- هر زمان که کسی در روستا فوت می کرد در نیمه های شب محسن به همراه دوستان با آن سرمای زیاد یخبندان و کولاک به طرف قبرستان که تا روستا 2 کیلومتر فاصله داشت می رفتند و بدون اینکه خانواده متوفی متوجه شوند قبر را آماده می کردند تا هر چه زودتر جسد را به خاک بسپارند . بعد از فوت همسر محسن به ایشان گفتم: بچه ات تنهاست شما به جبهه نرو . ایشان گفت: اصلا امکان ندارد اگر تا به حال ناراحتی برای همسرم داشتم دیگر ندارم. برای دفاع از وطن و کشورم می روم و یقین می دانم تا چهلم همسرم به پیش او می روم . چند روز که از چهلم گذشته بود بنیاد به ما اطلاع داد که محسن بهاری شهید شده است .
- یکی از مشکلات بزرگ و جانسوز محسن این بود که همسرش را از دست داده بود و روز سومش به جبهه آمد و نمی خواست همرزمانش را تنها بگذارد و به جبهه آمد . ایشان هنوز به جبهه نرفته بود که برای هم سن وسالهایش تعریف کرده بود که من خواب دیدم که به جبهه رفته ام و با عراقیها می جنگم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4320 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4320>