شهید یوسف براتی سنگلی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شه ی د ی وسف برات ی سنگل ی تار ی خ تولد :1339/12/09 تار ی خ شهادت : 1363/03/23 محل شهادت :...» ایجاد کرد)
 
(خاطرات)
 
(۴ نسخه‌های متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
شه ی د ی وسف برات ی سنگل ی
+
[[شه ی د]] [[ی وسف برات ی سنگل ی]]
  
تار ی خ تولد :1339/12/09
+
تار ی خ تولد :[[1339/12/09]]
  
تار ی خ شهادت : 1363/03/23
+
تار ی خ شهادت : [[1363/03/23]]
  
 
محل شهادت : نامشخص
 
محل شهادت : نامشخص
سطر ۱۱: سطر ۱۱:
 
  rId4
 
  rId4
  
زندگی نامه: شه ی د ی وسف برات ی در روز 09/12/1339 در ی ک خانواده‌ ی مستضعف ‌چهار نفره ‌‌چشم به دن ی ا ‌گشود. ‌ا ی ن خانواده به زندگ ی ساده و ب ی آلا ی ش خود و‌قوت لا ی موت ‌که از دسترنج روزانه پدرش بدست م ی‌ آمد زندگ ی خود را سپر ی م ی‌ کردند . تا ا ی نکه خواهرش ازدواج کرد. شه ی د بعد ازمدت ی ‌م ادرش را از دست داد و ستون زندگ ی ا ی ن خانواده از ‌جا کنده شد.‌ بعد از فوت مادر ‌پدرش همه‌ ی وسا ی ل زندگ ی را فروخت و به سو ی خودش رفت.‌ چون آن موقع شه ی د خ ی ل ی کوچک بود ‌از ‌خانه‌ ی ا ی ن فام ی ل به ‌خانه‌ ی آن فام ی ل دست به دست م ی شد و تنها دلسوز او خواهرش بود. ‌ او امک انات لازم اعم از غذا و لباس و غ ی ره برا ی ش ته ی ه م ی‌ کرد . او را به مدرسه برا ی تحص ی ل فرستاد تا ا ی نکه کلاس پنجم ابتدا یی تمام کرد و 3 سال دوره‌ ی راهنما یی را به دهکده‌ ی راج ی برا ی تحص ی ل رفت. ‌ بعد از سه سال دوباره به بجنورد آمد تا ‌در سال اول نظر ی ‌تحص ی ل کند ‌چون ن توانست در سال اول نظر ی موفق شود ترک تحص ی ل کرد و برا ی کارکردن به مشهد نزد خانواده خواهر د ی گرش رفت ‌ول ی شوهر خواهرش ‌اورا از خانه‌اش ب ی رون انداخت و شه ی د با همکار ی مادر دوستش ‌‌ ی ک خانه ‌در مشهد اجاره کرد و وسا ی ل خودش را در آن گذاشت. و روزه ‌به سرکار م ی رفت و ش بها هم در آن خانه م ی خواب ی د . بعد از مدت ی در بس ی ج مشهد ثبت نام کرد و شبها به نگهبان ی م ی رفت تا ا ی نکه از بس ی ج درخواست اعزام به جبهه را کرد.‌ ول ی بس ی ج به لحاظ رس ی دن به سن مشمول ی ت با درخواست او موافقت نکرد.‌ لذا شه ی د برا ی اعزام به سرباز ی از ‌‌خواهر بجنورد ی اش وداع کرد وبه خدمت سرباز ی اعزام شد.‌ شه ی د پس از اعزام به سرباز ی ی کسال و اند ی ‌در ی ک ی از ب ی مارستان‌ها ی ارتش در تهران ‌خدمت ‌کرد. او را برا ی ادامه‌ ی ‌8ماه ‌باق ی‌ مانده‌ ی خدمت سرباز ی ش ‌به جبهه فرستادند. شه ی د والامقام ‌در تار ی خ 23/03/1363 درحال ی که 38 روز از خدمت سرباز ی‌ اش ‌مانده بود، ‌در جبهه‌ ی کوشک ‌به درجه‌ ی رف ی ع شهادت نائل آمد. روحش شاد و ی ادش گرام ی
+
==زندگی نامه==
 +
شهید یوسف براتی در روز 09/12/[[1339]] در یک خانواده‌ ی مستضعف ‌چهار نفره ‌‌چشم به دنیا ‌گشود. ‌این خانواده به زندگی ساده و بی آلایش خود و‌قوت لایموت ‌که از دسترنج روزانه پدرش بدست می‌ آمد زندگی خود را سپری می‌ کردند . تا اینکه خواهرش ازدواج کرد. شهید بعد از مدتی ‌مادرش را از دست داد و ستون زندگی این خانواده از ‌جا کنده شد.‌ بعد از فوت مادر ‌پدرش همه‌ی وسایل زندگی را فروخت و به سوی خودش رفت.‌ چون آن موقع [[شهید]] خیلی کوچک بود ‌از ‌خانه‌ ی این فامیل به ‌خانه‌ ی آن فامیل دست به دست می شد و تنها دلسوز او خواهرش بود. ‌ او امکانات لازم اعم از غذا و لباس و غیره برایش تهیه می‌ کرد . او را به مدرسه برای تحصیل فرستاد تا اینکه کلاس پنجم ابتدایی تمام کرد و 3 سال دوره‌ی راهنمایی را به دهکده‌ی راجی برای تحصیل رفت. ‌ بعد از سه سال دوباره به بجنورد آمد تا ‌در سال اول نظری ‌تحصیل کند ‌چون نتوانست در سال اول نظری موفق شود ترک تحصیل کرد و برای کارکردن به [[مشهد]] نزد خانواده خواهر دیگرش رفت ‌ولی شوهر خواهرش ‌او را از خانه‌اش بیرون انداخت و شهید با همکاری مادر دوستش ‌‌ یک خانه ‌در مشهد اجاره کرد و وسایل خودش را در آن گذاشت. و روزه ‌به سرکار می رفت و شبها هم در آن خانه می خوابید . بعد از مدتی در بسیج مشهد ثبت نام کرد و شبها به نگهبانی می رفت تا اینکه از [[بسیج]] درخواست اعزام به [[جبهه]] را کرد.‌ ولی بسیج به لحاظ رسیدن به سن مشمولیت با درخواست او موافقت نکرد.‌ لذا شهید برای اعزام به سربازی از ‌‌خواهر بجنوردی اش وداع کرد و به [[خدمت سربازی]] اعزام شد.‌ شهید پس از اعزام به سربازی یکسال و اندی ‌در یکی از بیمارستان‌های [[ارتش]] در [[تهران]] ‌خدمت ‌کرد. او را برای ادامه‌ی ‌8ماه ‌باقی‌ مانده‌ی خدمت سربازیش ‌به جبهه فرستادند. شهید والامقام ‌در تاریخ 23/03/1363 درحالی که 38 روز از خدمت سربازی‌ اش ‌مانده بود، ‌در جبهه‌ ی [[کوشک]] ‌به درجه‌ی رفیع [[شهادت]] نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی
  
