معرفی شهید یونس زنگی آبادی
فهرست
زندگینامه * آثار
==زندگینامه==
یونس زنگی آبادی، سال ۱۳۴۰ هجری خورشیدی، در خانواده ای متدیّن در روستای زنگی آباد کرمان دیده به جهان گشود. پدرش ملا حسین، مردی مؤمن و عاشق اهلبیت بود. وقتی از دنیا رفت، یونس ۱۲ سال بیشتر نداشت.
رفتن به گالری
پس از فوت پدر، مادرش با سختی و مشقّت برای تأمین معاش زندگی تلاش میکرد. از این پس، یونس نوجوان برای کمک به هزینۀ زندگی در کنار درس خواندن به کارگری روی آورد. با شروع زمزمههای انقلاب، در حالی که دانش آموز دبیرستان بود، در تظاهرات و حرکتهای انقلابی کرمان نقش جدی داشت.
با پیروزی انقلاب اسلامی، برای درگیری با ضدّ انقلاب به [[کردستان]] رفت و در سال ۱۳۶۰ به استخدام [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] درآمد. تدبیر، اخلاص و شجاعت او در عملیاتهای مختلف مانند [[فتح المبین]]، [[بیتالمقدس]]، [[والفجر مقدماتی]]، [[رمضان]]، [[خیبر ]] و [[بدر]] باعث شد تا [[سردار قاسم سلیمانی]]، فرماندۀ وقت [[لشکر ۴۱ ثارالله]] کرمان، حاج یونس ۲۳ ساله را، به فرماندهی تیپ امام حسین (ع) لشکر انتخاب کند.
خاک شلمچه و عملیات کربلای ۵ باشکوهترین فراز زندگی "شهید زنده"، حاج یونس زنگی آبادی است. حماسۀ شورانگیز حاج یونس در این عملیات، نام او را برای همیشه در کنار نام سرداران رشید اسلام و مردان بزرگ ایران زمین، جاودانه کرده است. از حاج یونس دو فرزند به نامهای مصطفی و فاطمه به یادگار مانده است. با مطالعۀ روایات شگفت انگیز و تأثیرگذار از نحوة زندگی و ظهور دوبارهاش پس از [[شهادت،]] میتوان وی را یکی از بینظیرترین شهدای تاریخ نامید<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87/#more-205 سایت حاج یونس]</ref>
با پیروزی انقلاب اسلامی، برای درگیری با ضدّ انقلاب به کردستان رفت و در سال ۱۳۶۰ به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. تدبیر، اخلاص و شجاعت او در عملیاتهای مختلف مانند فتح المبین، بیتالمقدس، والفجر مقدماتی، رمضان، خیبر و بدر باعث شد تا سردار قاسم سلیمانی، فرماندۀ وقت لشکر ۴۱ ثارالله کرمان، حاج یونس ۲۳ ساله را، به فرماندهی تیپ امام حسین (ع) لشکر انتخاب کند.
رفتن به گالریخاک شلمچه و عملیات کربلای ۵ باشکوهترین فراز زندگی "شهید زنده"، حاج یونس زنگی آبادی است. حماسۀ شورانگیز حاج یونس در این عملیات، نام او را برای همیشه در کنار نام سرداران رشید اسلام و مردان بزرگ ایران زمین، جاودانه کرده است. از حاج یونس دو فرزند به نامهای مصطفی و فاطمه به یادگار مانده است. با مطالعۀ روایات شگفت انگیز و تأثیرگذار از نحوة زندگی و ظهور دوبارهاش پس از شهادت، میتوان وی را یکی از بینظیرترین شهدای تاریخ نامید.==وصیت نامه==
http://hajyunes.com/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87/#more-205 ==آثار== ===*وصیتنامه اول:===
بسم الله الرحمن الرحیم
علی (ع): بالاترین مرگها شهادت است.
