ویرایش‌ها

شهید مهدی جعفریان خلیل آبادی

۱۷ بایت حذف‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۱۶
آخرین باری که پسرم به مرخصی آمده بود گفت پدر آنجا از ما پرسیدند هر کس می تواند شش ماه در جبهه بماند دستش را بالا بیاورد. من هم اعلام آمادگی کردم. الان هم به مرخصی آمده ام تا از شما خداحافظی کنم و تا شش ماه دیگر باز نمی گردم. پسرم خداحافظی کرد و رفت و هشت روز مانده بود که شش ماه در جبهه اش تمام شود که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند.
یادم است پسرم از سن هشت سالگی روزی سه مرتبه به مسجد می رفت و آنجا نماز جماعت می خواند. یکبار به او گفتم مهدی هنوز نماز به تو واجب نیست. گفت پدر چطور به دختر در نه سالگی نماز واجب می شود مگر من از دخترها کمتر هستم؟ گفتم نه پسرم کمتر نیستی، گفت پس بر من از نه سالگی واجب می شود، و هر روز به مسجد می رفت. با خودم می گفتم این پسر که نماز به واجب نیست مقید است که نمازش را در مسجد بخواند من که پدرش هستم درست نیست که نمازم را در خانه بخوانم. حرکات و رفتار پسرم باعث شده بود که من نیز تحت تأثیر آن قرار بگیرم.
یادم است یکبار ماه مبارک رمضان با تابستان مصادف شده بود، روزهای بسیار گرمی بود و مهدی با وجود اینکه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و روزه بر او واجب نبود ولی هر روز ماه مبارک را روزه می گرفت. یکروز پدرم به مادرم گفت که امشب مهدی را برای سحری خوردن بیدار نکنید تا فردا روزه نگیرد چون با این سن کم و روزهای طولانی برای بدنش ضرر دارد. خلاصه آن شب مهدی را بیدار نکردیم ولی مهدی با وجود اینکه سحری نخورده بود فردایش را روزة بدون سحری گرفت وقتی پدرم به او گفت که شما هنوز به سن تکلیف نرسیده ای و بر شما روزه گرفتن واجب نیست، مهدی در جواب گفت من هر طور شده است باید روزه بگیرم. مجبور شدیم از فردا شب او را برای سحری خوردن بیدار کنیم.<ref>[http://%20%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5826 سایت یاران رضا]</ref>
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش