شهیدامیر مراد نانکلی: تفاوت بین نسخهها
Mirdadi9705 (بحث | مشارکتها) |
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید امیر مراد نانکلی را به شهیدامیر مراد نانکلی منتقل کرد) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲: | سطر ۲: | ||
تاریخ تولد : 1343/06/01 | تاریخ تولد : 1343/06/01 | ||
| + | |||
تاریخ شهادت : 1364/02/03 | تاریخ شهادت : 1364/02/03 | ||
محل شهادت : نامشخص | محل شهادت : نامشخص | ||
| + | |||
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا | محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا | ||
| − | |||
| − | |||
| − | بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام امیر مراد نانکلی شهید در سال 1342در خانواده های مذهبی | + | ==زندگی نامه== |
| + | |||
| + | بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام امیر مراد نانکلی [[شهید]] در سال 1342در خانواده های مذهبی در تهران به دنیا آمد. [[شهید]] در همان کودکی تاکید زیادی بر مسایل دینی داشت . ایشان دوران ابتدایی خود را با موفقیت به پایان رساند و وارد دوره متوسطه شد که به عضویت بسیج در آمد . حدود یک سال در بسیج خدمت نمود ولی به دلیل این که می خواست بیشتر خدمت کند وارد ارتش و نیرهای 23 مخصوص شد پس از اتمام دوره چتر بازی و آموزش های رزمی به کردستان مراجعت نمود و حدود2سال د رجبهه با دشمن بعثی جنگید و سرانجام در تاریخ3/3/64 به درجه رفیع [[شهادت]] نايل آمد | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
خاطره از زبان پسر عموی شهید | خاطره از زبان پسر عموی شهید | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۶
شهید امیرمراد نانکلی
تاریخ تولد : 1343/06/01
تاریخ شهادت : 1364/02/03
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام امیر مراد نانکلی شهید در سال 1342در خانواده های مذهبی در تهران به دنیا آمد. شهید در همان کودکی تاکید زیادی بر مسایل دینی داشت . ایشان دوران ابتدایی خود را با موفقیت به پایان رساند و وارد دوره متوسطه شد که به عضویت بسیج در آمد . حدود یک سال در بسیج خدمت نمود ولی به دلیل این که می خواست بیشتر خدمت کند وارد ارتش و نیرهای 23 مخصوص شد پس از اتمام دوره چتر بازی و آموزش های رزمی به کردستان مراجعت نمود و حدود2سال د رجبهه با دشمن بعثی جنگید و سرانجام در تاریخ3/3/64 به درجه رفیع شهادت نايل آمد
خاطرات
خاطره از زبان پسر عموی شهید یک روز زنگ تفریح بود کتابش دستش بود و آرام قدم می زد و درسش را زمزمه می کرد. (وضع مالی پدر من از پدر او کمی بهتر بود) به او گفتم: همه بچه ها دارند نان می خورند چرا تو نان نمی خوری؟ تو نان تو کیفت نیست؟ گفت: نه مادرم رفته برای همسایه مان نان بپزد در عوض ظهر نان تازه داریم. گفتم: من زود برم کمی نان و ماست برایت بیاورم. گفت: نه، گفتم: چرا؟ گفت: هرکس زیاد بخورد ذهنش کور می شود. خندیدم و گفتم: مگر فهم چشم دارد که کور شود. گفت: آری. گفتم: کی بهت گفته؟ گفت: مادرم. یک روز جشن عروس خان ها بود و صدای ساز و دوهل می آمد. من گفتم: بیا بریم تماشا، همه بچه ها رفته اند. گفت: به جز گناه چه فایده ای دارد؟ گفتم: ساز و دهل که دیگر گناه ندارد، حتماْ مادرت گفته. گفت: نه بابا! خیلی ها میگن ساز و دهل حرام اس[۱]