انَّ الله یُحِبُ الَذینَ یُقاتِلونَ فی سَبیلِه صَفاً کَأَنَّهُم بُنیانٌ مَرصوص. (قرآن کریم، سوره صف، آیه ۴)
«همانا خدا دوست میدارد کسانی را که در راه او صف زده، گویا ایشان بنیانی ساخته شدهاند»
با سلام بر امام زمان (عج)، رهبر انقلاب، رزمندگان، شهدا و شما ملت شهید پرور؛
هر بار که عملیاتی میشود، چندین نفر از یاران امام از جمع رزمندگان به سوی معشوق رهسپار میشوند و دعایشان که اول، پیروزی بر دشمن و بعد شهادت است، مستجاب میشود. دعای ما نیز این است و حال نمیدانم که در این عملیاتهای آخرین، آیا خداوند رحمان دعای این عبد (به نظر میرسد این کلمه اشتباه چاپی باشد چون منان صفت خدا است نه عبد )و ذلیل را مستجاب میکند یا نه. بلی؛ این راهی است رفتنی و همگی باید از این گذرگاه و این کاروان[سرا] که دنیاست، عبور کنند؛ با توشههایی که خودشان برداشتهاند و کِشتی که روی این مزرعه انجام دادهاند؛ باید رفت و هیچ تردیدی در آن نیست. حالا که باید برویم، چه بهتر از اینکه در راهی خوب قدم بگذاریم و در آن برویم؛ ما که در این راه قدم گذاشتهایم، امیدواریم که خداوند ما را ثابت قدم بدارد و به برکت خون شهدا ما را نیز ببخشد. من از خدا میخواهم که مرگ مرا شهادت در راهش[قرار دهد و] از من قبول بفرماید و ما را در جوار رحمتش با شهدای مخلص همراه بفرماید. این مسیر، مورد تأیید انبیا و اولیا خدا بوده و امیدوارم که بتوانم خودم را در این مسیر حفظ کنم و نلغزم و از خدا میخواهم مرا ثابت قدم بمیراند. مسئله ای که هست، این است که این بدن، برای روح انسان قفس است و روح ملکوتی انسان در آن زندانی است و این بدن است و دست ماست که چگونه آنرا بهکار ببریم؛ آیا آن را در راه صاحبش تعلیم دهیم و یا دشمنش که هوای نفس و شیطان است و بعد از تعلیم، با مرگ است که قفل این قفس شکسته شده و روح انسان پرواز میکند به سوی رب و حال مانده است برداشت بذری که در این دنیا کاشتهایم؛ [اگر]خوب کاشتهایم که موقع برداشت، خوب برداشت میکنیم و یا بد کاشتهایم که مطابقش برداشت میکنیم. میخواستم سخنی هم با ملت داشته باشم؛ اما میبینم که فهم ملّت، بالاتر از سخنان من است و بالاتر از صحبتهایی که من میکنم؛ ولی به خاطر یادآوری چند کلمهای میگویم؛ همانطور که دیگر شهدای عزیز ما در وصیتنامههای خود ذکر کردهاند و همانگونه که شما به آن عمل میکنید .
در قاموس شهادت واژه ای به نام وحشت نیست. از همگی میخواهم که اگر بدی از ما دیدید، عفو نمایید. (خدایا خدایا تو را به جان مهدی(عج)، تا انقلاب مهدی(عج)، خمینی را نگهدار)
حاج یونس زنگی آبادی <ref>[http://hajyunes.com/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84/#more-128 ===وصیتنامه دوم===سایت حاج یونس]</ref>
*وصیتنامه دوم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«آنان که در راه[خدا] کشته شدهاند، مرده نپندارید؛ بلکه آنان زندهاند و در نزد خدایشان روزی میخورند». (قرآن کریم، سوره آل عمران، آیه ۱۶۹)
اگر با کشتن من اسلام باقی میماند، پس ای شمشیرها مرا فرا گیرید. (امام حسین _علیهالسلام_)
۴- اگر پول یا بودجهای پیدا کردید، به اندازۀ ۳ ماه نماز قضا [و] به اندازة ۱۵ روز روزة قضا برایم بخرید. دیگر بدهکاریها را که خودتان بهتر میشناسید.
والسلام. برادر حقیر شما، یونس زنگی آبادی، شب عملیات، ساعت ۹ شب.<ref>[http://hajyunes.com/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85/#more-129 سایت حاج یونس]</ref>
http://hajyunes.com/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85/#more-129
==خاطرات==
*یک برگة بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت. شرایطش را نوشته بود: همهاش از جبهه و مأموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود و این که من، باید با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم. شرط کرده بود مراسم عقد در مسجد باشد.<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B2/#more-66 سایت حاج یونس]</ref>
==خاطرات مرتبط با شهید *شورای ده برای تحویل یخچال، تلویزیون و … اسم مینوشتند و قرعه کشی میکردند. اسم مادرش در آمده بود. گفت: «تا وقتی تمام مردم یخچال نداشته باشند، مادر من یخچال نمیخواهد.»<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-1/#more-50 سایت حاج یونس زنگی آبادی==]</ref>
*همه را دعوت کرده بود مسجد. از سپاه کرمان هم آمده بودند. دعای کمیل که تمام شد، عاقد توی جمعیت دنبالش میگشت.
