ویرایش‌ها

اروند کنار

۱۳٬۳۹۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۰۱
در زمان جنگ ایران و عراق، عملیات والفجر ۸ در منطقه اروند کنار انجام شد.
خاطرات مرتبط با اروندکنار
 
 
سقائی حضرت زهرا (س)
 
فرمانده لشکر 25 کربلا از ایام آماده سازی عملیات والفجر 8 می‌گوید:
 
"یک روز که می‌خواستم عازم آبادان شوم، باز هم خانمم پرسید کجا؟ گفتم غرب کشور (برای مخفی ماندن مکان عملیات). گفت: "من دیشب یک خواب دیدم. شما در منطقه‌ای حمله کرده‌اید که از آن رودخانه عظیمی می‌گذشت. بعد رسیدید به نخلستان، آن قدر آن‌جا جنگیدید و شهید دادید که در محاصره صد درصد قرار گرفتید. در آن شرایط دیدم حضرت زهرا (س) شروع به دادن آب به رزمندگان حاضر در صحنه عملیات کردند." بر اساس همین خواب، رمز عملیات والفجر 8 «یا فاطمة الزهراء(س)» نامگذاری شد."
 
منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 234
 
سفر عشق، ص 55
 
 
عملیات در اروندرود
 
اولین گام برای اجرای عملیات، شناسایی مواضع عراقی‌ها در آن سوی اروند بود؛ ولی مشکلات زیادی برای این کار وجود داشت.
 
مهم‌ترین آن عبور از اروند بود؛ همان مانعی که به سبب وجود آن، دشمن خیالش آسوده و اجرای عملیات را ناممکن و یا شکست خورده می‌دانست. علاوه بر این مانع که به تنهایی کافی بود، استحکامات و موانع مصنوعی عراق هم وجود داشت. اما فرماندهان تصمیم قاطعی برای عملیات گرفته بودند که مهم‌ترین بخش مقدماتی آن آموزش نیروهای شناسایی و غواص بود.
 
عناصر شناسایی، پس از گذراندن دوره‌های سخت و طاقت فرسای غواصی، وارد عملیات شناسایی شدند. این رزمندگان باید در شب، با عبور از عرض 600 تا 1500 متری اروند، وارد منطقه عراقی‌ها می‌شدند؛ سپس با عبور از موانع به شناسایی می‌پرداختند.
 
یکی از خاطرات زیبای شناسایی مربوط به کریم حرمتی (رزمنده‌ای که قبلاً روی مین رفته و پایش می‌لنگید) بود. او از مسئولین لشکر عاشورا بود که شناسایی جدی از اروند را تازه شروع کرده بود؛ اما انبوه تجهیزات دشمن در منطقه، مسأله‌ساز شده بود. نیروها با دیدن ابهت اروند و عظمت کار دچار دلهره و ترس شده بودند.
 
کریم نزدیک ظهر به منطقه رسید. فتحی - مسؤول واحد اطلاعات - به او فهماند که قضیه از چه قرار است. کریم با همان لبخند همیشگی گفت: "این که مشکلی نیست. همین امشب خودم می‌روم شناسایی."
 
خیلی‌ها حرف او را به شوخی گرفتند؛ آن هم با مجروحیت‌های پی‌درپی کریم در یک سال اخیر. اما فتحی، کریم را خوب می‌شناخت؛ بنابراین، فقط به او گفت که بقیه بچه‌ها خیلی آموزش دیده‌اند، با این همه نتوانستند خوب جلو بروند. کریم در پاسخ گفت: این که چیزی نیست! من امروز آموزش می‌بینم.
 
خلاصه همان روز کریم، یکی دو ساعت داخل یکی از نهرها آموزش غواصی دید و تمرین کرد و شب، با یکی از بچه‌های اطلاعات به شناسایی رفت. آن‌ها خورشیدی‌ها و سیم خاردارهای دشمن را که مقابل سیل‌بند و داخل آب ایجاد شده بود، پشت سرگذاشتند و مواضع عراقی‌ها را خوب شناسایی کردند. بعد هم سلامت به مقر برگشتند. از فردای آن روز، نیروهای اطلاعات از کار کریم قوت گرفتند و کارشان را با جدیت و سرعت بیشتری پی‌گیری کردند.
 
 
بیرق رضوی
 
مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا در سنگر خود به فکر فرو رفته بود. سنگر در این لحظات کمی شلوغ شده بود. در همین حال، یکی از راه رسید و مستقیم وارد سنگر شد. با عجله نزد مرتضی قربانی رفت و بسته‌ای به او داد. مرتضی بسته را گرفت. تازه وارد گفت: این را آقا محسن ـ فرمانده وقت سپاه ـ داد تا به شما برسانم.
 
مرتضی با آرامش مشغول بازکردن بسته شد. در همین حال، بوی معطری در فضای سنگر پیچید. همه توجه‌شان به بسته جلب شد تا ببینند داخل آن بسته چیست. فرمانده لشکر پرچم سبز رنگی را از داخل آن بیرون کشید. همه دور پرچم حلقه زدند و آن را روی زمین سنگر پهن کردند. مرتضی داخل بسته را نگاه کرد. متوجه نامه فرمانده سپاه شد. آن را باز کرد: "این پرچم، پرچم گنبد امام رضا(ع) است. این امانت به دست شما سپرده می‌شود تا برفراز بلندترین مناره شهر فاو نصب کنید."
 
مرتضی قربانی در حالی که منقلب شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، برای حاضرین ماجرا را توضیح داد. بعد پرچم را به دست یک رزمنده روحانی داد تا صبح زود بعد آن را در شهر فاو به اهتزاز در آورد. دیگران که تازه متوجه اصل ماجرا شده بودند، گریه کنان دست به پرچم کشیدند و سر و صورت خود را متبرک کردند.
 
سرانجام در ساعت 22:10 20 بهمن 1364، محسن رضایی از سوی قرارگاه خاتم‌الانبیاء فرمان حمله را صادر کرد:
 
"بسم الله الرّحمن الرّحیم. و لاحول و لاقوة الا بالله و العلی العظیم. و قاتلوهم حتی لا تکون فتنۀ. یا فاطمۀ الزهرا، یا فاطمۀ الزهرا، یا فاطمۀ الزهرا. امروز روزی است که هفت سال پیش در چنین زمانی امام خمینی فرمان داد حکومت نظامی باید لغو شود (اشاره به 21 بهمن 1357). شما برادران نیز حکومت نظامی صدام را لغو کنید و ان‌شاءالله بریزید توی شهر و روستا و حکومت نظامی را به هم بریزید."
 
منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 235
 
راهیان نور1، ص27- 25، نبرد فاو، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، ص69- 67
 
 
طناب وصل
 
پس از سخنرانی مهیّج و عارفانه حاج حسین، دلاوران غواص در کنار اروند به صف پشت سر هم می‌ایستند. فرمانده، طناب بلندی را می‌آورد و برای اینکه از هم جدا نشوند، هر کدام به فاصله تقریباً یک متر طناب را محکم به کمر خود می‌بندند. طبق مقررات باید اولین نفری که در سر صف قرار دارد سر طناب را به خود ببندد و به همین ترتیب نفرات بعدی. اما این شهید بزرگوار «تازیکه» است که حدود چهار پنج متر از طناب را رها کرده و بعد آن را به خود می‌بندد. فرمانده پس از این‌که قضیّه را متوجه می‌شود با حالت تندی او را مورد مؤاخذه قرار داده و می‌گوید:
 
این چه کاری است؟ چرا مقداری از طناب رهاست؟
 
اما شهید «تازیکه» چیزی نمی‌گوید. برای بار دوم فرمانده سؤال خود را تکرار می‌کند و این بار هم شهید «تازیکه» است که با چشمانی اشکبار و یک دنیا اطمینان لب به سخن می‌گشاید:
 
