شهید محمد اکابری: تفاوت بین نسخهها
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
|||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
یک سال جلوتر از اینکه به شهادت برسد و به من گفت پدرجان مرا داماد کن که آرزوی دامادی به دلم نماند. چون من به سربازی بروم شهید می شوم و در نامه هایش به من سفارش می کرد که از دین و قرآن و امام حمایت کنم و دست از این ها برندارم<ref>سایت شهدای ارتش</ref> | یک سال جلوتر از اینکه به شهادت برسد و به من گفت پدرجان مرا داماد کن که آرزوی دامادی به دلم نماند. چون من به سربازی بروم شهید می شوم و در نامه هایش به من سفارش می کرد که از دین و قرآن و امام حمایت کنم و دست از این ها برندارم<ref>سایت شهدای ارتش</ref> | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۳
شهید محمد اکابری تاریخ تولد :1341/02/21 تاریخ شهادت : 1361/01/05
زندگینامه
شهید در سال 1341 در روستای زشک چشم به جهان گشود او بعلت فقر مالی خانواده تا کلاس ششم ابتدایی درسش را ادامه داد و در کنار پدرش به کار کشاورزی پرداخت وی بعد فکر کرد که اگر به امر قالی بافی بپردازد بیشتر به خانواده خود می تواند کمک کند از این بو به قالی بافی رفت. او در زمان انقلاب تا حدودی به تظاهرات می آمد و همگام با ملت حزب الله در راهپیمایی ها شرکت می کرد. شهید بعد از انقلاب حس کرد که اسلام نیاز به نیرو دارد. از این رو به خدمت مقدس سرباز ی روی آورد و درحین خدمت یک بار درجبهه دچار موج انفجار شده بود. و در آخرین نامه های خود به پدر ش اینطور نوشته بود. که پدر مبادا دست از این انقلاب برداری و امام را تنها بگذاری تا اینکه سرانجام درسال 1361 در حمله مقدس فتح المبین بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
زندگینامه2 شهيد بزرگوار اسلام به سال 1340 در روستای زشک از خانوادهاي زحمتكش و مذهبي ديده به جهان گشود. پس از طي دوران كودكي خويش در آغوش گرم و پرمهر خانوادهاي فداكار در هفت سالگي وارد دبستان شد و پس از دریافت گواهینامهی سیکل، ترك تحصيل نمود و به كار مشغول گرديد تا به اين وسيله گوشهاي از هزينهی پربار زندگي را بر عهده گيرد و قسمتي از زحمات بيشائبهی پدرش را جبران نمايد. او بسيار خوشاخلاق و خوشبرخورد بود و به همه احترام ميگذاشت. وی براي والدينش احترام خاصي قائل بوده و هميشه در انجام كارها، به ديگران كمك و ياري ميرساند و بسيار صبور و مهربان و متواضع بود. در زمان اوجگيري انقلاب همانند ديگر جوانان غيور و شجاع اين مرز و بوم در اكثر راهپيماييها و تظاهرات شركت فعال داشت و پس از پيروزي انقلاب نيز همواره در صحنه حضور داشت. با شروع جنگ تحميلي به خدمت مقدس سربازي فراخوانده شد و لباس خدمت را بر تن کرد. وی پس از سپری کردن آموزشهاي لازم به جبهههاي نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد و پس از رزم بيامان و حماسهآفرينيهاي بسيار سرانجام در سال 1361 در عملیات بیتالمقدس بر اثر اصابت ترکش به درجهی رفيع شهادت نائل گرديد و به ملكوت اعلاء پيوست. روحش با شهدای کربلا محشور باد
خاطرات
یک سال جلوتر از اینکه به شهادت برسد و به من گفت پدرجان مرا داماد کن که آرزوی دامادی به دلم نماند. چون من به سربازی بروم شهید می شوم و در نامه هایش به من سفارش می کرد که از دین و قرآن و امام حمایت کنم و دست از این ها برندارم[۱]
پانویس
- ↑ سایت شهدای ارتش