تازه مردم فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است … !<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B4/#more-70 سایت حاج یونس]</ref>
یک برگة بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت. شرایطش را نوشته بود: همهاش از جبهه و مأموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود و این که من، باید با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم. شرط کرده بود مراسم عقد در مسجد باشد. http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B2/#more-66 شورای ده برای تحویل یخچال، تلویزیون و … اسم مینوشتند و قرعه کشی میکردند. اسم مادرش در آمده بود. گفت: «تا وقتی تمام مردم یخچال نداشته باشند، مادر من یخچال نمیخواهد.»http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-1/#more-50 همه را دعوت کرده بود مسجد. از سپاه کرمان هم آمده بودند. دعای کمیل که تمام شد، عاقد توی جمعیت دنبالش میگشت. تازه مردم فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است … !http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B4/#more-70 *سه روز قبل از محرم عروسی کردیم. وضو گرفتیم و دعای کمیل، توسل و زیارت عاشورا خواندیم. گفت: من دعا میکنم تو آمین بگو.
اول: شهادت؛
دوم: حجّ ناگهانی؛
سوم: اینکه بچّة اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی؛
همهاش مستجاب شد… !<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B3/#more-68 سایت حاج یونس]</ref>
همهاش مستجاب شد… !
http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B3/#more-68
به غیر از آب قمقمه، آب دیگری نداشتیم. دستور داد هر کس آب دارد، بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند…
http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B6/#more-80
پنج نفر بودیم. بعد از نماز به حاجی گفتم: «امشب شام مهمان شما! و خیلی اصرار کردم!» حاج یونس پول کافی همراه نداشت. آرام زمزمه کرد: «خدایا! چی میشد امشب کسی ما را دعوت میکرد؟!» هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جوانی به طرف ما آمد و گفت: «برادرها امشب افتخار بدهید و مهمان من باشید.» گفت: «مادرم گفته برو و دوستانت را برای شام دعوت کن.» من هم گفتم اولین گروه از برادرهای رزمندهای را که توی مسجد دیدم، دعوت میکنم... .
http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-11/#more-110
حوالة ماشین را که به او دادند، نپذیرفت. با خودم گفتم: چقدر وضعش خوب است که ماشین برایش! وقتی رفتم خانهاش، یک اتاق کاهگلی بود و یک اتاق نیمه کاره... .
http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-15/#more-118
نیمههای شب نزدیک نماز صبح بیرون رفتم. حاج یونس را دیدم که رو به قبله به سجده افتاده است. سگ سیاه بزرگی نزدیک او نشسته بود. وقتی به چادر برگشت از او پرسیدم: «حاجی چرا نمازت را داخل چادر نمیخوانی؟ فکر نمیکردی آن سگ حمله کند و بلایی سرت آورد؟» خیلی جدی گفت: «از کجا معلوم که این سگ نگهبان من نباشد...؟»
http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-52/#more-326
*به غیر از آب قمقمه، آب دیگری نداشتیم. دستور داد هر کس آب دارد، بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند…<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B6/#more-80 سایت حاج یونس]</ref>
وقتی خانه بود، نمیگذاشت من یا مادرم لباسها را بشوییم. لباسهای خودش را هم پنهان میکرد و آخر شب، وقتی همه خوابیده بودند، همه را میشست. صبح زود بعد از نماز هم مشغول شستن ظرفها میشد. وقتی اعتراض میکردیم، میگفت: من که هیچ وقت نیستم. لااقل بگذارید این چند روزی که هستم، کمی کمک کنم...