«آخر جناب فرمانده! مگر ما بی‌صاحب هستیم؟ من سر این طناب را به دست صاحبمان «حجة بن الحسن (عج) » سپرده‌ام تا او خودش ما را هدایت کند.» و اتفاقاً بعد از این توکل و اعتماد به آقا امام زمان(عج) تمامی غواص‌ها بدون تلفات از آب خروشان اروند گذشته و سالم به آن طرف می‌رسند، اما شهید «تازیکه» در مراحل بعدی عملیات به دیدار محبوب می‌شتابد.
 
منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 236
 
سفر عشق، ص129. به نقل از سرهنگ پاسدار غلامرضا احمدی، جمعی لشکر25 کربلا
 
 
پرچم یا مهدی ادرکنی(عج)
 
یکی از رزمندگان عملیات والفجر 8 می‌گوید:
 
در شب عملیات، موجی که بر اروندرود حرکت داشت، مرتفع بود. حرکت غواصان دریادل همزمان با قرائت آیه «وجعلنا من بین أیدیهم سداً...» آغاز شد و دعای امام امت و امت شهید پرور بدرقه جهادشان بود. بچه‌های غوّاص تخریب، ریسمانی را به تعداد نفرات گره زدند تا از هم متفرق نشوند و هر کدام یک گره را در اختیار داشتند و گره جلویی به پرچم مبارک آقا امام زمان(عج) که بر روی آن نوشته شده بود «یا مهدی ادرکنی (عج) » تعلق داشت.
 
منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 237
 
سفر عشق، ص61
 
 
دیدبان
 
یکی از فرماندهان عملیات در خاطرات خود می‌گوید: به شریف مطوری گفتم سریع حرکت کنیم و آخرین حد خطوط خودمان را شناسایی کنیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود. نیروها داشتند می‌جنگیدند. تیرهای برق کنار جاده، توجهم را جلب کردند. دیدم برای دیده‌بانی مناسب هستند. یک دستگاه دوربین 20×120 پیدا کردم و برگشتم به آخرین نقطه‌ای که بچه‌ها بودند. بالای یکی از تیرهای برق، دوربین را مستقر کردم. به شریف مطوری گفتم: می‌روی بالا. با خودت پتو یا چیز دیگری هم نمی‌بری. فقط یک تخته می‌بری و آن جا می‌نشینی و دوربین را مستقر می‌کنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم بشود یک شی بالای دکل است و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیشروی می‌کنیم، تو تا عمق دو الی سه کیلومتری دشمن را در دید داشته باشی.
 
شریف مطوری، صبح‌ها قبل از روشن شدن هوا می‌رفت بالای دکل و شب‌ها با تاریکی هوا بر می‌گشت پایین. او تمام کارهای شخصی‌اش، مانند خواندن نماز را به سختی و یا مشقت انجام می‌داد. شریف مطوری مواضع عراقی‌ها را بررسی می‌کرد؛ سپس اطلاعات دقیقی به فرمانده خود می‌داد.
 
تحرکات عراقی‌ها توسط شریف مطوری گزارش می‌شد و بسیجیان با این اطلاعات عراقی‌ها را ناکام می‌گذاشتند. کار به جایی رسید که حتی یکی دو پاتک آن‌ها هم ناکام ماند. عراقی‌ها مستأصل شده بودند که چرا با پاتک کاری از پیش نمی‌برند.
 
بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقی‌ها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانی‌ها تعدادی از دکل را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آن‌ها برخورد نکنند. عراقی‌ها که متوجه دیدبان ایرانی‌ها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید.
 
منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 237
 
با راهیان نور، ص26- 25 (به نقل از کتاب نبرد فاو، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ)
۲٬۵۲۵
ویرایش