اول سال60 بود و هنوز تقریباً نه ماه بیشتر از جنگ نگذشته بود. هوای آبادان 48 درجه و زمان خرماپزان بود و شرایط آن روزها حاکمیت بنی صدر و لیبرالها و دشمن قوی و غدار تا دندان مسلح عراق بود. که فکر گرفتن سه روزة تهران را داشت. ایشان در چنین شرایطی فرمانده گروهان 100 تا 120 نفری بود، که فرماندهی و هدایت آنها در آن شرایط سخت و مشکل بود. یک شب با هم از پشت خاکریز برای سرکشی از بچه ها رفتیم. ایشان اسلحة ژ3 را روی دوش مانند چوب چوپانی گذاشت. در همین حال خمپاره 106،ادوات دشمن شروع به کوبیدن کرد. در طول خاکریز ایشان برای یکبار هم سرش را خم نکرد، در حالی که من هرلحظه سرم را پایین می مشیدم و رو به ایشان گفتم: بشنیجی خیز سه ثانیه که در آموزش نظامی به ما یاد دادند برای چه بود؟ گفت:" آقا، برای همین روزها بود." گفتم:" خوب، باباجان خیز سه ثانیه برای این بود که وقتی خمپاره آمد به روی زمین خیز برداریم." ایشان گفت:" گر نگهدار من آن است که خود می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد این را گفت و براهش ادامه داد و حدود یک ساعت سربالایی خاکریز را پیش رفتیم و از نیروها سرکشی کردیم و بالاخره به سنگر برگشتیم.
به یاد دارم وقتی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود برای بدرقه اش تا پای قطار رفتم. هنگام حرکت قطار، پنجرة آن را پایین کشید و انگشتری را درآورد و به من داد و گفت: فعلاً این انگشتر را از من داشته باش، و گفت: علی آقا من این آخرین بار است که به جبهه می روم، دیگر ترخیصی می گیرم و به جبهه نمی روم و وقتی برگشتم بهترین ماشین و خانه را می گیرم. آنجا گفته های او برای من جا نیفتاد و منظور جملات او را متوجه نشدم. وقتی شهید شد تازه متوجه شدم که منظور او از آن صحبتها چه بود، که بهترین خانه را می گیرم و خداوند بهترین خانه را به او داد. و او از شهادت خود باخبر بود و برای همین درنامه ای که در تاریخ 19/ 1/62 برای من نوشته بود، گفته بود هنگامی که جنازة من به دست شما رسید، دوست دارم که برادرت جلوی جنازة من سرود بخواند و بعد از این نامه در مورخة 22/ 1/ 62 به شهادت رسید.
منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=416سایت شهدای یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />