- شب عملیات چزابه پاتک دشمن در منطقه نبأ بود. شاید حدود ساعت 5/ 3 یا 4 صبح بود که مشغول دفاع بودیم. دیدم شهید چراغچی با ماشین فرماندهی تشریف آوردند. آن چیزی که مورد توجه ما قرار گرفت این بود که چطور توانستند با این حجم سنگین پاتک دشمن از منطقه پشت سر جبهه ما بتوانند خودشان را به خط برسانند. طلبق رفاقتی که باهم داشتیم من هم آنجا رفتم. به ایشان گفتم: شما حق نداشتی که اینجا بیایی _ فقط باید از طریق بی سیم دستوراتی می دادی یا نیرو می فرستادی _ ایشان با حالت خیلی خوبی خندید، گویی اینکه اینجا جنگی نیست. هیچ اتفاقی نمی افتد. با توجه به وضعیت جسمی و رزمی که داشت آمدنش مثل این بود که مالک اشتری به خط ما اضافه شده است .
- در یک جلسه ای که طولانی شده بود زمان عملیات و عملیات هم صورت نگرفته بود . کادر زیادی هم به جبهه آمده بودند. و این کادر تقاضای مرخصی داشتند . از این طرف هم فرماندهان رده بالاتر در نیروی زمینی اعلام کرده بودند که خوب این عملیات به زودی انجام خواهد شد و برادران را مرخص نکنید. عده زیادی هجوم آورده بودند. حتی از مسئولین گردانها که گویا ایشان با آنها حتی به تخاصم پرداختند و سر و صدا کردند. ولی باز هم قیافه ایشان دیدنی بود که چقدر لبخندی می زد. و این لبخند باعث شده بود که اینها احساس می کنند که مسخره شان می کنند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6222 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
منبع سایت یاران رضا http: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6222>