• مرحله دومی که فرزندم جعفر به جبهه رفت حدود80 روزی می شد که به مرخصی نیامده بود و حتی تلفن هم نزده بود. یک شب ساعت 6/30 صدای تلفن خانه به صدا درآمد وقتی که گوشی را برداشتم فرزندم جعفر بود که از جبهه زنگ زد گفتم باباجان کجایی چرا نمی آیی؟ گفت تصمیم گرفتم در عملیات خرمشهر هم شرکت کنم و به کربلا بروم و احتمالا تا یکی دو ماه دیگر هم نمیتوانم بیایم. اگر می توانید به همراه مادر به اهواز بیایید تا شما را ببینم خیلی دلم برای مادر تنگ شده و خداحافظی کرد. وقتی جریان را برای همسرم گفتم تصمیم گرفتیم به اهواز برویم من و همسر و فرزندانم به همراه چند نفر دیگر به اهواز رفتیم و مسافرخانه ای رفتیم و بعد از پرس و جوی بسیار توانستم ایشان را در گردان شهید عامل کنار رود خانه کرخه پیدا کنم ایشان در جلسه بود و به من گفت امروز خیلی کار دارم و فردا خودم به اهواز می آیم آدرس را دادم و برگشتم و روز بعد ایشان پیش ما آمد و مادرش برای ایشان لباس نو آورده بود و ایشان به حمام فرستاد وقتیکه لباسهایش را خواست بشورد کیف جیبیش روی زمین افتاد. آن را برداشتم و باز کردم دیدم همان 500 تومانی که موقع رفتن دادم هنوز در کیفش هست وقتی از حمام برگشت، گفتم چرا پولت را خرج نکردی؟ گفت چه می خواستم بخرم؟ کجا بودم که بخرم؟ ایشان تا 3 روز همراه من بود و جاهای دیدنی اهواز را گشتیم و با هم عکس های زیادی گرفتیم. وقتی می خواست به خدمت برگردد هنگام سوار شدن ماشین اصلا به ما نگاه نکرد و همان خداحافظی که قبلا کرده بودیم بسنده کرد چون نمی خواست چشمش به ما بیفتد و محبت مادرش جلوی چشمانش بیاید به او گفتم کی به مشهد ما آیی گفت خرمشهر که آزاد شد اگر زنده بودم برمی گردم وقتیکه خرمشهر فتح کردم چند روز بعد به ما خبر دادند فرزندمان جعفر به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.
• زمانیکه فرزندم جعفر به جبهه اعزام شد ایشان را به تهران فرستادند و مدت 6 ماه دوره طرح و برنامه به ایشان آموزش دادند و به او گفتند شما لازم نیست به جبهه بیایید ولی ایشان بسیار ناراحت شدند و اصرار داشتند به خط مقدم بروند یک شب مسئول طرح و برنامه به خانه ما آمد و گفت: جعفر کجاست جعفر را صدا زدم پیش ما آمد ایشان به جعفر گفت شما نباید به خط مقدم بروید چون دوره طرح و برنامه دیدی. ولی باز هم بر تصمیمش استوار بود آن مسئول به من گفت شما که پدرش هستید به او بگویید به جبهه نرود و کارهای اداری را انجام بدهد جعفر خندید و گفت دستور امام مهمتر است یا دستور پدرم؟ امام فرمان داده است که هر گاه برای کشورتان خطری پیش آید از جانتان بگذرید و برای دفاع از ملتتان با دشمن بجنگید وقتی دیدم ایشان حاضر نیست به جبهه نرود گفتم برو پسرم خدا پشت و پناهت و خیلی خوشحال شد از اینکه توانست به جبهه برود.
• به خاطر دارم زمان انقلاب بود و یک روز که مشهد یک روز خونینی را سپری کرده بود فرزنم جعفر به خانه نیامده بود با خود گفتم نکند ایشان هم در این تظاهرات به شهادت رسیده باشد. چون درآن زمان می گفتند که ارتشی های باز نشسته را می کشیم من هم چون یک ارتشی بودم از خانه بیرون نرفتم همانطور که به پشتی تکیه داده بودم و در فکر رفته بودم همسرم مرا صدا زد و گفت اینقدر با خودت فکر نکن انشاالله برمی گردد. تقریبا ساعت 12 شب شده بود به همسرم گفتم شما برو بخواب من بیدار می مانم تا جعفر بیاید همانطور تو فکر بودم ناگهان دیدم فردی داخل حیاط خود را انداخت جعفر بود ترسیدم به ایشان گفتم چرا از درب حیاط داخل نیامدید؟ گفت با خودم گفتم شاید شما از خواب بیدار شوید.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4892منبع سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>