- یادم است عصر روزی که قرار بود شبش عملیات والفجر مقدماتی شروع شود ولی ا ... چراغچی دست من را گرفت و از سنگر بیرون برد . پرسیدم با من چه کار داری ؟ گفت : بیا برویم کارت دارم . وقتی از سنگر بیرون آمدیم رو به خورشید کرد و به من گفت : نگاه کن عجب چهرة نورانی داری ،حتماً در این عملیات شهید می شوی . باید خیلی مواظب خودت باشی . ایشان در این عملیات از ناحیة سر مجروح شد به نحوی که سرش را چند بخیه کردند .
- در یک مقطعی از عملیات بود که چراغچی از منطقه برگشته بود ، من همان موقع وارد پادگان شدم . ایشان را در حالی که خاکی اما صبور بود دیدم . بعد از احوالپرسی به من گفت : می آیید یک حمامی باهم برویم . به اتفاق ایشان و آقای منفرد و من به حمام رفتیم . وقتی وارد حمام شدیم چراغچی به من گفت : بگذار من پشت شما را کیسه بکشم زیرا که من دستم سبک است و انشاء ا... ممکن است فرجی شود . منظور به شهادت برسی . ایشان وقتی پشت من را کیسه کرد گفتم : حالا دیگر نوبت من است که پشت شما را بکشم تا شاید انشاء ا... به این فیض نایل شوی و سر انجام در همان عملیات به فیض شهادت نایل شد . یادم هست به شهید منفرد هم که کنارم نشسته بود گفتم : شما هم می خواهی به این فیض نایل بشوی بیا تا پشت شما را هم کیسه کنم . و ایشان هم به شهادت رسید و ما باقی ماندیم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6222 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==منبع سایت یاران رضا http: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6222>