 +
==خاطرات==
 +
هر وقت که او از جبهه می آمد به همه اقوام و دوستان و آشنایان سرکشی می‌ کرد. او به خانه‌های همه‌ی دوستان، آشنایان، دایی، عمه، خاله و‌ اقوام می رفت. یکی دیگر از خاطراتش ‌‌این بود که هر وقت ما یعنی بچه‌های خواهر بجنوردی‌ اش ‌از او می‌ پرسیدیم یوسف جان در کدام جبهه هستی و وضعیت جنگ در آن جبهه چطور است؟ او پاسخ می داد :‌جایی که هستم ‌حتی خودم هم نمی دانم که اسم آنجا چه هست. و راجع به وضعیت جنگ می گفت عراقی ها گاهی شلیک می‌ کنند آن هم هوایی و مشقی است. به ما حقیقت را نمی‌ گفت چون ‌نمی خواست که ما ناراحت ‌ شویم. همیشه یکی از شوخی‌ هایش‌ این بود که می‌ گفت من قدم کوچک است داخل تابوت جا نمی شوم .
  
خاطرات: هر وقت که او از جبهه م ی آمد به همه اقوام و دوستان و آشنا ی ان سرکش ی م ی‌ کرد . او به خانه‌ها ی همه‌ ی دوستان، آشنا ی ان، دا یی ، عمه، خاله و‌اقوام م ی رفت. ی ک ی د ی گر ازخاطراتش ‌‌ا ی ن بود که هر وقت ما ی عن ی بچه‌ها ی خواهر بجنورد ی‌ اش ‌از او م ی‌ پرس ی د ی م ی وسف جان در کدام جبهه ه ست ی و وضع ی ت جنگ در آن جبهه چطور است؟ او پاسخ م ی داد :‌جا یی که هستم ‌ حت ی خودم هم نم ی دانم که اسم آنجا چه هست. و راجع به وضع ی ت جنگ م ی گفت عراق ی ها گاه ی شل ی ک م ی‌ کنند آن هم هوا یی و مشق ی است. به ما حق ی قت را نم ی‌ گفت چون ‌نم ی خواست که ما ناراحت ‌ شو ی م . هم ی شه ی ک ی از شوخ ی‌ ها ی ش‌ا ی ن بود که م ی‌ گفت من قدم کوچک است داخل تابوت جا نم ی شوم .
 
