تاریخ تولد : 1341/07/08
نام : یعقوب محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : بخشندهرازیمحله تاریخ شهادت : 1363/07/28
نام پدر تاریخ تولد : سهراب مکان شهادت : میمک[[1341/07/08]]
تحصیلات : دیپلم منطقه تاریخ شهادت : غرب کشور[[1363/07/28]]
محل تولد : مشهد نام پدر : سهراب مکان شهادت : میمک تحصیلات : دیپلم منطقه شهادت : غرب کشور شغل : [[پاسدار انقلاب اسلامی ]] یگان خدمتی : [[لشکر 5 نصر - تیپ جواد الائمه ( ع ) - گردان کوثر]]
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان فرماندهان رده دو مسئولیت : جانشین گردان
گلزار : [[گلزار شهدای ساری]]
rId6
کتاب های عقیدتی، احکام و مذهبی را مطالعه می کرد. در مقابل مشکلات و سختی ها صبور بودد. نهایت تلاش خود را می کرد تا مشکلات دیگران را حل نماید و نسبت به مادیات بی توجه بود.
در مدرسه جزو نیروهای فعالی بود که به تبلیغ انقلاب می پرداختند، حتی از طرف مدرسه مورد تهدید قرار گرفت، که در صورت تکرار از مدرسه اخراج می شوید. در تمام راهپیمایی ها شرکت می کرد. به مدرسه نمی رفت و در تظاهرات حضور می یافت و به پخش اعلامیه می پرداخت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در [[بسیج ]] مدرسه فعالیت می کرد. به روحانیون علاقه داشت و با کسانی که حامی اسلام و مسلمین بودند، رفت و آمد می کرد. اگر کسی علیه انقلاب و امام حرفی می زد، ناراحت می شد.
از منافقین بدش می آمد و آن ها را لعن و نفرین می کرد. در مورد کسانی که نسبت به امام، شهدا و انقلاب بی تفاوت بودند، می گفت: «من اصبح و لم یهتم بامور المسلین فلیس بمسلم.» امروز مسلمانان جهان گرفتارند و اگر کسی بی تفاوت باشد، نه تنها مسلمان نیست، بلکه انسان هم نیست.» از بنی صدر متنفر بود.
در سال 1359 عضو [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] شد. زمانی که با لباس سپاه به منزلش می رفت، بچه های کوچه، با شوق خاصی به دیدن او می رفتند و او به گرمی با آن ها برخورد می کرد و بچه ها به او «عموجان» می گفتند.
در جلسات قرآن و نماز جمعه شرکت می کرد. در ماه های رجب و شعبان به خواندن نمازهای مخصوص این ماه ها می پرداخت. در انجام فرایض مستحب دقیق بود.
به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. هیچ وقت نماز شبش ترک نمی شد.
رفتن به جبهه را یک تکلیف می دانست. اولین بار به عنوان یک بسیجی به جبهه رفت. در آن جا به آموزش نیروها می پرداخت. معاون فرمانده گردان ثارالله بود. ولی هیچ گاه مسئولیتش را ابراز نمی کرد. می گفت: من فقط خدمتگزار مردم هستم. [[شهید برونسی ]] در مورد او می گفت: «او مطمئن ترین و امین ترین فرد در تیپ جوادالائمه (ع) است.»
هدفش از رفتن به جبهه پیروزی اسلام، انقلاب و پیروی از حرف امام بود. می گفت: «وظیفۀ ما این است که جبهه ها را پر کنیم و از اسلام و کشور دفاع کنیم.» در جنگ دوبار مجروح شد. با مشکلات بسیار راحت برخورد می کرد. مجروحیتش را بسیار آسان می گرفت. دومین باری که به سختی مجروح شده بود، آرزو داشت هرچه سریع تر خوب شود تا بتواند دوباره به جبهه های حق علیه باطل برود.
یک بار از ناحیه ی پا مجروح شده بود و مدتی در بیمارستان ایلام بستری بود، اما به خانواده اش خبری نداد. می گفت: «خجالت می کشم در مقابل مجروحانی که دست، پا و یا چشم خود را از دست داده اند، من هم بگویم مجروح هستم.» در [[عملیات رمضان ]] از ناحیه ی فک و گردن به شدت آسیب دیده بود. به طوری که نمی توانست حرفی بزند و مطالبش را روی کاغذ می نوشت. غذایش مایعات بود که با سرنگ به او تزریق می کردند، ولی هیچ وقت گله و شکایتی نمی کرد. زمانی که خانواده اش به ملاقاتی او رفتند و گریه می کردند، او برای آن ها در کاغذی نوشت: «اگر برای این که شهیدی در راه اسلام نداده اید، گریه می کنید، صحیح است. ولی اگر برای من گریه می کنید، درست نیست. شما باید از پدر و مادرانی که عزیزانشان را از دست داده اند و اثری از آن ها نیست، درس صبر، مقاومت و بردباری بگیرید.»
یعقوب بخشنده در سال 1361، در بیست سالگی با خانم فرشته محسنی پیمان زندگی مشترک بست. مدت زندگی مشترک آن ها دو سال بود. حاصل ازدواج آن ها یک دختر به نام فاطمه است که در تاریخ 8/9/1362 متولد شد.
یعقوب بخشنده در 28/7/1362 در جبهه ی میمک بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه رفیع [[شهادت ]] نایل گردید، جسد مطهرش در مشهد تشییع شد و در شهرستان ساری نیز پس از تشییع توسط مردم قدر شناس در گلزار شهدای این شهر آرام گرفت.
شهادت او باعث شد که افراد فامیل از خواب بیدار شوند و تعداد زیادی از آن ها عازم جبهه های حق علیه باطل شوند و حتی عده ای از آن ها به درجه رفیع [[شهادت ]] نایل گشتند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-13885
==وصیت نامه==
به خانواده اش توصیه می کرد: «به فرزندم قرآن را بیاموزید. او را با امام و روحانیون آشنا کنید. هرگاه او را به مزار من آوردید، به او بگویید: «پدرت را با گلوله های شرق و غرب شهید کردند. در سرزمینی که شهدا را با [[تانک ]] له می کردند. از دشمنان اسلام آن قدر برای او بگویید تا از دشمنان اسلام و انقلاب بیزار شود.»
رمضان بخشنده به نقل از شهید می گوید: «امام را یاری کنید. نسبت به مسائل دینی و فرایض الهی کوشا باشید. در نماز جمعه و جماعت و در راهپیمایی هایی که برای حمایت از اسلام و انقلاب برپا می شود، حرکت کنید. حجابتان را رعایت کنید. برای همه الگو باشید. با زبان نگویید که خانواده شهدا هستید، با منش و کردارتان نشان دهید که جزو خانواده شهدایید.»
==خاطرات==
- شهید یعقوب بخشنده جانشین گردان ثار الله از لشکر 5 نصر یکی از با تقواترین ، شجاع ترین ، وبا اخلاص ترین بچه های لشکر بود اغلب اوقات بچه های گردان او را مجبور می کردند که به عنوان پیش نماز نماز جماعت بخواند و ایشان به سختی می پذیرفت. چند ساعت قبل از شروع [[عملیات عاشورا ]] در منطقه عمومی [[میمک ]] در کنار رود خانه ای داخل دره گردان ثار الله برای چند ساعت صرف شام و نماز متوقف شده بود . شهید بزرگوار بخشنده از بچه های گردان خواست تا آخرین نماز جماعتش را به امامت خودش بخواند ، عجب نماز پر شور و حالی بود. گویی ملائکه الله همه جا را عطر آگین کرده بودند، گویی معراج با چشم سر دیده می شد . آری شهید عزیز یعقوب بخشنده تا قبل از اذان صبح همان شب به درچة درجه رفیع شهادت نائل گردید .
- بعدازظهر روز دوم عملیات میمک بود [[عراق ]] سعی داشت به وسیله پاتک سنگین خط را از تصرف رزمندگان اسلام خارج کند. آقای بخشنده پیشانی بندی که متبرک شده بود به نام حضرت زهرا(س) و از شهیدی به عنوان یادگاری گرفته بود را بر پیشانی اش بسته بود و دائماً در طول خط رفت و آمد داشت و بچه ها را به استقامت و پایداری و صبر در مقابل پاتک دشمن تشویق می کرد در آن پاتکی که از زمین و آسمان آتش می ریخت و اکثراً در سنگرها بودند ایشان با شهامتی که به خرج می داد به نیروها روحیه می داد و در نهایت در همان جا بر اثر ترکش [[خمپاره ]] به آرزوی دیرینه اش رسید و شربت شهادت را نوشید .
- پس از شروع عملیات رمضان بعد از این که خط توسط رزمندگان فتح شد صبح دیدیم که حدود 20 الی 30 تانک عراقی به صورت یک خط زنجیری در یک دشت باز به سوی بچه هایی که سلاحشان فقط یک کلاش و چند قبضه آر پی جی نبود حرکت می کردند. رزمندگان با تعدادی امکانات محدود در مقابل هجوم عظیم لشگر دشمن ایستاده بودند و اینجا بود که ما وعدة نصرت و یاری خدا را به عینه می دیدیم. لحظة استقامت رزمندگان اسلام، وقتی تانک های عراقی یکی پس از دیگری منفجر می شد و عده ای از افراد حتی از تانک ها بیرون آمده و پا به فرار می گذاشتند. تعداد زیادی از تانک ها به غنیمت لشکر اسلام درآمد .
- مدتی بود که آقای بخشنده اصرار داشت مقداری حنا تهیه کنم تا سرش را حنا کند . چون از بوی حنا خوشم نمی آمد هر مرتبه بهانه ای پیدا می کردم و حنا تهیه نمی کردم. تا این که آخرین باری که به مرخصی آمده بود به من گفت: فردا می خواهم به جبهه بروم اما هنوز حنا برایم تهیه نکردی. هر طور بود آن شب برایش حنا تهیه کردم و سرش را حنا کرد و صبح سرش را شست و از این که موهایش را حنا کرده بود خیلی خوشحال بود .