*پنج نفر بودیم. بعد از نماز به حاجی گفتم: «امشب شام مهمان شما! و خیلی اصرار کردم!» حاج یونس پول کافی همراه نداشت. آرام زمزمه کرد: «خدایا! چی میشد امشب کسی ما را دعوت میکرد؟!» هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جوانی به طرف ما آمد و گفت: «برادرها امشب افتخار بدهید و مهمان من باشید.» گفت: «مادرم گفته برو و دوستانت را برای شام دعوت کن.» من هم گفتم اولین گروه از برادرهای رزمندهای را که توی مسجد دیدم، دعوت میکنم... .<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-4511/#more-248110 سایت حاج یونس]</ref>
*حوالة ماشین را که به او دادند، نپذیرفت. با خودم گفتم: چقدر وضعش خوب است که ماشین برایش! وقتی رفتم خانهاش، یک اتاق کاهگلی بود و یک اتاق نیمه کاره... .<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-15/#more-118 سایت حاج یونس]</ref>
هیچگاه از موقعیتش در لشکر ۴۱ ثارالله چیزی نمیگفت*نیمههای شب نزدیک نماز صبح بیرون رفتم. یک روز حاج یونس را دیدم که رو به قبله به سجده افتاده است. سگ سیاه بزرگی نزدیک او نشسته بود. وقتی به چادر برگشت از او پرسیدم: «تو در لشکر چهکارهای؟ دیگران هم از من میپرسند «حاجی چرا نمازت را داخل چادر نمیخوانی؟ فکر نمیکردی آن سگ حمله کند و من نمیدانم چه جوابی بدهم!» بلایی سرت آورد؟» خیلی جدی گفت: «بگو شوهرم سرباز امام زمان (عج) است.» بالاخره روزی «از کجا معلوم که در بیمارستان بستری بود، از افرادی که برای ملاقات آمده بودند، پرسیدماین سگ نگهبان من نباشد. گفتند..؟»<ref>[http: «فرمانده تیپ امام حسین (ع) هستند!»//hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-52/#more-326 سایت حاج یونس]</ref>
*وقتی خانه بود، نمیگذاشت من یا مادرم لباسها را بشوییم. لباسهای خودش را هم پنهان میکرد و آخر شب، وقتی همه خوابیده بودند، همه را میشست. صبح زود بعد از نماز هم مشغول شستن ظرفها میشد. وقتی اعتراض میکردیم، میگفت: من که هیچ وقت نیستم. لااقل بگذارید این چند روزی که هستم، کمی کمک کنم...<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-4645/#more-249248 سایت حاج یونس]</ref>
*هیچگاه از موقعیتش در [[لشکر ۴۱ ثارالله]] چیزی نمیگفت. یک روز پرسیدم: «تو در لشکر چهکارهای؟ دیگران هم از من میپرسند و من نمیدانم چه جوابی بدهم!» گفت: «بگو شوهرم سرباز امام زمان (عج) است.» بالاخره روزی که در بیمارستان بستری بود، از افرادی که برای ملاقات آمده بودند، پرسیدم. گفتند: «فرمانده تیپ امام حسین (ع) هستند!»<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-46/#more-249 سایت حاج یونس]</ref>
*گفت: «اینها خمس نمیدهند، آنجا چیزی نخوری که روی بچه اثر میگذارد.» هر چه آوردند، نخوردم و گفتم که دندانم درد میکند؛ ولی چای را مجبور شدم بخورم. بیرون که رفتیم گفت: «سعی کن چای را بالا بیاوری.» دست آخر، خمس آن را حساب کرد و داد. بعدها جوری برخورد کرد که آنها خمس مالشان را میدادند.<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-24/#more-181 سایت حاج یونس]</ref>
*گفت: «وقتی شهید شدم باید مرا از روی پاهایم بشناسید. دوست دارم مثل امام حسین (ع) شهید شوم. روی تابوت را کنار زدم... سر در بدن نداشت... جلوی تابوت جای سر، پاهایش بود...<ref>[http://hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-2420/#more-181124 سایت حاج یونس]</ref> .
*وظیفه
گفت: «وقتی شهید شدم باید مرا تازه از روی پاهایم بشناسیدجبهه برگشته بود ولی انگار خستگی براش معنی نداشت، رسیده و نرسیده رفت سراغ لباس ها و شروع کرد به شستن. دوست دارم مثل امام حسین (ع) شهید شومفردا صبح هم ظرف ها رو شست. روی تابوت را کنار زدم... سر در بدن نداشت... جلوی تابوت جای سر، پاهایش مادرم که از کارش ناراحت شده بودخواهش کرد که این کارها رو نکنه، ولی گوشش بدهکار نبود.می گفت: «خاله جون این کارها وظیفمه، من که هیچ وقت خونه نیستم، لااقل این چند روزی که هستم باید به خانومم کمک کنم».. .<ref>فلش کارت مهر وماه، موسسه مطاف عشق</ref>
http:==پانویس==<references //hajyunes.com/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-20/#more-124>