  
 +
<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37131 سایت شهدای ارتش]</ref>
  
منبع:سایت شهدای ارتش
+
==پانویس==
 
+
<references />
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37131
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۹ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۷

شه ی د ی وسف برات ی سنگل ی

تار ی خ تولد :1339/12/09

تار ی خ شهادت : 1363/03/23

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :خراسان شمال ی - بجنورد - انصار الحس ی ن - قطعه 1

rId4

زندگی نامه

شهید یوسف براتی در روز 09/12/1339 در یک خانواده‌ ی مستضعف ‌چهار نفره ‌‌چشم به دنیا ‌گشود. ‌این خانواده به زندگی ساده و بی آلایش خود و‌قوت لایموت ‌که از دسترنج روزانه پدرش بدست می‌ آمد زندگی خود را سپری می‌ کردند . تا اینکه خواهرش ازدواج کرد. شهید بعد از مدتی ‌مادرش را از دست داد و ستون زندگی این خانواده از ‌جا کنده شد.‌ بعد از فوت مادر ‌پدرش همه‌ی وسایل زندگی را فروخت و به سوی خودش رفت.‌ چون آن موقع شهید خیلی کوچک بود ‌از ‌خانه‌ ی این فامیل به ‌خانه‌ ی آن فامیل دست به دست می شد و تنها دلسوز او خواهرش بود. ‌ او امکانات لازم اعم از غذا و لباس و غیره برایش تهیه می‌ کرد . او را به مدرسه برای تحصیل فرستاد تا اینکه کلاس پنجم ابتدایی تمام کرد و 3 سال دوره‌ی راهنمایی را به دهکده‌ی راجی برای تحصیل رفت. ‌ بعد از سه سال دوباره به بجنورد آمد تا ‌در سال اول نظری ‌تحصیل کند ‌چون نتوانست در سال اول نظری موفق شود ترک تحصیل کرد و برای کارکردن به مشهد نزد خانواده خواهر دیگرش رفت ‌ولی شوهر خواهرش ‌او را از خانه‌اش بیرون انداخت و شهید با همکاری مادر دوستش ‌‌ یک خانه ‌در مشهد اجاره کرد و وسایل خودش را در آن گذاشت. و روزه ‌به سرکار می رفت و شبها هم در آن خانه می خوابید . بعد از مدتی در بسیج مشهد ثبت نام کرد و شبها به نگهبانی می رفت تا اینکه از بسیج درخواست اعزام به جبهه را کرد.‌ ولی بسیج به لحاظ رسیدن به سن مشمولیت با درخواست او موافقت نکرد.‌ لذا شهید برای اعزام به سربازی از ‌‌خواهر بجنوردی اش وداع کرد و به خدمت سربازی اعزام شد.‌ شهید پس از اعزام به سربازی یکسال و اندی ‌در یکی از بیمارستان‌های ارتش در تهران ‌خدمت ‌کرد. او را برای ادامه‌ی ‌8ماه ‌باقی‌ مانده‌ی خدمت سربازیش ‌به جبهه فرستادند. شهید والامقام ‌در تاریخ 23/03/1363 درحالی که 38 روز از خدمت سربازی‌ اش ‌مانده بود، ‌در جبهه‌ ی کوشک ‌به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی

خاطرات

هر وقت که او از جبهه می آمد به همه اقوام و دوستان و آشنایان سرکشی می‌ کرد. او به خانه‌های همه‌ی دوستان، آشنایان، دایی، عمه، خاله و‌ اقوام می رفت. یکی دیگر از خاطراتش ‌‌این بود که هر وقت ما یعنی بچه‌های خواهر بجنوردی‌ اش ‌از او می‌ پرسیدیم یوسف جان در کدام جبهه هستی و وضعیت جنگ در آن جبهه چطور است؟ او پاسخ می داد :‌جایی که هستم ‌حتی خودم هم نمی دانم که اسم آنجا چه هست. و راجع به وضعیت جنگ می گفت عراقی ها گاهی شلیک می‌ کنند آن هم هوایی و مشقی است. به ما حقیقت را نمی‌ گفت چون ‌نمی خواست که ما ناراحت ‌ شویم. همیشه یکی از شوخی‌ هایش‌ این بود که می‌ گفت من قدم کوچک است داخل تابوت جا نمی شوم .


[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش