شهیدابراهیم بیدی: تفاوت بین نسخهها
Mehtari9705 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1347/08/12 نام : ابراهیم محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : بیدی تا...» ایجاد کرد) |
|||
| (۴ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | نام : ابراهیم | |
| − | نام : | + | |
| − | + | نام خانوادگی : بیدی | |
| − | + | ||
| − | تحصیلات : | + | نام پدر : محمدعلی |
| − | شغل : یگان خدمتی : | + | |
| + | محل تولد : سبزوار | ||
| + | |||
| + | تاریخ تولد : [[1347/08/12]] | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : [[1364/04/24]] | ||
| + | |||
| + | مکان شهادت : | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
| + | منطقه شهادت : | ||
| + | |||
| + | شغل : | ||
| + | |||
| + | یگان خدمتی : | ||
| + | |||
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | |
| + | نوع عضویت : سایر شهدا | ||
| + | |||
| + | مسئولیت : رزمنده | ||
| + | |||
گلزار : شهدایروستایبی | گلزار : شهدایروستایبی | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
• من پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم که یک پسری هم خدا به من عطا کند یک شب خواب دیدم که با یک پسر زیبایی در باغی هستیم و با هم در حال قدم زدن بودیم بعد از گذشت مدتی از آن خواب خدا به ما پسری عنایت کرد که نام او را ابراهیم گذاشتیم . | • من پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم که یک پسری هم خدا به من عطا کند یک شب خواب دیدم که با یک پسر زیبایی در باغی هستیم و با هم در حال قدم زدن بودیم بعد از گذشت مدتی از آن خواب خدا به ما پسری عنایت کرد که نام او را ابراهیم گذاشتیم . | ||
| − | • به خاطر دارم اول راهنمایی بودم که با یکی از | + | • به خاطر دارم اول راهنمایی بودم که با یکی از معلم ها اختلاف داشتم ایشان (ابرهیم بیدی) را به عنوان شاهد معرفی کردم و او بدون هیچ ترس و واهمه ای حقیقت را گفت: که شما مقصرید با اینکه معلم از او انتظار نداشت این حرف را گفت. |
| − | • | + | • در یک روز به پادگان [[بسیج]] رفتم که ایشان را آنجا دیدم. مانند یک پرنده ای که از قفس آزاد شده بود جلو آمد و دستش را در گردن من انداخت و با خوشحالی گفت: اسمم را برای رفتن به جبهه نوشتم. |
| − | • یک شب خواب دیدم که در یک جلسه قرآن هستم . در همین لحظه ابراهیم وارد شد . من از | + | • یک شب خواب دیدم که در یک جلسه قرآن هستم . در همین لحظه ابراهیم وارد شد . من از دیدن او خیلی خوشحال شدم ، چون خیلی منتظر او بودم تا بیاید . وقتی از در وارد شد من بلند شدم و با او احوال پرسی کردم و به او گفتم چرا زود تر نیامدی ؟ او گفت : یک شب بیشتر نیستم ، آمدم تا شما را ببینم و بروم . |
| − | • چند شب قبل از شهادت پسرم خواب دیدم که از پایین ده می آیم که ابراهیم مرا صدا زد و روی زمین افتاد وقتی من به پایین رسیدم و او را در بغل گرفتم دیدم که از دهانش خون می آید . در این لحظه | + | • چند شب قبل از [[شهادت]] پسرم خواب دیدم که از پایین ده می آیم که ابراهیم مرا صدا زد و روی زمین افتاد وقتی من به پایین رسیدم و او را در بغل گرفتم دیدم که از دهانش خون می آید . در این لحظه از خواب بیدار شدم بعد از چند روز خبر شهادت او را برایم آوردند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4553منبع سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= | + | ==پانویس== |
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۵
نام : ابراهیم
نام خانوادگی : بیدی
نام پدر : محمدعلی
محل تولد : سبزوار
تاریخ تولد : 1347/08/12
تاریخ شهادت : 1364/04/24
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدایروستایبی
خاطرات
• من پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم که یک پسری هم خدا به من عطا کند یک شب خواب دیدم که با یک پسر زیبایی در باغی هستیم و با هم در حال قدم زدن بودیم بعد از گذشت مدتی از آن خواب خدا به ما پسری عنایت کرد که نام او را ابراهیم گذاشتیم . • به خاطر دارم اول راهنمایی بودم که با یکی از معلم ها اختلاف داشتم ایشان (ابرهیم بیدی) را به عنوان شاهد معرفی کردم و او بدون هیچ ترس و واهمه ای حقیقت را گفت: که شما مقصرید با اینکه معلم از او انتظار نداشت این حرف را گفت. • در یک روز به پادگان بسیج رفتم که ایشان را آنجا دیدم. مانند یک پرنده ای که از قفس آزاد شده بود جلو آمد و دستش را در گردن من انداخت و با خوشحالی گفت: اسمم را برای رفتن به جبهه نوشتم. • یک شب خواب دیدم که در یک جلسه قرآن هستم . در همین لحظه ابراهیم وارد شد . من از دیدن او خیلی خوشحال شدم ، چون خیلی منتظر او بودم تا بیاید . وقتی از در وارد شد من بلند شدم و با او احوال پرسی کردم و به او گفتم چرا زود تر نیامدی ؟ او گفت : یک شب بیشتر نیستم ، آمدم تا شما را ببینم و بروم . • چند شب قبل از شهادت پسرم خواب دیدم که از پایین ده می آیم که ابراهیم مرا صدا زد و روی زمین افتاد وقتی من به پایین رسیدم و او را در بغل گرفتم دیدم که از دهانش خون می آید . در این لحظه از خواب بیدار شدم بعد از چند روز خبر شهادت او را برایم آوردند .[۱]