- بعد از عملیات عاشورا ساعت سه و سی دقیقة صبح [[سردار شوشتری ]] فرماندة قرارگاه توسط بی سیم به آقای بخشنده خبر دادند که نیروهای عراقی در شیاری تجمع کرده اند و دارند تدارک یک پاتک سنگین را می بینند تا مناطق آزاد شده را پس بگیرند. آقای بخشنده بلافاصله چند دستگاه تویوتا را آماده کردند و به اتفاق نیروها به منطقة مورد نظر رفتیم و چند قبضة خمپارة 60 را در محل های مناسب مستقر کردیم وقتی عراقی ها را کاملاً محاصره کردیم شروع به ریختن آتش روی دشمن کردیم. نیروهای عراقی که حدس نمی زدند ما از انجام پاتکشان مطلع باشیم غافلگیر شدند و تلفات سنگینی متحمل شدند. در حین انجام عملیات آقای بخشنده نزد من آمد و مراتب شادمانی آقای برونسی فرماندة خط را به ما اعلام کرد و گفت: آقای برونسی از نزدیک شاهد حماسة رزمندگان اسلام است و صدای فریاد بعثی ها را می شنود. با موفقیت این عملیات آقای بخشنده شادمان بودند از این که رزمندگان اسلام توانسته بودند از یک خطر کاملاً جدی نجات پیدا کنند .
- روزی برادر آقا یعقوب به ایشان گفت : " شما همانقدر که به فکر جبهه و جنگ هستی به فکر زن بچه ات هم باش بهتر است کمتر به جبهه بروی و به فکر آینده زندگیت باشی . آقا یعقوب در جواب گفت : داداش سخنرانی اخیر امام (ره ) را گوش کردی که امام چه فرموده ، امام در سخنرانی اخیرش گفته که نیروهای بسیجی و پاسدار و ارتشی باید در میدان جنگ با تمام قوا شرکت کننداین پیام پیر جماران است و ما وظیفه داریم پیامش را لبیک بگوییم و ادامه دهند راه شهداء باشیم . پس یک آیه از قرآن را که پیرامون جهاد بود تلاوت کرد و ادامه داد :" من باید به این آیه قرآن و پیام رهبرم لبیک بگویم و دست از جبهه و جنگ بر نمی دارم و فعلاً تا هنگامیکه جنگ باشد . به فکر زندگی دنیوی نیستم ، بعد نگاهی به من کرد و گفت : شما هم مثل من هستید درست است . و با این سئوال در واقع قدرت مخالفت با ایشان را از من گفت و منهم حرفهای ایشان را تأیید کردم
- روزی آقای یعقوب از منطقه با ما تماس گرفت و گفت: من وسایلم را کلاً فرستادم زیرا شهادتم حتی حتمی است اگر جنازه ام بدست شما رسید مرا در مشهد تشییع کنید و سپس به مزار شهدای روستا ببرید ، به او گفتم : شما ناهار چه خورده اید مثل اینکه پرخوری کرده اید و هذیان می گویید ؟ گفت : ناهار کشمش پلوخورده ام و اصلاً هذیان نمی گویم بلکه یک مسئله شرعیه است . و مرا در مزار شهدای روستا دفن کنید . بعد از اینکه مکالمه مان به اتمام رسید . روز بعدش مصادف بود با شروع عملیات . بعد از عملیات هم من در سپاه جویای احوال ایشان بودم که یکی از برادران پاسدار به من گفت : برادر شما در عملیات مجروح شده است و تا چند روز دیگر به مشهد منتقل می شود . با توجه به گفته های خود آقا یعقوب در تماس تلفن طرز برخورد این بنده خدا به من تلقین شد که آقا یعقوب شهید شده است وقتی به منزل رفتم دیدم جمعیت زیادی در جلوی منزلمان ایستاده اند و در حال گریه کردن هستند و آنجا بود که بطور یقین شهادت آقا یعقوب را فهمیدم .
- - روزی به اتفاق آقا یعقوب به بهشت رضا (ع) رفتیم در آنجا از کنار قبور شهدا که رد می شدیم ایشان می گفت : این شهید دوست من است ، این شهید کجا به شهادت رسیده است . در آخر هم گفت : چرا خدا به من سعادت شهادت را نداده است و من باید روز قیامت پیش این شهدا سرم پائین باشد و خجل زده شوم و تو باید دعا کنی که خداوند مرگ مرا شهادت قرار بدهد . وقتی هم می دید من ناراحت می شوم می گفت : من که نمی گویم همین الان شهید شوم ولی هر موقع که خدا صلاح دانست مرگ مرا شهادت قرار بدهد و من هم از سفره ای که خداوند برای ما الان پهن کرده است بهره مند شوم